ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
به نوروز بگوئيد بيايد
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
 

سالها پیش در ایران زندگی میکردم روزی شعری بدستم رسیدکه متاسفانه هرگز نتوانستم نام شاعرش را بخاطر بسپارم . اما مضمون این شعر چنان در همم پیچاند که تا مدتها مطلع این شعر ملکه ذهنم شده بود .سالهای درگیری و خون ریزی در افغانستان بود و در آغاز بهار شاعری با دلی سوخته سروده بود : به نوروز بگوئید نیاید   و درادامه با لحنی زیبا و شاعرانه از نوروز خواسته بود به افغانستان نیاید چون در آن شرایط بوی باروت جائی برای بوییدن عطر گلهای بهاری نمی گذارد.    سالهای بعد در کنج غربت زده و سرد اروپا شاهد رفتن طالبان از افغانستان و آمدن آرامش نسبی و ظاهری به این کشور بودیم . در اینترنت وتلویزیون شوق و ذوق مردم افغانستان را برای جشن عید نوروز شاهد بودم و همین حس باعث شد به استقبال شعر ذکر شده بروم و با سرخوشی بسرایم  که  ؛ به نوروز بگوئید بیاید    با آمدن نوروز و آغاز سال ۱۳۸۶ بی مناسبت ندیدم که این شعر را تقدیم کنم به همه دوستان افغان و ایرانی های افغان دوست .لطفا؛ اگر کسی اطلاعاتی راجع به نام شاعر یاد شده دارد برای من یاد داشت بگذارد و اما این شعر سروده خودم را به شما تقدیم می کنم که در آغاز نوروز ۱۴۸۴ سروده شد و د ربرگزاری جشن نوروز برای خواهران و برادران افغان قرائت گردید و انصافا؛ مورد استقبال ایشان قرار گرفت.امیدوارم از من بپذیرید و من را از نظریات خود بی نصیب نگذارید.

به نوروز بگوئید بیاید         بر خاک دلاویز وطن ره بگشاید

این خانه ما پاک شد از جهل و خرافات

آرام بباید و به هر روزن و در چهره گشاید

ابر سیه درد و غم از خانه برون شد

خورشید دل افروز ،زهر گوشه این خاک برآید

سال ستم و جور و جفا رفت از این ملک

باشد که همیشه وطن از درد و بلا دور بماند

نوروز شد و روز نو، آید به وطن باز

در باغ گل و سبزه و ریحان همگی رخ بنماید

آواز خوش بلبل مست، از سر شوق است

مطرب همه ابیات وزین باز بخواند

این خانه دگر جایگه دیو  و ددان نیست

زیبائی آن دین و دل از کف برباید

ای کابل خونین تن خود پاک کن از درد

چون سال نو آید به نوروز بگو شاد بیاید

صد پاره و ویران شدی ای خاک عزیزم

باید نگذاریم که اندوه دگر بر سر ما پای بماند

نوروز قشنگ است و بهار وطنم خوش

یارب مددی کن که دگر ظلم نپاید

ای مام وطن در  وگهر ذره خاکت

تا هست جهان نام تو جاوید بماند

                                

                    سروده شده در آغاز نوروز ۱۳۸۴ برابر با ماه مارچ ۲۰۰۵ میلادی در فنلاند

دوستانی که علاقمند هستند از این شعر استفاده کنند با نام شاعر و حفظ امانتداری ادبی اشکالی ندارد .


 
comment نظرات ()
 
 
گشت و گذاری در دیار گویا ترین لبهای خاموش
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦
 

برمن ببخشائید که زبان شما را بدرستی بلد نیستم تا برایتان لالائی بخوانم .

بر من ببخشائید که نمیتوانم با شما حرف بزنم و شمارا از این آرامش دلگیر برهانم.

بر من ببخشائید که وقتی از این دنیا بیزار و از زندگی در مانده میشوم به سراغتان می آیم . اما از دست من برای شما کاری بر نمی آید . من حتی نمیتوانم کاری برای خودم انجام دهم ، من در کار خودم هم وامانده ام من از سر ناچاری و بی رفیقی به شما پناه می آورم تا با شما حرف بزنم هر چند که  همچون همشهریان زنده اتان حتی کلمه ائی از حرفهای مرا نفهمید و حتی ذره ائی از احساس مرا درک نکنید.

