ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
 
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

 

 

گفتم به غم ندهم دل ولی دریغ

غم با تمام دلبریش میبرد دلم


 
comment نظرات ()
 
 
افتتاح برنامه رادیوئی( صدای آشنا )
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٤
 

برنامه فارسی  صدای آشنا از رادیو شهر تورکو ( کشور فنلاند )


سلام دوستان عزیز

عذر تاخیر من رو بپذیرید .

سرگرم بودم و واقعا" وقتی برای آپ کردن نداشتم اما حالا میخوام به شما دوستان صمیمی و همراه و همدلم که همیشه در سفر و حضر با من بودین و برای شما نوشته و می نویسم مژده بدم که بالاخره برنامه رادیوئی که مدتها دنبال تهیه و تولیدش بودم  ایجاد شد و فردا اولین برنامه به روی آنتن میره . البته این برنامه فعلا" برای فنلاند و بر روی موج اف ام هست اما به روی وبسایت انجمن ایرانیان     WWW.anjoman.fi

اگه برین و روی رادیو رابین هود کلیک کنید میتونید این برنامه رو بشنوید .

این برنامه رو من بهمراه همکارم خانم سمیرا توحیدی تهیه و اجرا می کنیم  و کلیه کارهای تکنیکی اون هم  به عهده خود ماست .  اسم برنامه صدای آشناست .

دوستان عزیزم . کار برای عزیزانی که میدونی دوستت دارن و دوستشون داری خیلی لذتبخش و عالیه و من امیدوارم در آینده نزدیک بتونیم جاهای بیشتری رو از طریق امواج رادیو پوشش بدیم .

خوب این هم توضیح من برای تاخیرم

اما دوستان فراموش نکنید که کار در این وبلاگ همچنان ادامه داره و من همچنان در خدمت شما عزیزان هستم. با خاطرات و مطالب فرهنگی و البته دست نوشته ها و شعرهای خودم .

در پایان لازم میدانم که از

جناب استاد محمد رحمتی  مدیر مسئول تلویزیون تمدن که سفارش ساخت مستندی در باره آب آشامیدنی در کابل را به این تلویزیون داده اند تشکر کنم  که طی پیامی  به من اطلاع دادند که از نوشته های ناچیز بنده هم در پست ( کابل و مشکلات آب آشامیدنی )  استفاده میکنند . خیلی خوشحال میشوم که بتونم کمک کوچیکی در این مورد بکنم . از ایشون خیلی متشکرم

 


 
comment نظرات ()
 
 
تفریحگاه زیبائی به نام پغمان
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
 

 

سلام به دوستان خوبم

برای اینکه مطالب سفرنامه همش نشه شکوه و شکایت و گلایه از سختی های کابل میخوام توی این پست از مناطق خوش آب و هوا و دیدنی افغانستان براتون بنویسم .

اصولا" خود افغانستان  اینقدر دارای مناطق بکر و زیبا هست که در واقع میشه گفت هر جای آن خرم بهشتی است که میشه برای تمدد اعصاب و استفاده از آب و هوای پاک به دامان طبیعتش رفت و فارغ از هیاهوی شهر چند ساعتی فقط و فقط تنفس کرد و تفکری آزاد داشت.

البته در خود شهر  کابل هم چون هر پایتختی مناطق تاریخی و دیدنی بسیاری هست که واقعا" زیبا و دیدنی هستند مثل باغ بابر . باغ عمومی زنانه، کاخ تاریخی دارالامان و جاهی دیدنی بسیار . اما برای اینکه از حوصله شما عزیزان خارج نباشد گام به گام پیش میرویم

یکی از خوش آب و هواترین مناطق تفریحی کابل منطقه ائی است به نام پغمان که همسر شریف بنده زاده آن خاک پاک هستند. روزهای تعطیل و جمعه ها باید حداقل دو ساعت در راه بندان بودی تا بتونی به منطقه پغمان بری و  از دره و تپه و چشمه های گواراش استفاده کنید.

در مرکز فرمانداری پغمان آثر  زیبائی وجود دارد که به نام تاق ظفر پغمان شناخته شده و اثری سمبولیکه برای قدر دانی از وطنپرستانی که در راه استرداد و استقلال افغانستان جان باخته اند . نکته جالب در اینجاست که اسامی این کشتگان خاک وطن را بر روی کتیبه ائی در این محل نصب کرده اند . تاق ظفر پغمان  در سالهای 1367 تا 1368  به دست نیروهای روس  تخریب  شده بود و در سالهای بعد از آنهم بدفعات مورد ویرانی قرار گرفته بود .

 

تپه و دره پغمان هم در جای خود از زیبائیهائی طبیعی بهره مند است و باغات پر محصول و آب بسیار یخ چشمه ها ی اون در تابستان گرم کابل خوشایند هر توریست و مسافری است . 

من که بهمراه همسرم و به اتفاق خانواده اکثر روزها برای فرار از گرما و آلودگی هوای کابل به پغمان زیبا پناه میبردم و در آنجا ضمن استفاده از هوای پاک و آب گوارا از درختان میوه که متعلق به پدر مرحوم همسرم و همچنین خانواده مادری همسرم بودم استفاده میکردم

 

شیرینترین توت و درشت ترین زرد آلوها را میشد در این باغات یافت . آلبالو ، گیلاس، گردو  و سایر میوه جات  هم به نوبه خود هم زیبا بودند و هم خوشمزه .

کم کم با اصطلاحات محلی که در باغداری استفاده میشد آشنا میشدم . مثلآ  یک چادر شب خیلی بزرگ رو زیر درختان میگرفتیم و یکی دو نفر که از درخت بالا رفته بودن شاخه ها رو تکون میدادند تا میو ها بریزن پائین به این چادر شب جولی میگفتن

و منهم که  از این کار لذت میبردم هماهنگ با بقیه به گرفتن جولی مشغول میشدم . اینهم عکس جولی  که بچه ها مشغول توت تکاندن از درختها هستند.

از شما چه پنهان که گاهی هم با دیدن گاو وگوسفندی درآن حوالی گپی هم با این حیوانات زبان بسته میزدم

اینم هلوهای رسیده و آبدار

 

به خانه های قدیمی بستگان همسر میرفتیم . جای پای آشنای بستگانی که حالا از دنیا رفته بودند . یا دیدن کسانی از فامیل که بعد از مهاجرت همسرم به دنیا آمده بودن و حالا اینققدر بزرگ شده بودند که خود صاحب خانواده بودن برایمان دلپذیر بود . دیدن نام و نشانی از همسرم بر روی تخته سنگی و یا تنه درختی که بعد از سی سال هنوز وجود داشت مرا به وجد می آورد  جالب بود سی سال پیش با بازیگوشی نوجوانیش اسم خود را حک کرده بود و حالا هنوز این اسم وجود داشت .در اینهمه کشت و کنار و درگیریها یک اسم زنده مانده بود .و  من می دیدم پغمانی که در سالهای جنگ مجاهدین تقریبا" مخروبه شده بود حالا چگونه رو به ابادانی میرفت و نفس میکشید .