من فقط میتوانم بر مزار شما قدم بزنم و به دنیای شما فکر کنم که چقدر با دنیای پر هیاهوی ما فاصله دارد.

امروز بعد از ساعتها فکر کردن به این که حالا کجا بروم که کمی آرامش پیدا کنم در یک غروب سرد و دلگیر به سرزمین شما قدم گذاشتم خاموش بود و غمگین، همه جا غرق در گلهای رنگارنگ و سبزه . این گلها بر خلاف صاحبانشان زنده بودند جاندار ، زیبا و مطمئن

با خودم فکر کردم راستی شما همانطور که د رزندگی زمینیتان راحت بودید و ایمن  در دنیای بعد از مرگ هم در جائی آرمیده اید که ساکت و زیباست . اما در سرزمین من که آدمها در دنیای شلوغ و نا آرام  با انواع بدبختی ها دست به گریبان هستند بعد از مرگ هم این سکون وزیبائی را نخواهند داشت . گورستانهای ماهم پر از سرو صدا وجنجال است و بازار مکاره ائی برای انواع دردسرهای روزمره زندگی .

هرگز طی مدت زندگی در اروپا به زندگی و شادی اروپائیان غبطه نخورده ام . هرگز نخواسته ام به جای آنها باشم اما باید اعتراف کنم که هر بار که به خانه های شما در گورستان قدم میگذارم به خوابگاه بعد از مرگتان حسادت میکنم .

بر من ببخشائید که امروز ساعتها در قلمرو متعلق به شما قدم زده ام و به شما فکر کرده ام ، به خانه تک تک شما سر زده ام شاید آرامشتان را به هم ریخته ام  اما اما من مثل یک مهمان ناخوانده وفضول در برابر  هر سنگ مزاری ایستاده و با خواندن نام و سن وسال آن شخص سعی کرده ام قیافه ائی را تصور کنم.

مثلا؛ مارکو بیست ساله جوانی بلند و بور با چشمانی برنگ دریا

یوهانا  یازده ساله دختری تپل مپل با موهای صاف و قهوه ائی روشن

توماس مرد مسنی که با پنجاه سال سن هنوز توانا و نیرومند است با سبیلهای بور و چشمان گود رفته آبی

به آرامگاه دختر بچه ائی پنج ساله رسیدم دلم میخواست میتوانستم مادرانه برایش قصه بگویم و یا لالائی بخوانم ، دلم میخواست که با صدای بلند نامش را فریاد بزنم  اما این کار را با صدای آران و نجواگونه انجام دادم و صدا زدم سارا   سارا عزیزم با من حرف بزن

اما افسوس که او مرا نمی شناخت و زبان من برایش بیگانه بود 

در این سرای خاموشان که پرنده هم پر نمی زد صدائی توجهم را جلبکرد کمی دورتر از من خانم بسیار جوانی با آبپاش بر روی گلهای آرامگاهی آب می ریخت و با دلسوزی خاک گلها را جابجا میکرد . کنجکاو شدم بعد از رفتنش متعجبانه دریافتم آرامگاه پدری است که سیزده سال پیش در سن هشتاد و دو سالگی از دنیا رفته است .

در آن لحظه باور کردم که در غرب هم هنوز آدمهائی وجود دارند که عشق را می شناستد و به آن اهمیت می دهند .

اشکهای دلتنگیم را پاک کردم و غمهایم را در پشت در گورسنتان جا گذاشتم و با خودم زمزمه کردم زنده باد عشق حتی اگر به یک مرده باشد و زنده باد وفاداری حتی اگر در دنیای بیرحم کشتار عاطفه ها در امروز باشد.

این یاد داشت را در یکی از روزهای دلتنگیم ، پس از برگشتن از همان گورستان روبروی کلیسای نزدیک به خانه ام که محل امن گریه های من است نوشته ام  تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.


 
comment نظرات ()
 
 
من بی دلیل زنده ام
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥
 

من خسته ام از یک توحش پر آشوب در لحظه هایم

من درمانده ام از یک تهاجم نابهنگام

هر دم پر از فریادم و بیصدا

احساس می کنم بر دار دقایق آویخته شده ام

و گریزی برایم نیست

گردابیست ، زندگی بی امید

که در آن دست و پا می زنم و در خود غرق تر می شوم

من عصبانیم از بودنم      و بی دلیل بودنم

من دلخورم از ماندنم و در  راه ماندنم

من حتی نفس ضعیف یک فریاد را در خودم کشته ام

من با دستانم جراتم را به خاک مذلت سپرده ام

من بی دلیل زنده ام

من بی دلیل زنده ام


 
comment نظرات ()
 
 
تقديم به تو
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥
 

من میخوام مهتابو تو دست تو پنهون بکنم

ریزش بارون یک ریز بهارو به تو تقدیم بکنم

من میخوام از ته دل داد بزنم بیت به بیت

واژه و شعر و غزل هرچی ترانه است به تو       تقدیم بکنم

باخروس خون دلم صبح سحر بیدار بشم

تا صدای چهچه پرنده ها را به تو تقدیم بکنم

آره خورشید با ادا و ناز باید آینه دار تو بشه

تا که من لالائی باد صبا رو به تو تقدیم بکنم

برگ به برگ نامه ائی از حریر سبز برات بدم

فرصتی باشه که ابرای لطیف رو به تو تقدیم بکنم

آسمون ، دریا و گل ، نقل و شکر ، شعر و شراب

تموم قشنگی هارو با یه بوسه به تو تقدیم بکنم

عاشقارو جمع کنم روی چمن بزیر مهتاب کبود

تا همه دلای بی ریا رو با چشمای گریون به تو       تقدیم بکنم

تا که خون توی رگ و جونی توی تنم باشه

نوبهارم این جونیمو میخوام من به تو تقدیم بکنم.


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی رسم خوشایندی نیست
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

زندگی رسم خو شایندی نیست

لاجرم باید زیست ، زندگی اجباریست

بله ، شاید زندگی در بیشتر مواقع خوشایند و دلپذیر نباشد اما همانطور که ما در بدنیا آمدن خودمان سهمی نداشته ایم برای ادامه دادن به آن هم چاره ائی نداریم باید زندگی کنیم ، بجنگیم و به پایان خط برسیم  اما همانطور که میدانید طول زندگی مهم نیست  چیزی که مهم است عرض آن است ، کیقیت و چگونگی این زندگی است که روزهای مارا میسازد . پس حالا که باید ، باید به زندگی بپردازیم بهتر است که سعی کنیم بهتر زندگی کنیم دلی را نشکنیم و اگر از دستمان بر می آید بر زخم دلی مرهم بگذاریم . اگر هم نمیتوانیم خوب و مفید باشیم حداقل با نامردی و نامردمی درد به دل دیگران نکنیم و برای دیگران ارزش و برای خودمان حرمت قائل باشیم . میدانم که آدم بودن سخت است  اما بر استی اگر سعی کنیم میتوانیم آدم باشیم ؟ آدم


 
comment نظرات ()
 
 
گلدون خالی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

اگه باور نداری رفتنمو

یه سری بزن به خونه دلت

می بینی که جای من چه خالیه

گلدونت مونده ولی رفته گلت


 
comment نظرات ()
 
 
قسمت
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

برای من      نه برای تو

برای من يا برای تو چه فرقی می کند وقتی که چيزی برای قسمت کردن نمانده است

بيا داشته هايمان را با هم قسمت کنيم هنوز وقتی باقی ست     شايد چيزی باقی مانده باشد

ميتوانيم بی قراری هايمان را با هم قسمت کنيم  تا باران عشق بر ما ببارد

بيا تا با هم گفتگو کنيم    شايد دلتنگی هايمان رخت بر بندد

آيا گاهی با خودت فکر کرده ائی که می شود درد ها و رنج هايمان را در يک سفره بگذاريم و عادلانه هر کدام شريک ديگری باشيم ؟

بيا و به اين تقسيم فکر کن .


 
comment نظرات ()
 