 

چشمه خنک با آبی شیرین و گوارا

ما که  در کابل  از ترس مریض شدن حتی مسواکهایمان را با آب معدنی میزدیم اینجا با خیال راحت از این آب می نوشیدیم

مادر همسرم برایم تعریف میکرد که در سالهای پیشین و قبل از استقرار مجاهدین در زمان رزم های چریکی  تمام منطقه پغمان به میدان جنگی تمام عیار تبدیل شده بود و تصور نمیشد که روزی دوباره این منطقه آباد شود .به خانه قدیمی که محل تولد و رشد همسرم بود رفتم . خانه ائی بزرگ و دلباز اما قدیمی و خشتی و محصور در میان باغات میوه  که روزی پناهگاه و سنگر مجاهدین در جنگهای پارتیزانی و خانگی شده بود.

پسربچه ائی شیطان در حال چیدن آلبالو

 

  روزی پیاده و گردش کنان به مدرسه ائی که همسرم از آنجا خواندن را اغاز کرده بود و پدرش هم معلم همان مدرسه بود و بنام مکتب پغمان گفته میشد رفتیم . ساعتی در گوشه و کنار این مدرسه گردش کردیم و من با صبر و حوصله به خاطرات همسرم گوش دادم . باور کنید در خیالم صدای قیل و قال بچه ها را هم می شنیدم.

تاق ظفر از آثار پر افتخار تاریخ معاصر افغانستان و یادگار خاطره جانبازیهای شهدای راه استقلال افغانستان است که در اردیبهشت ماه (ثور) سال 1384 با کمک مالی تیمی از ایالت متحده آمریکا بازسازی شد.

 

 

در نزدیکی پغمان روستای زیبائی به نام گل سرخ وجود داشت که بسیار  طبیعی و دست نخورده باقی مانده بود . از کنار این روستا چشمه ائی جوشان و خروشان میگذشت و در روزهای تعطیل جای سوزن انداختن نبود .

 

وجه تسمیه این روستا خاک آن بود که کاملا" به رنگ سرخ بود و این سرخی دور نمای زیبائی از این روستا را نشان میداد.

 

 روستای زیبای گل سرخ

و در پایان این پست دو تا عکس بشما عزیزن تقدیم میکنم که در محل تفریحی بنام بند قرغه گرفته شده بند یا (سد قرغه) که باز هم محل تفریح دوستان کابلی ماست بسیار خوش منظره و در روزهای تعطیل شلوغ بود . خانواده ها برای تفریح به اونجا میامدن و با قایقهای کوچک به روی رودخانه قرغه گردش میکردند. دستفروشان خوراکی های خوشمزه می فروختند و خلاصه غوغائی بود دیدنی...........

 

و اینهم عکس من و آقای همسر که در یک روز غیر تعطیل دونفری رفتیم به قرغه  و حسابی به خودمون خوش گذروندیم

 

تقدیم به خوانندگان وبلاگم . امیدوارم این عکسو  که با خلوص نیت برای شما تقدیم کردم بپذیرید.


 
comment نظرات ()
 
 
آیا افغانها خواستار خشونت و جنگ هستند؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

سلام دوستان عزیزم

موضوعی که باعث شد در این مورد مطلب بنویسم . مصاحبه چند روز پیش من با  برنامه ما و شنوندگان که از رادیو صدای آلمان و بخش دری این رادیو پخش میشود هست.گوینده محترم این بخش از برنامه که خود از شاعران و نویسندگان و ژورنالیستهای مطرح افغان در خارج از کشور است . خانم نادیه فضل عزیز از من خواستند تا در رابطه با سفرم به افغانستان با آنها مصاحبه کنم . طبیعتا" پذیرفتم و از این مصاحبه لذت بردم

یکی از سوالات ایشان این بود که : آیا شما همانطور که گفته میشود مردمان افغانستان را خشن و جنگجو و خواستار جنگ دیدید یا خیر ؟ برداشت شما چه بود؟

 جواب من در آنجا کوتاه بود چون وقت کافی نداشتم اما حالا میخوام که به طور بسیط و ساده برای شما از دیده هایم نقل کنم.

 قبل از سفر و زمانی که در تدارک مسافرت بودم به ظاهر خونسرد و بدون استرس  به نظر می آمدم. اما از شما چه پنهان مدتها قبل از سفر خواب به چشمم نمی آمد و نمیدانستم با چه مناظری برخورد خواهم کرد . در خواب و بیداری فضائی را میدیدم پر از خون و کشت و کشتار . آدمهائی در نهایت ،توحش و خونخوار و جنگجو . باور کنید این را به واقعیت میگویم من که سالها بااین مردم عجین بودم بازهم در ته قلبم احساس ترس میکردم . پوششی که رسانه های خبری از  خلق و خوی افغانها میدادند سخت ترس آور بود و وحشتناک .  هر چند که طی سالها زندگی با همسرم ایشان را دیده بودم که حتی تحمل فضای بیمارستان را نداشتند و از دیدن یک زخم ساده بد حال میشدند اما بازهم خوب دیگر انسان است و هزارن فکر و خیال ،اما به هر حال با سلام و صلوات به این سفر رفتم

اولین برخوردم در میدان هوائی یا فرودگاه کابل با پلیسی مهربان و خوشرو صورت گرفت خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که به آسانی از سد اولیه ورود به کشور گذشتم . به شهر رفتم . روزها و روزها و روزها گذشت و من شاهد مردمانی صبور و مهربان ، پر طاقت و از خود گذشته بودم که در هیچ جائی از چهره و رفتار آنها خشونت و بی رحمی را نمی دیدی . دعایشان برقراری صلح و ثبات بود . در پایان سفره هایشان ، در هنگام دعاهایشان ، زمان شادی و غمشان بوضوح می دیدی که چیزی جز امنیت و صلح نمی خواهند .

آنها از جنگ خسته بودند . آنها از کشتار بیزار بودند. به راحتی میدیدی و می فهمیدی که دیگر نمیخواهند کشته شوند و شاهد کشته شدن باشند . بی اغراق بگویم خانواده و فامیلی را ندیدم که حداقل چند زن بیوه و عده ائی طفل یتیم نداشته باشد و تمام اینها ثمره سالها جنگ و آوارگی و بدبختی بود که به چشم دیده می شد .

از خشونت گفتم و مثالی برای شما میاورم .

در تصادفی که مثلا" در یک خیابان شلوغ و پر ازدحام روی میداد شما دعوای فیزیکی و یا بقول معروف دست به یقه شدن را نمی دیدی . با آمدن ریش سفیدی و چند پند و نصیحت سخت ترین مسائل بدون درگیری خاتمه پیدا میکرد . آیا این مردم جنگ طلب هستند  ؟  آیا اینها آرامش نمی خواهند ؟  نه نه هرگز اینطور خیال نکنید .