 
پرنده
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

پرنده بی سايبانم  طوفانی در راه است 

پناهی بجو                       بالهای ظريفت  طاقت

ضربآهنگ باد و بوران را ندارد       پناهی بجو

اگر چه اين پناه حتی 

درختی کاغذين باشد       بی ريشه و بی برگ    


 
comment نظرات ()
 
 
خورشيد
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
 

من حجاب خورشید را در پس پرده

 ابر نمی پسندم

من

خورشيد را برهنه و بی پيرايه ميخواهم

من خورشید را آتشین میخواهم

گرم نورانی و زنده         داغ و سوزنده

تا بزداید  تمام ناخوشی ها را و برابر کند با هم

همه نابرابریها


 
comment نظرات ()
 
 
شعری برای تو
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

ميخوام برات غزلی بنويسم عاشقانه که هرگز فراموشش نکنی

ميخوام شعری برات بگم که

نتونی حتی يک تک بيتشو از ياد ببری

ميخوام  واژه هام حلقه ائی به دست و پات باشه تا هيچوقت نتونی بگی آزادی

و  ميخوام  ترو توی حريری از قصيده و رباعی بپيچم و برای هميشه در صندوقچه قلبم مخفی کنم

کمکم کن تا برای هميشه مال من باشی و جاودانه شعرم را برات بگم   کمکم کن

 


 
comment نظرات ()
 
 
ترا من چشم در راهم
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
 

يکبار به تو گفتم : نازنينم با من بيا تا برای هميشه با هم باشيم

در جوابم گفتی : با تو بودن درد هجران بی تو بودن را کم می کند که برای من سوز و گداز از عشقت سرشار لذت است.

گفتم : به خانه ام بيا و همخانه ام شو    گفتی : آواره تو بودن را ترجبح ميدهم

گفتم  :آخر تا کی بايد منتظرت بمانم       گفتی : قداست انتظار را درياب و سکوت کن  و اينچنين بود که من منتظرت ماندم 

سالهای بی پايان     ماههای بی انتها

هفته های طولانی    روزهای نامحدود 

ساعتهای متوالی     و ثانيه های بيشمار 

قلبم به احترام تو می زد  و در برابر رنج انتظارت زانو نزد      چشمانم دريا شد و به ساحل چشمانت اميدوار بودم    و حالا من ترا        هنوز چشم در راهم .                                                


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم بهارانه یا عیدانه
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
 

باز عطر خوش بهار در سرزمین من پیچید

 باز دست نوازشگر باد خاک گلبوی وطن را بوسید

دوباره عید آمد و در نازنین وطن من    غنچه خنده زد و نوروز دامن کشان رسید

باز مادر من سبزه را به آب روان سپرد  عیدی دگر شد و او بازهم انتظار کشید

در پای سفره هفت سین چه خالی است

جای پد رو خنده مادر باز هم دلم تپید

آره باز هم یک عید دیگه رو در غربت باید تجربه کرد  باز هم باید نشست و به شر شر باران و گلوله های برف خیره شد و به عید فکر کرد . عیدی که می رسه و با تمام قشنگی های بهارانه اش غم رو بیشتر از همیشه به غربت نشینان هدیه می کنه   ما بدون وطن عیدی نداریم    این شعار همه غربت نشینان است اما  نه این طور هم نیست همه سعی می کنیم یه جورائی از یک روز مرخصی استفاده کنیم و وانمود کنیم که ما هم شادیم بعضی وقتا میریم کنسرت چند تا خواننده بیچاره که سال به سال چشمشون به عید نوروزه که  از لس آنجلس بیان اروپا کنسرت بزارن   میریم یه شب همه جمع میشیم و با غرور وافتخار  به خودمون می گیم که  نه خیلی هم بد نیست که دور از وطنیم   و گاهی هم با خواندن سرود ای ایران که پای ثابت تمام کنسرت هاست دین خودمون را ادا می کنیم  . نمیدونم اینم یه جور زندگیه  . فقط امیدوارم  که سال آینده سال خوب و خوشی برای همه دنیا بخصوص ایرانی های نازنین باشه   پس تا بعد ............