جنگ طلبی با دفاع کردن بسیار تفاوت دارد . چهره ائی که غربیها از افغانستان ساخته اند چهره ائی است که خودشان برای این مردم ساخته و پرداخته اند اما من در طی مدت اقامتم هرگز خشونت را ندیدم . شاید اگر کسی قصد گرفتن هویت و شهامت و تمامیت ارضی این کشور را داشته باشد ناگزیر از جنگیدن و دفاع باشند اما بخودی خود هرگز افغانها را جنگ افروز ندیدم .

از این موضوع که بگذریم . برمیگردیم به خاطرات کابل

یکی از خاطرات شیرین من که به سنتهایر دلپذیر و دوست داشتنی افغانها برمیگردد مسئله آمدن مسافر است . وقتی که ما به خانه رفتیم و مستقر شدیم روزانه تعداد زیادی از فامیل و دوستان و آشنایان خانواده همسرم برای دادن چشم روشنی بخانه ما میامدند . آنها با شادی و نشاط همراه خود هدایائی می آوردند که به فراخور وسعشان به مادر همسرم تقدیم میکردند . بعضی ها دسته ائی از نانهای گرم و خوشمزه از تنور در آمده می آوردند که وقتی از مادر جانم پرسیدم دلیل آوردن نان چیست ؟. گفتند وقتی مسافر بسلامت به خانه برمیگردد برایش نان را بعنوان برکت و تحفه میآورند تا صاحب خانه نانها را خیرات به سلامت آمدن مسافرش کند . خیلی زیبا و جالب بود من این رسم را خیلی دوست داشتم . عد ه ائی پول میاوردند و میگفتند خودتان این پول را خیرات کنید صدقه سر مسافرانتان که به وطن باز آمده اند. دختر عمه همسرم از راهی دور اما با دلی مهربان و شاد به دیدارمان آمد تحفه اش ظرفی ماست و نان محلی بود . اصرار داشت که من حتما" از نان و ماستش بچشم و چقدر برای من دوست داشتنی بود که با دست تکه ائی نان را میبریدم و در ماست فرو میکردم و میخوردم . باور کنید هرگز لقمه ائی با این لذت در هیچ کجا نخورده ام .

اما ما در مقابل این مهمانان با محبت چه باید میکردیم . مطابق رسم و رسوم مادر همسرم هدایائی برایشان خریداری کرده بود که اکثرا" برای خانمها روسریهای مرسوم و پوشیدنی آن منطقه بود و بهمراه قالبی صابون و یا قوطی کرم  که به آنها تقدیم میشد . مهمانان وقتی که سرشار از لذت دیدار و هم صحبتی با ما قصد برگشت داشتند به اشاره مادرجانم  دخترک نازی  در سینی بزرگی هدیه هارا برایشان میاورد و به آنها میداد . مهمانا ن خوشحال و راضی میرفتند و چند روز بعد دوباره برای دعوت کردن ما به خانه اشان بر میگشتند . من ساعتها می نشستم و با آنها صحبت میکردم . از زنان و دختران راجع به زندگی خصوصیشان ، نحوه آشنائی و ازدواجشان و مشکلات زندگی داخلیشان سوال میکردم و با جوابهای آنها آرام آرام طرح کتاب بعدیم را در ذهن می پروراندم .

محبت میکردم و محبت میدیدم و این عشق و مهر تا روزی که با چشم نمناک از خانه به قصد فرودگاه بیرون آمدم ادامه داشت .

به چند مراسم  حنابندان و عروسی رفتم و با سرخوشی و فارغ از قیل و قال زندگی ماشینی اروپا  برای اولین بار دستانم را با حنا رنگ آمیزی کردم . نمیدانید چه حالی دارد چون آنها ساده و بی پیرایه زیستن .

راستی یک خاطره کوچولوی دیگر هم بگم و تمامش کنم . زنهائی در کوچه و خیابان میگشتند که کار فروش النگوهای رنگین و زیبا را به عهده داشتند آنها عموما" به در خانه ها میامدند و دختران و زنان مشتریان پرو پاقرص آنها بودند  . این فروشندگان چیزی شبیه کولیهای خودمان که در زبان افغانی به آنها کوچی میگویند بودند. روزی دونفر از این فروشندگان به پشت خانه ما آمدند . آقای همسر صدایشان کرد و اهالی خانه همگی به دور آنها جمع شدند از دختران ششماهه تا زنان هفتاد ساله را النگو پوشاند و جالب اینجاست که آمدن این فروشندگان به خانه با شور و حالی وصف ناشدنی همراه بود . حتی دختران همسایه از راه پشت بام به خانه ما آمدند و النگو خریداری کردند. منهم دستانم را پر از این النگوها کردم و البته از شما چه پنهان چند روز بعد همه آنها راشکستم چون شبها با تکان دادن دستهایم از جرینگ جرینگ این النگوها از خواب بیدار میشدم . زنان فروشنده چون متخصصینی ماهر اول دستهایت را وارسی میکردند تا اندازه النگوها را مشخص کنند و بعد با مهارت این النگوها را که شکننده و بسیار نازک بودند به دستهای ما میکردند . خلاصه عالمی داشت این النگو خریدنها . عکسهایش را برایتان میگذارم .

النگوها را چوری و النگو فروشها را چوری والا می گفتند

خاطرات این سفر  همچنان ادامه دارد..........

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
کابل و مشکلات آب لوله کشی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥
 

سلام دوستان تاخیرم رو ببخشید

 سفر ده روزه ائی به آلمان داشتم و موفق نشدم زودتر وبلاگ رو به روز کنم بهر حال با عذر تاخیر  عیدتون مبارک .


 

اما در ادامه گزارش گونه سفرم به افغانستان بد ندیدم در مورد مشکل بزرگی  بنویسم که متاسفانه در کابل و سایر شهرستانها ی افغانستان بشدت گریبانگیر شهروندان بود.

نداشتن آب آشامیدنی لوله کشی صحی و سلامت یکی از مشکلات بزرگ این کشور بوده و هست . طبق آمار و گزارشاتی که مطالعه کردم و تحقیقاتی که خودم شخصا" به عمل آوردم تقریبا" 40درصد بیماری های شایع در افغانستان به نداشتن آبهای آشامیدنی و مصرفی تصفیه شده برمیگردد. آب آشامیدنی منازل عموما" از چاهها ی عمیق و نیمه عمیق تامین میشد و د رصد بسیار کمی از منازل از آب آشامیدنی لوله   کشی و تصفیه شده بهره مند بودند.

این درصد اینقدر پائین بود که اصلا" بچشم نمی آمد . کمبود آب باعث مشکلاتی بود از جمله اینکه هرگز شما نمیتوانستی با خیال راحت و بدون ترس و لرز از کمبود آب حمام کنی و یا وسایل و ظرف و ظروف را درست و حسابی شستشو کنی .