 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی تو آمدی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
 

اینجا سرزمین سایه های خیالی بود و ابر

اینجا طوفان غبار بود و غم   اینجا هوای روزمرگی بود و بس

اما   آن شب که تو آمدی   و شاپرکهای نگاهت   برشاخسار چهره ام چرخیدند   هوا ،هوای دیگری شد 

آن شب که تو آمدی و شادمانه خندیدی  از هر لحظه ام گلی روئید خوشبو

آن شب در نگاهت موجی بود بیقرار     قایقی برای رسیدن به         ساحلی آرام     و هوای ابری اینجا هوای دیگری شد             و دل کوچک من   بی تاب لحظه های با تو بودن         آمدی و انتهای بی خود شدن را     به من نشان دادی و    میدانم رفیق روزهای غم گرفته ام خواهی شد                        ایکاش     ایکاش   باشی

 


 
comment نظرات ()
 
 
شعری برای آغاز سال ۱۳۸۵
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

آمد بهار و به خاک وطن سبزه بر دمید

بی ما گذشت سالی دگر ، دوباره نوروز هم رسید

آمد بهار و سنبل و سوسن شکفته شد به چمن

آواز خاک نرم به هر کوچه ائی رسید

گلگون و سبز فام شد همه جای جای وطن

خندیده بر سیاهی و ظلمت سپیده دمید

از جوشش بهار ، رنگ شادی گرفت غربت ما

سهمی به ما هم از آن نفحه روحبخش رسید

در برودت غربت بهار خنده زده

بی اعتنا به زمستان ، گل بهار دمید

ای هموطن تو گفتی در اینجا بهار نیست

آری اما ببین که خنده آمدو غصه رمید

ما خود بهار می آوریم به خانه امان

نوروز آمد و گلبانگ عشق و نوید

ما پهن می کنیم سفره ائی برای بهار

سر سبزو سرخوش و سربلند از عشق و امید

باید به غم نسپاریم این لحظه های ناب

طی میشود زمانه و پر کن تو جامی از شراب سپید

ما عاشقان بی قرار مهربانی یک هموطنیم

برخیز و عاشقانه بخوان تو شعر سال جدید

گر نیست شاخه گلی تا که تقدیمتان کنم

تقدیمتان هزار ، هزرار غنچه سپید امید

شهلا دو روز عمر می گذرد تند پا و سبک

بکوش خنده زنان بگذرانی عید سعید

این شعر را سال گذشته یعنی در آستانه سال ۸۵ سرودم . زمانی که سوار ماشین بودم و برای شرکت در مراسم سال نو ایرانی ها می رفتم این ابیات به خاطرم آمد چون چند روز پیشش که با یکی از دوستان در مورد سال نو گپ می زدیم با ناامیدی سری تکان داد و گفت : ای بابا اینجا توی این یخ بندان و تاریکی چه عیدی چه نوروزی .

منهم احساس کردم کنی که در توی سالن گرم و نرم و در حضور شرکت کنندگان مراسم سه باید این شعر را بگم و توی مراسم سال نو بخوانم و تقدیمش کنم به همو طنانی که ناچار باید توی برف و سرما سال نو را جشن بگیرند و اتفاقا؛ زماال نو این شعر خوانده شد از پنجره های سالن بوضوح میشد  بلورهای یخی را دید . اما ما فقط برای چند ساعت زمستان را فراموش کردیم و در آن فضای بسته به ایران برگشتیم و نوروز ۸۵ را جشن گرفتیم . البته شعر بنده هم مورد توجه دوستان قرار گرفت. امیدوارم که حالا که چند روزی بیشتر به شروع سال سال ۸۶ باقی نمانده بتونم یه شعر بهتر با حال و هوای تازه تری تقدیم دوستان شعر دوست کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
بهار ایرا ن و زمستان فنلاند
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