من در تمام مدت طول سفرم حتی برای مسواک زدن از آبهای معدنی در بطری های کاملا" بسته استفاده میکردم . اما اگر سفرمان طولانی بود مسلما" در دراز مدت امکان استفاده دائمی از این آبها وجود نداشت .

براتون گفتم که وقتی در آسمان کابل بودیم از سرسبزی خبری نبود و من علت عمده این اتفاق رو بازهم در کمبود آب می دیدیم .

من احساس تشنگی درختها رو با تمام وجودم حس میکردم و وقتی در این شهر زیبا اما غبار آلود قدم می زدم با خودم فکر میکردم راستی اگر افغانستان به منبعی از آبهای آزاد یا زیر زمینی دسترسی داشت این  کشور چه شاداب بود و چه سرزنده.

حتی وجود آب برای آبپاشی کردن معابر که عموما" به خاطر ساخت و سازهای بیشمار پر از گرد و خاک بود  میتوانست کمک بزرگی به اهالی بکند.

در مدتی که در افغانستان زندگی کردم دید من نسبت به داشته هایم در تمام مدت زندگیم عوض شد . هرگز نمیدانستم که یک لیوان آب پاک و سالم چه نعمت بزرگیه.

 هرگزنمیدانستم دوش و حمام با آب فراوان و سالم چقدر گواراست .

و نمیدانستم آبپاشی کردن چمن و درخت و سبزه و گل چقدر دلپذیر است .

همیشه فکر میکردم داشتن آب یکی از معمولی ترین و پیش پا افتاده ترین موضوعات زندگی برای همه است . راستش رو بخواهین اصلا" به نداشتنش فکر نکرده بودم . همونطوری که شاید هیچکدام از شماها تا بحال بهش فکر نکرده باشین . اما وقتی به جائی مثل افغانستان برین برای هر قطره اش ارزش و تقدس قائل میشین . اونوقت می فهمین که این یک لیوان آبی که میخورین چقدر دارای ارزشه .

در اونجا از عادات دوش گرفتن هر روزه به دور بودم و تقریبا" با عشق و علاقه خودم رو به اون فرهنگ و اون کمبودها عادت داده بودم . مهمان نوازان افغانم ، دوستان و فامیل مهربانم با خلوص نیت هرروزه برایم آب گرم و وسایل دوش گرفتن آماده میکردن ولی به اونها گفتم که نه  من هم میخوام مثل شما به کم بسنده کنم و قانع باشم . منکه تافته جدا بافته نیستم  . و این طوری خودم رو از اونها جدا ندانستم .

در بیشتر منازل آب چاه رو با موتور پمپهای قوی از چاه می کشیدن و گاهی بعضا" در منبع هائی که تعبیه کرده بودن میفرستادن تا از لوله ها سرازیر  و قابل استفاده بشه . اما اگر برق قطع بود و یا منزلی موتور پمپ نداشت اونوقت بود که به همت دست و بازوهای قوی باید آب از چاه با سطلهائی مخصوص کشیده میشد . عمق این چاه ها گاهی حتی به بیش از چهل متر می رسید و کشیدن آب از اون عمق ساده نبود .

من با تمام تلاشم حتی موفق نشدم یک سطل آب رو از چاه به تنهائی بیرون بیارم اما در کمال تعجب دخترکان دوازده سیزده ساله لاغر رو میدیدم  که با چه مهارتی از چاه آب میکشن و اونوقت در درون خودم شرمنده میشدم و خجلت زده .

در سالهای اخیر که روند برگشت مهاجران افغان به کابل بیشتر شده  . به خاطر کمبود منزل خانه هائی در قسمتهای مرتفع تر شهر کابل ساخته شده اند و تقریبا" میشه گفت که این خونه ها روی کوه قرار گرفته اند. یعنی در واقع چهار طرف کابل رو کوه احاطه کرده و همینطور خانه سازی در اون قسمتها ادامه داره . شب که میشد این خونه  هامنظره قشنگی به کابل میدادن و چراغ این خونه ها که سو سو میزد خیلی زیبا بود اما اگر شما روزی به یکی از این خونه ها مهمون می شدی . همونطوری که من مهمون شدم علاوه بر اینکه باید کاملا" از نفس می افتادین تا به اون بالا برسین باید به این فکر میکردین که صاحبخونه از این راه دور و دراز و در این ارتفاع که چاهی هم وجود نداره چه طوری آب رو به بالا میرسونه اونم مثلا" برای مصرف یک خونواده ده نفری که شامل پخت و پز . شستشو و سایر کارهای لازمه زندگی هست!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

متاسفانه دولت افغانستان هیچ اقدامی که قابل ارزش باشه در اینمورد برای شهروندان انجام نداده.یه نکته دیگه هم بگم و تمومش کنم . اگر خونواده ائی فقیر بودن و یا چاهشون خشک شده بود و قدرت اینکه دوباره چاه بزنن نداشتن از منزل همسایه ها آّ ب رو میگرفتن و من براتون عکسی رو میزارم تا وسیله آب بردنشون رو ببینید . و صد البته همونطوری که گفتم این مربوط به یک قشر کم در آمد و آسیب پذیر تر جامعه بود. از اونجائی که من تقریبا" با تمام اقشار تماس داشتم از فقیر تا غنی پس میتونستم براحتی در مورد هر موضوعی کنکاش کنم  . مثل همین آب برداشتتن از منزل همسایگان.


خوب دوستان ببخشید مطالبم پراکنده نوشته شد. اما خودم اینجوری بیشتر دوست دارم تا بشینم و دونه دونه ویرایشش کنم چون اصالت احساسم رو در این نوشته های پراکنده بیشتر می بینم .

ادامه دارد...........

 

 

این یه نمونه چاه آب توی حیاط خونه ها

این راهی بود که باید بالا می رفتی تا به یکی از این خونه ها برسی و

وقتی که خسته و مونده می رسیدی اون بالا یه سفره میدیدی با نون تازه از تنور دراومده و سبزی و ماست و یه عالمه مهر و محبت و عشقی که توی سفره جلوت گذاشته بودن.

 

 

دارم فکر میکنم که ما اینجا باید همیشه از قبل قرار بزاریم و بعد کلی وقت بزاریم و برنامه ریزی کنیم تا از مهمونمون پذیرائی کنیم اما اینجا و سر این سفره بدون هیچ برنامه ریزی از ته دل ازت پذیرائی میکنن و خیلی هم از اینکه مهمونشون همه خوراکی هارو بخوره خوشحال میشن. واقعا" اگه میخواین معنی واقعی کلمه مهمون نوازی رو درک کنین یه سفر برین افغانستان . اینو بهتون قول میدم خوشحال برمیگردین.

 

  .

 


 
comment نظرات ()
 
 
احمد ظاهــــر
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

دوستان عزیز

چون جدا" تصمیم ندارم با گزارشات لحظه به لحظه از روزهایم در افغانستان شما دوستان را کسل و خسته کنم پس بنابراین در بین خاطراتم گریزی میزنم به مناطقی که از دیر باز عاشق رفتن به اونجاها بودم و بالاخره برام میسر شد.

یکی از این مناطق رفتن به آرامگاه هنرمند بزرگ افغان زنده یاد احمد ظاهر است که من از اوایل نامزدیم با صدای جاودانه این هنرمند خو گرفتم و رفته رفته شنیدن آهنگهایش به یکی از سرگرمیهای روزمره من تبدیل شد .

اولین هدیه نامزدی من کاستی از صدای این هنرمند بود.هنوز هم چند سی دی از این هنرمند توی ماشینم دارم که همیشه در موقع رانندگی به صدای جاودانه این هنرمند گوش میکنم. احمد ظاهر با وجود اینکه سالهاست از میان ما رفته اما جالبه بدونید که هنوز در تمام کوچه و بازار و فروشگاههای افغانستان صداش طنین اندازه . برای من خیلی عجیب بود وقتی میدیدم که حتی کسانی که زمان مرگ احمد ظاهر به دنیا نیامده بودن به صدای او گوش میدن . در خیابانهای کابل شما همیشه صدای موزیک رو میشنوین چون موسیقی در رگ و خون این مردم جریان داره و سالها حکومت طالبان نتونسته اونهارو از این خواسته اشون دور کنه . در رستورانها در بستنی فروشی ها یا بقول افغانها آیسکریم خانه ها همه جا و همه جا شما موزیک را میشنوید و بیشتر از همه صدای احمد ظاهررو

من احمد ظاهر را بخوبی میشناسم اما برای اینکه اونو مستند تر برای شما معرفی کنم به ویکی پیدیا مراجعه کردم و خواندم که

 

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای (خرداد) سال ۱۳۲۵ خورشیدی در کابل یا به قولی در ولایت لغمان زاده شد. احمد ظاهر آواز خوانی را از مکتب آغاز نمود و اولین آهنگش را در لیسه حبیبیه خواند. وی پس از نشان دادن استعداد در موسیقی در رادیو افغانستان برنامه‌هایی اجرا نمود.

احمد ظاهر پس از گذراندن دوره دانشسرا (دارالمعلمین) راهی هندوستان شد تا به تحصیلات موسیقی بپردازد. شاید او اولین کسی بود که آلات موسیقی غربی را با موسیقی افغانی وفق داد و سازهای آکاردئون، ارگ و ترومپت و غیره را به موسیقی افغانی هدیه آورد. آوازه او از طریق موسیقی از شهرت پدرش که صدراعظم وقت افغانستان بود بالاتر رفت.

شهرت او آنقدر بر سر زبانها بود و هست که مردم افغانستان هنوز فکر می‌کنند او بهترین آواز خوان افغانستان تا هم اکنون بوده‌است. او در سال ۱۳۵۱ خورشیدی لقب بهترین آوازخوان سال افغانستان را به دست آورد.

احمد ظاهر سه بار ازدواج کرد و ازین سه ازدواج دو فرزند دارد، یکی «شبنم» و دیگر «احمد رشاد» که هر دو خارج از کشور در ایالات متحده آمریکا زندگی می‌کنند.

احمد ظاهر بخاطر درگیری‌های خانوادگی راهی زندان شد و درین هنگام بود که مادرش درگذشت. روایتی وجود دار که وی پس از رهایی از زندان، در عروسی دختر زمامدار وقت «حفیظ الله امین» بنابر اصرار دخترش، شرکت کرد و آواز خواند. بسیاری بر این عقیده‌اند که این واقعه باعث شد تا حفیظ الله امین به فکر قتل وی گردد و از همین روی، قتل احمد ظاهر را که در سالنگ صورت گرفت را نیز به امین نسبت می‌دهند. پیکر او ابتدا در مسجد حاجی مجید در سردخانه نگهداری و سپس در گورستان «شهدای صالحین» به خاک سپرده شد.

احمد ظاهر نماینده موسیقی کلاسیک افغانستان شمرده می‌شود که آهنگ هائی با مفهوم و جاندار را برای شنوندگان عرضه داشت.احمد ظاهر بیشتر کوشش می‌کرد تا از بهترین، زیبا ترین و معتبر ترین اشعار در آهنگ‌های خود استفاده کند و از همین روی، علاقه او به حافظ، مولانا، سعدی، خیام، بیدل، پروین بهبهانی، عشعری و غیره شعرای زبر دست زبان فارسی بوده‌است. احمد ظاهر به زبان‌های فارسی، پشتو، هندی و انگلیسی آواز خوانده‌است.

آهنگ‌های «خدا بود یارت»، «مادر من»، «از پیش من برو که دل آزارم»، «برایم گریه کن امشب»، «عجب صبری خدا دارد» از جمله آهنگ‌های مشهوری است که افغان‌ها با خود زمزمه می‌کنند.

احمد ظاهر هم عصر شهرت و آوازه گوگوش در ایران بود و عده‌ای این دو را رقیب سالم می‌دانستند. از احمد ظاهر آهنگ‌های زیادی به یادگار مانده‌است که در چهارده آلبوم تدوین گردیده و به شکل صوتی در بازار عرضه گردیده‌است. از احمد ظاهر فقط دو آهنگ تصویری ثبت شده‌است و سایر آهنگ‌های تصویری وی مقتبس از همین دو آهنگ و یا هم عکس‌های وی اند.

احمد ظاهر نه تنها در افغانستان، که بلکه در دو کشور تاجیکستان و ایران نیز علاقه مندان خود را دارد. این علاقه در تاجیکستان به شکل بسیار بالائی وجود دارد و آهنگ‌های وی هنوز هم از بهترین‌ها به شمار می‌رود.

احمد ظاهر نام کهنه‌ای در افغانستان نیست و آهنگ‌های وی هنوز هم علاقه مندان بی شمار خود را دارد، طوری که بیشترین مخاطبان رادیوها آهنگ هائی از احمد ظاهر فرمایش می‌دهند و این باعث شده‌است تا به منظور فرصت دادن به سایر خوانندگان، مجریان برنامه‌های موسیقی آهنگ‌های احمد ظاهر را در برنامه‌های بهترین موسیقی به رقابت نگذارند، زیرا می‌دانند در صورت وجود آهنگ احمد ظاهر، وی برنده بلا منازع خواهد بود.

سالانه از سالروز کشته شدن احمد ظاهر در افغانستان و تاجیکستان تجلیل بعمل می‌آید. در افغانستان رسم بر این است که در سالگرد وی، رادیوها و تلویزیون‌ها برنامه هائی را در مورد وی پخش می‌کنند و تنها و تنها آهنگ‌های احمد ظاهر را به نشر می‌سپارند.