قلب سرزمین من تپنده و پر از هواست

قلب این زمین یخزده همواره بیصداست

خورشید گرم آسمان وطن یاد می آیدم هنوز

وقتی که آفتاب این بهشت بی رونق و صفاست

تمام روزها شب و تمام شب غریب

به هر گوشه ائی که بنگری بی رونق و جلاست

غربت قشنگ نیست ، هیچ غریبی عزیز نیست

دلم گرفته از این ابر و باد ویخ  خورشید من کجاست

امروز وقتی آفتاب بی جون و کم رمق از پشت پنجره سرک کشید البته درست در ساعت دوازده که هوا روشن شده بود خیلی خوشحال شدم چون احساس کردم که واقعا؛ زمستان داره تمام میشه هر چند که این فقط یک تصوره چون تا رسیدن بهار و پوشیدن لباسهای کمی راحت تر دو سه ماه باقی مانده البته برای ما در اینجا چون میدانم که الان در ایران همه چیز بوی بهار و تازگی گرفته و دیگه احتیاجی به لباسهای زمستانی نیست اما خوب ما در اینجا هنوز برف فراوان و سرمای شدید داریم و افتاب هم اگر لطف بکنه و بتابه آنقدر زمانش کوتاه و کمه که تا بیائی و به خودت بجنبی رفته و از چشمات پنهان شده . بهر حال نوش جان کسانی که الان بدون احتیاج به شال گردن ضخیم و کلاه پشمی  نشسته اند و از حالا به این فکر میکنند که راستی روز سیزده به در کجا باید رفت که بیشتر از طبیعت و هوای خوب لذت ببریم واقعا؛ که گوارای وجودشان   . لطفا؛ قدر هوای خوب و آفتاب درخشان ایران را بدانید.  مخصوصا؛ قدر زیبائیهای کوهستانهای ایران را که من یکی چشمم برای دیدن کوههای بلند و وزیبا واقعا؛ بی تابه . آخه میدانید اینجا اصلا؛ کوه نداره یه چند تا تپه های کوچیک داره که به همونشم کلی افتخار می کنند . راستی اگر  کوه الوند ما را ببینند چه خواهند گفت ؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
بعد از یکسال
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

امروز بعد از حدود هشت ، نه ماه به وبلاگم سر زدم و حوصله پیدا کردم که ببینم که در کجای کار قرار دارم . علت سر نزدن به وبلاگم و ننوشتن در اون این نبود که چیزی برای نوشتن نداشتم نه علتش این بود که وقت کافی برای این کار نداشتم . مسافرت کردم ، کتاب تازه ائی را شروع به نوشتن کردم و از همه مهمتر مقدمات چاپ کتابم را فراهم کردم که خوشبختانه تقریبا ؛ امیدوار کننده است که بزودی بزیر چاپ بره . اما از دردسرهای چاپ کتاب با هزینه شخصی وبی پولی که بگذریم . لطف و محبت دوستان اهل قلم و دوستداران ادبیات ایران زمین اگر نبود من هرگز به خودم جرات و جسارت نمیدادم که در عرصه شعر و رمان اقدام به چاپ کتاب کنم اما محبت این دوستان که خالصانه و بدون کمترین چشم داشتی از وقت و زمان با ارزش خود برای من مایه گذاشتند و مرا برای این کار راهنمائی و کمک کردند مثل چشمه  گوارائی بخش مهمی از وجود من را سیراب کرد که اگر حتی موفق به چاپ آثارم نشوم اما برای همیشه خاطره مهربانیها و کمک های این عزیزان از خاطرم فراموش نمیشه . در اولین فرصت وقتی که موفق شدم و کتابم به زیر چاپ رفت شرح مفصلی در باره این هفت خوان رستم یعنی از آماده تا چاپ شدن کتاب برای علاقمندان در این بخش می نویسم .    

اما دوستان امروز دهم مارس است و دو روز از همایش روز زن می گذره دو روزی که برای من سخت تمام شد . میدانید چرا چون در سمینار و همایش های مربوط به زنان شرکت کردم و با دقت به گفتار و کردار گرداندگان این برنامه ها توجه کردم و در پایان فهمیدم که روز زن فقط در چهار چوب و کلیشه گفتگو و بحث پیش میرود و عملا؛ اقدامی که برای احقاق حقوق زنان در سراسر دنیا صورت میگیرد در مقابل ظلم و تعدی به نسل زنان آنقدر ناچیز و بی اهمیت است که میتوان گفت اصلا؛ به چشم نمی آید پس بنابر این با روز زن تا سال دیگر و همایش دیگر باید خداحافظی کرد و باید منتظر ماند تا دستی از غیب بیرون بیاید و برای زنان کاری بکند. اااااا


 
comment نظرات ()