پس با این پیش زمینه روزی از روزهای گرم کابل باتفاق همسرم به آرامگاه این هنرمند رفتیم در قبرستانی به نام شهدای صالحین . آرامگاه احمد ظاهر طی چند دهه بارها ویران شده و دوباره ساخته شده بود و خوشبختانه این بار ما آبادیش را میدیدیم نه اون خرابی وحشتناکی که در زمان طالبان بر سر این نقبره آمده بود  با راهنمائی خیل بیشماری از گدایان خرد و درشت قبرستان به سر قبر این هنرمند رفتیم و برای من جای افسوس و تاسف بود که حتی دولت وقت افغانستان تلاشی برای محوطه سازی و جدا شازی آرامگاه این هنرمند نکرده است .

شعر زیبای خدا بود یارت

قرآن مددکارت

سخی نگهدارت

را که با موزیک زیبائی خوانده بودند زینت بخش سنگ گور این هنرمند بود

عکسها چندان کیفیتی نداره چون هوا بشدت گرم و آفتابی بود و تالم من از دیدن منظره های نه چندان خوشایند در قبرستان مزید علت شده بود. اما با من بیائید و چند دقیقه با من باشید در آرامگاه شهدای صالحین کابل

در این قبرستان ناخودآگاه من صدای ضجه مادران جوان از دست داده را میشنیدم و با خودم میگفتم بر خلاف شهر که ویرانه است اما  کابل چه قبرستان آبادی داره..............

اینهم لینک یکی از آهنگهای زنده یاد احمد ظاهر در یوتیوب برای دوستانی که درخواست آهنگ این هنرمند را داشتند . خصوصا" شهره نازنین البته با سرژ کردن در یوتیوپ میتوان آهنگهای بیشتری را شنید.

http://www.youtube.com/watch?v=wf6SAenRWPA


 
comment نظرات ()
 
 
تشکر بی پایان از........
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

 با اجازه شما دوستان.

این پست را در میان پستهای سفرنامه کابل جای دادم به خاطر تشکر از دوست مهربان و استاد بزرگ شعر و سخن استاد حضرت ظریفی که براستی افتخار افغانستان و آبروی سرزمین هرات باستان هستند . جناب ظریفی لطف و محبت بی پایانشان همیشه و همیشه شامل حال من بوده و هست همیشه برای رفع اشکال  اشعارم از نظرات نیکشان کمک میگیرم  . ایشان با دیدن تصویری که من در سفرم به کابل از دستان حنا بسته دخترکی افغان که آلبالوها را به من نشان میداد گرفته بودم چون همیشه به ذوق آمدندو قطعه شعری را به زیبائی تمام سرودند و در وبلاگشان گذاشتند من ضمن تشکر از این هنرمند بی ادعا  آرزوی سربلندی و طبعی همیشه چون گل پاک و چون آب روان برایشان دارم.

  وبلاگ ایشان هست

http://www.zarifi.blogfa.com

 

 

من عین شعر و مطلب ایشان را با اجازه از خودشان اینجا کپی میکنم .

درین هجرت سراقطب شمال یعنی کشور فنلاند بانوی عصمت وعزت اهل قلم همزبان عزیزی که اوشان را با دوستان الفت شعری وادبی هست  شهلا جان ایزدی چند ماه قبل عازم افغانستان با شوهر محترم شان گردیده موقع بر گشت تحفه های تصویری وخاطراتی از سفر کابل دارند سرودم تولدیست از خاطرات سفر این هموطن آگاه که امید دوستان نیز از تماشای این تصاویر و گذارش زیبا لذت ببرند.

http://shahla-ezadi.persianblog.ir/

دودست اشنا من را چه خوش غرق تماشاکرد

فـضـای باغ جـنـت را به اعـجـازی محـیا کرد


وطـن یاد آمـدم آری هــرات باسـتـان آنـجـاست

ســــرود بـاغ آلــو را نــوای آرزو هــا کــــرد


بـیـاد آنـکه انـگـشـتـش حنای خون  عا شـق بود

تـپــش در دل فــکــنــد و شورش قلبم محیاکـرد


کــه، تـــا ،با بـوسهء رخـسارمیگونش مددجستم

نــگـاه ، تـنـد وتـیــزی از پـس زلـف چـلـیـپاکرد


نــوای قـا صــدی از شـهــر عـشــق و کابل زیبا

بـه غــربــت تـا میسر شد، مرا شیدای در یا کرد


وشـهــلا ایـزدی برگشت از سـیـر وسـیـا حت ها

سـلامـت بـاشـد ایـن محبـوب تا، سـیر، دل ما کرد


روز 4 شنبه شهرتامپره کشور فنلاند حضرت ظریفی


 
comment نظرات ()
 
 
ادامه سفرنامه........
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

 

براتون گفتم که بالاخره  با تمام مشکلات از دبی پرواز کردیم . هواپیمای قدیمی و درب و داغونی که سوار شدیم توسط ایرلاینی خصوصی خریداری شده بود و احتمالا" چون دیگه داشت از رده خارج میشد بقیمت مناسب به این شرکت انداخته بودنش. خلاصه غذا افتضاح ، سرویس بد و اضطراب هم که مزید علت این سفر بود . ناخودآگاه آدم احساس نا امن بودن میکرد . در هواپیما به سه زبان انگلیسی ، فارسی دری و پشتو به همه خوش آمد گفتن .اما راستش رو بخواین من اینقدر ترسیده بودم که هیچ لذتی از این که فارسی میشنیدم نبردم ( این حرف رو در راستای قولی که به خودم دادم نوشتم قول دادم همه چی رو راستا حسینی و بدون مبالغه و صادقانه بگم اگرنه عمرا" حرفی از ترس و بیم می زدم)

خلاصه حدود دو ساعت در راه بودیم همسر مهربانهم غرق در تفکر مدام سرک میکشید بیرون رو نگاه میکرد . هرگز در طی بیست و شش هفت سال زندگی این قدر اورا بی قرار ندیده بودم . یه لحظه بهم گفت " خانم لطفا" پائین رو نگاه کن و از دیدن خلیج فارس لذت ببر .  لذتی بهم دست داد احساس غرور ، احساس عشق و احساسی غیر قابل تعریف.از حوالی بندر عباس هم رد شدیم از اینکه در گوشه ائی از آسمان وطنم  عبور میکنم  هم خوشحال شدم و هم غمزده .اما ترجیح دادم که به حال و روز همسرم توجه بیشتری  بکنم که بیشتر از من استحقاق دلسوزی رو داشت . اینقدر هر دو غرق افکار  خودمان بودیم که دقیقا" نفهمیدیم که کی به ما گفتن که کمربندهارو ببندیم و اماده فرود باشیم. حدود نیمساعت در حال فراز و فرود بودیم . تمام منطقه پوشیده از کوه بود . کوههائی با ارتفاع خیلی بلند و نشانی از سرسبزی و آبادانی در هیچ نقطه ائی نبود . کاملا" میشد احساس کرد که در یک منطقه کوهستانی هستیم . من در پروازهای متعددی که داشتم هرگز ترس رو به اونصورت تجربه نکرده بودم اما این بار با وجود این کوهها و تکانهای هواپیما برای فرود آمدن که البته ناگزیر هم بود  ترسیده بودم و دست همسرم را محکم گرفته بودم.بالاخره با سلام و صلوات دقیقا" روی آسمان کابل قرار گرفتیم . به همسرم گفتم چه فکر میکنی  . ؟ اشک در چشمانش جمع شد و گفت قابل توصیف نیست سی سال پیش جوانی بودم پر شور که این آسمان و این وطن را ترک کردم اما حالا مردی هستم دنیا دیده و با تجربه .

توصیف مناظر کابل از بالا تقریبا" کاریست مشکل و باید بگم این شهر مخروبه و شلوغ  هیچ تشابهی با یک پایتخت نداشت . توده عظیمی از گرد و غبار شهر را پوشانده بود و هیچ اثری از طراوت و شادابی طبیعی را پیدا نمیکردی و البته بعدها من علت اینهمه گرفتگی را در کابل یافتم.

در فرودگاه کابل البته وضع فرق میکرد . فرودگاهی نوساز با همه جور امکانات و کارمندانی خوش برخورد و اکثرا" جوان . با خوشروئی به ما خوشامد گفتند و مهر ورود را به پاسپورتهای ما زدند . در فرودگاه کابل بشدت مسائل امنیتی رعایت میشد و به هیچ استقبال کننده ائی اجازه دخول به محوطه فرودگاه داده نمیشد و پس از طی مسافتی مستقبلین را میدیدی که با دسته های گل به دیدار عزیزانشان آمده بودند. من خوشحال بودم که رعایت تدابیر شدید امنیتی به حدی هست که احساس کنی هیچ خطری متوجه این منطقه نیست .

از رسیدن و دیدار بستگان همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم به شما بگم که چه شور و غوغائی بود فقط به شما بگم که همه چیز زیبا و قشنگ بود ما غرق در بوسه ها و محبتهای بی پایان اونها شدیم و من احساس کردم در بین خانواده خودم هستم . مادر همسرم را قبلا" دیده بودم اما چهره های نا آشنای دیگری را دیدم که همه ارتباط خونی نزدیک با همسرم داشتند . خدایا  آنهاعمه و عموی فرزندانم بودند، چه پیوند نزدیک ومشترکی.چقدر دور و چقدر نزدیک!!!!!!!

بمحض خروج از فرودگاه چندین پست بازرسی را رد کردیم که به شکلی ساخته شده بودنذ که احتمال هرگونه عملیات انتحاری را محدود میکردندو ما کم کم به طرف شهرحرکت کردیم . همه جای خیابانها پر از چاله چوله بود و شکافهای عمیق در بعضی قسمتها حاکی از سالها جنگ و انفجار بود .. ترافیک شدید و وحشتناک بود . گرمای هوا برای ما که از منطقه قطب و سردسیر آمده بودیم غیر قابل تحمل بود . خدا خیر به مغازه های آبمیوه فروشی بده که قدم به قدم پذیرای ما با آب معدنی خنک و آبمیوه تازه بودن . اگر از من بپرسند که ماهرترین رانندگان دنیا در کجا هستند بی شک خواهم گفت کابل . رانندگان کابلی چنان با مهارت و استادی راه خود را بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران پیدا میکردند که برای کسی که از اروپا به آنجا میرود شوکه آور است . بهر حال در همان حالت هم لحظات اولیه ورودم را با دوربین کوچک عکاسیم جاودانه میکردم .

 در ابتدای ورود با شهری زیبا و قدیمی برخورد کردم که احساس محبت و نزدیکی را با ایران برایم تداعی می کرد آشکارا متوجه شدکم که کابل زیبا هنوز چهره زخمی و جنگ زده خود را ترمیم نکرده است . آٍثار درد و رنج را از سی سال جنگ و نابودی بوضوح میشد دید و من با تمام وجودم این رنج را احساس میکردم .. برای من این سوال پیش آمد که واقعا" در این سالهای گذشته رئیس جمهور محترم افغانستان به چهد کاری مشغول بوده که با آنهمه کمکهای میلیونی موسسات خارجی به این کشور هنوز راه عبور و مرور مردم مثل دل و جگر زلیخا تکه تکه و سوراخ سوراخ است .

بعد از طی مسیری طولانی به مرکزشهر نزدیک شدیم . آثار مدنیت و شهرنشینی ظاهر شده بود و من میدیدم چندان هم که در تصوراتم بود کابل شهر کوچک و کم جمعیتی نیست بلکه شهری بزرگ و وسیع و بسیار شلوغ بود . جائی که چون سایر کشورهای آسیائی نبض یک زندگی پر ماجرا بخوبی در آنجا میتپد. سوپر مارکت و بقالیهای کوچک و بزرگ بازارهای روز پر از میوه و تره بارکه روی چرخهای دستی خوراکیهارا حمل میکردند و هزارن هزار موضوع دیدنی دیگه کاملا" مرا از خود بیخود کرده بود که فراموش کرده بودم به بچه هایم زنگ بزنم و رسیدنمان ار به آنها خبر بدهم.

ادامه دارد...................

 

دکه ها آبمیوه فروشی که در اولین برخورد در اون حرارت و گرما دلت میخواست از ماشین پیاده بشی و نوش جون کنی

 

 یکی از خیابانها کابل

 بازارهای فروش میوه و تره بار

 

یکی از میادین شهر

یکی از مراکز خرید . کابل سیتی سنتر

 


 
comment نظرات ()
 
 
آغاز سفر از هلسینکی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

سفر من و همسرم از فرودگاه هلسینکی در تاریخ 26.7.2009یا 5 تیرماه 1388 شروع شد . دو تا پسرا ما رو اسکورت کردند تا فرودگاه و بدرقه کردند تا ما با خیال راحت به این سفر بریم و  اونها هم احتمالا" بعد از رفتن ما نفسی از سر آسودگی کشیدند و رفتند تا به برنامه ریزی برای این یکماه بپردازند . چون از غرولند مکرر یک مادر همیشه نگران نجات پیدا کرده بودن این فرصت غنیمت بود حتی اگر برای یکماه باشه.

از هلسینکی با تاخیر  دو ساعته به طرف ترکیه حرکت کردیم . وقتی وارد هواپیمای ترکیش ایرلاین میشی چنان تحت تاثیر موزیک شاد ترکی و چهره های زیبای مهمانداران  قرار میگیری  که از همان لحظه احساس میکنی در ترکیه هستی .چهره سبزه و دلنشین ترکها که نشان از دو نژاد اروپا و آسیائی اونها داره برات خوشاینده چون ناخود آگاه از قیافه های مو بور و چشم آبیها خسته شدی.

 وقتی بهت با اون لهجه شیرین ترکی خوش گلدی میگن ته دلت میلرزه چون میدونی که یه گوشه ائی از خاک وطنت هم به همین لهجه حرف میزنن . خطه زرخیز آذربایجان که همیشه افتخار ایران بوده .

برای رسیدن به استانبول باید از استونیا ، لیتوانی ، بلاروس ،اوکراین و رمانی گذشت . از دریای سیاه رد شد تا بتونی از شمال اروپا به ترکیه بری حدود چهار ساعت پرواز بود و ما به استانبول رسیدیم . همسرم بدون حرف به صندلیش تکیه داده بود و سخت در فکر یود . منهم سکوت کرده بودم و میگذاشتم که با دنیای خودش خلوت کنه . میدونستم که هیجان و اضطرابی شدید داره و داره  با خودش فکر میکنه که بعد از سی سال برگشت به وطنش چطور خواهد گذشت .

استانبول شهری هست که حتی  وقتی از بالای اون رد میشی و دقت میکنی کاملا" بافت و قسمت مدرن اونو میتونی ببینی چون دارای دو قسمت مجزا هست و همین به زیبائی این شهر قدیمی اضافه کرده . من ترکیبی از اروپا و آسیا را در این کشور میبینم و احساس میکنم که سنت و مدرنیزه به شکل خاصی در اونجا ادغام شده .

باید دو سه ساعت در  ترکیه توقف میکردیم تا به طرف دبی حرکت کنیم . برای رسیدن به کابل راههای زیادی هست اما هیچ ایرلاینی از فنلاند مستقیم به کابل پرواز ندارد و باید حتما" به کشور دوم و احتمالا" سوم بری و بعد به طرف کابل . مثلا" مسکو ، فرانکفورت و سایر کشورهای اروپائی و نهایتا" دوبی و کابل . بهر حال توقف ما در فرودگاه طولی نکشید و من میدیدم که بی نظمی عجیبی در اونجا حکمفرما ست. تازه فهمیدم چرا کشورهای اروپائی عضو اتحادیه اروپا بهیچ وجه زیر بار عضو شدن ترکیه در این اتحادیه نمیرن چون به نظر منهم  ترکیه برای رسیدن به نظم و انضباط یک کشور اروپائی راه طولانی در پیش دارد.

موضوع جالبی که در قسمت ترانزیت دیدم این بود که دقیقا" مثل گاراژه های مسافربری ایران خودمان که در قدیم و قبل از روی کار آمدن ترمینالها مرسوم بود شخصی در داخل فرودگاه ایستاده بود و با صدای بلند مسافران را دعوت میکرد که هر کدام به قسمتی بروند و سوار بشن با فریاد و لهجه ترکی که حالا دیگه کمی برام ناخوشایند بود هر کسی را به قسمتی هدایت میکردند.

القصه ساعت ده شب پرواز ما بطرف دوبی شروع شد . خوشبختانه این بار،

 هم پرواز بهتر و هم سرویس منظم تری را شاهد بودیم .

شاید همه شما کم و بیش گذرتان به فرودگاه دوبی افتاده باشه اما بد نیست مطلبی رو در این باره بنویسم . همه ما میدانیم که دوبی قسمتی از امارات متحده عربی است که در سالهای اخیر بشدت پیشرفت کرده و رونق گرفته برای کسی که مثلا" ده یا پانزده سال پیش به دوبی رفته غیر قابل تصوره که تا این اندازه دوبی دستخوش تغییر و تحول شده . بسیاری از تجار و گردن کلفتهای بازار و اقتصاد ایران و  سایر کشورها در اونجا مشغول فعالیتهای اقتصادی هستند . عربها با تکیه بر نفتشون آقائی میکنن و از کارمندان و کارگرانی غیر عرب بهره میگیرن . توی همین فرودگاه شیک و بزرگ دوبی بیشتر کارمندانی که کار میکنند از کشورهای فیلیپین ، کره ، پاکستان ،اندونزی ، بنگلادش و هندوستان هستند و بهمین دلیل عربهای از خود راضی چیزی بیشتر از نوک بینی خود را نمی بینند و معتقد هستند چون پولدارن میتونن هرکسی را اجیر کنند و بهترین خدمت را از  اون بگیرن که البته در عمل هم همینطور است . متاسفانه شرکتهای خارجی با درست کردن شبکه هائی از همزبانان خود به چاپیدن جیب خلق اله می پردازند و برای هر خدمتی پول کلانی طلب میکنند . مثلا" خود ما چون پرواز ترکیه با تاخیر به دبی رسیده بود پرواز کابل را از دست دادیم و مجبور شدیم میلغ زیادی بابت مابه التفاوت بلیتها بپردازیم .

یک نکته دیگر رو هم در مورد دبی بگم و پرونده این کشور را عجالتا" ببندیم و یزاریم توی بایگانی

در یکی از سالنهای فرودگاه من بیلبورد بزرگی رادیدم که خیلی توجه ام را جلب کرد  برایم هم جالب بود و هم برای من ایرانی که  کشورم بر ذخائر عظیم نفتی خفته اما دست مردمم خالیست  خیلی دردناک بود . این بیلبورد مرد عربی را نشان میداد که بر کویر خشک و سوزان شکل شیر آب را با انگشت بر روی شنها نقاشی میکرد که با همین شیر آب نقاشی شده لیوانی را پر از آب زلال و گوارا میکرد. این تصویر خود گویای اصل مهم (خواستن توانستن است)  بود یعنی اگر بخواهیم میتوانیم از صحرای بی آب و علف بهشتی مصنوعی بسازیم دبی نام................

گویا بود و شفاف و بی هیچ ضرورتی برای توضیح.    آری آنها  از بیابان بهشت میسازند و مااز بهشتمان !!!!!!!!!!!!!!

فرودگاه دبی

 

نخلهای مصنوعی در فرودگاه دبی


 
comment نظرات ()
 
 
من از کابل برگشتم.........با من باشید
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

سلام و هزاران سلام

به یاران همیشگی و همراهان عزیزمن

کسانی که در طی غیبتم همیشه با من همراه و همسفر بودند . یاد آنها با من بود و احتمالا" کمی از خاطره من با آنها

ممنون از تمام کامنتهای مهربانه و خوبتان که بهم یاد آوری میکرد کسانی که دوستشان دارم منتظرم هستند .

دوستان عزیز اگر خدا بخواد از امروز سفرنامه کابل را براتون مینویسم و از شما میخوام که مثل همیشه با من باشید و در این سفر نیمه مصور با هم سری بزنیم به کشوری که حتی شنیدن نامش انسان را به اضطراب وامیداره.

عجالتا" اولین عکس رو از دستهای حنا بسته گل دختری از تبار آریا و خاک پاک کابل به شما تقدیم میکنم که آلبالوهای سرخ و آبدار باغ مادری همسر گرامیم را به من و به همه شما تعارف میکنه .

بفرمائید نوش جان


 
comment نظرات ()