ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
چشمها را واقعا؛بايد شست
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠
 

امروز هم يک روز بود از تموم روزای خوب خدا . آسمون با ما بر سر مهر بود و آفتاب کم رمق و بی جونی ميتابيد که همينش هم جای شکر داشت از صبح زود که بيدار شدم احساس کردم امروز بايد متفاوت بود و با نگاهی متفاوت تر به دنيا نگاه کرد و اون شعر وشعار قديمی اما هميشه مادنگار از سهراب عزيز يادم آمد که چشمها را بايد شست   جور ديگری بايد ديد .

واقعا؛ من امروز با چشمهای شسته به دنيا نگاه کردم و تازه ديدم که آره در هر جای دنيا ميشه نشست و به خوبيها فکر کرد و از بديها فاصله گرفت من معتقد هستم که گاهی وقتا آدم بايد از اون قالب کليشه ائی خودش بيرون بياد  . بره به يه دنيائی که هيچوقت فرصت تجربه اون را نداشته . هميشه که نميشه معلم بود هميشه که نميشه دکتر و خانه دار و پليس و وزير بود راستی همه ما چند دقيقه از روز از اون قالبی که بهش عادت کرديم بيرون می آئيم  مثلا؛ همين خود من روزی چند بار ميشينم و با خودم فکر ميکنم که امروز بزار يه آدم متفاوت تری باشم . بخدا هيچی  هميشه هميشه تو اون قالبی که برام ساخته شده بودم و هستم هيچوقت نخواستم يا شايدم نتونستم از اون قالب کليشه ائی بيام بيرون . اما يه روزی از همين روزها که خيلی هم دور نيست حتما؛ اين کار رو ميکنم برای ساعتی کسی ديگه ائی ميشم کسی که از تمام قيد وبندهای عنوانهائی که داره بيرون اومده و فقط و فقط خودش هست  مثلا؛ من  يک مادرم ، خواهرم ، فرزندم ، همسرم ، همکارم و در نهايت يک خانمی هستم که هميشه بايد اين اصول را رعايت کنم در محيط کار با لبخند و تبسم کار کنم حتی اگر خسته و بی حوصله باشم ، در خونه بايد به افراد خونه سرويس بدم حتی اگه واقعا؛ نتونم و در اجتماع بايد رفتاری داشته باشم شايسته تمام اين القاب و عنوانها. حالا فکر کنيد اگه يه روز به جای اينکه برم سر کارم بلند شم و برم توی يه پارک و با خيال راحت به بستنی قيفی گاز بزنم و پا روی پا بندازم و به اطرافم نگاه کنم چطور ميشه کجای دنيا خراب ميشه و يا کجای کار چرخ و فلک لنگ ميمونه مطمئنا؛ شما هم مثل من ميگيد هيچ اتفاقی نميفته و دنيا همونطور امن و امان به گردش و چرخش خودش ادامه ميده پس اينه  اينه که رفتم تا در اولين فرصت تمام کارهائی رو انجام بدم که دوست دارم نه کارهائی رو که مجبورم . راستی نظر شما چيه؟


 
comment نظرات ()
 
 
فروغ بانوی شعر و حقيقت
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شنبه های پر کاری و خستگی ، در آخر دنیا
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٩
 
یکی از خصیصه های شنبه ها در اینجا اینه که تموم هفته را چشم انتظار آمدن شنبه و یکشنبه میمونی ولی وقتی که میرسه آنقدر ذوق زده هستی که نمیتونی ازش استفاده کنی .اول باید بری خرید بعدش باید شستشو وپخت وپز و هزاران هزارن کار دیگه که در طی یکهفته انبار شده انجام بدی ،تازه وقتی شب یکشنبه میشه و روز شنبه به پایان میرسه میبینی هنوز کلی کار روی دستت مونده و تازه از روزهای نورمالی که میرفتی سر کار خسته تر و درمونده تر هستی .
اما من همیشه سعی میکنم یه جائی هر چقدر کوچولو برای مطالعه بزارم که البته با توجه به تعداد کم کتابهای فارسی که در کتابخونه اینجا هست این کار هم بعد از دو سه بار خوندن همه کتابها تکراری میشه و باید دوباره بری به سراغ کامپیوتر و کتابهائی رو که احتیاج داری از اونجا به هزار زور پیدا کنی شما دوست عزیزی که یه سایت کتابخونه ائی خوب سراغ دارید همین حالا پاشو و بمن کمک کن و برام یاداشت بزار ازت ممنونم
خوب حالا بهتره تشکر کنم از دوستانی که هر چند اتفاقی از وبلاگ من دیدن کردند چه اونهائی که یادداشت گذاشتند و چه اونائی که حوصله اش رو نداشتن یا وقتشو ،بهر حال ممنونم.
راستی یه موضوعی یادم اومد دوستانی که یه ناشر توی اروپا سراغ دارند اگر به من معرفی کنند کمک بزرگی به من کردندو من تا ابد سپاسگزارشون میشم . همه ء دوستانی که به شعر و شاعری و نویسندگانی علاقه مند هستند یا دستی توی این کار دارند میتونن برای من یاد داشت بزارن تا بیشتر با کارهای هم آشنا بشیم. حالا دیگه باید برم وبه یکی از اون هزارتا کاری که گفتم در شنبه ها باید انجام بدم برسم تا عمری اگه باقی موند روز یکشنبه باز هم یه چیزائی بنویسم
یا هو یا علی مدد حق یارتان
 
comment نظرات ()
 
 
بر مرگ در مپیچ که هر زنده مردنی است
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
 

اين چند روز گذشته از مرگ يکی از دوستان خانوادگيمان  در ايران اطلاع پيدا کردم . ساعتها به مرگ و زندگی فکر کردم و به اينکه اگر انسان واقعا؛ در زندگی به ديگران مهر و محبت نشون بده حتی بعد از مرگش هم از يادها نخواهد رفت و برای اونهائی که با وجود زنده بودن دست کمی از مرده ها ندارند متاسف شدم نميدونم شايد خودمم هم يکی از اونا باشم شايد هم نه اينو بايد از کسانی که منو ميشناسند پرسيد بهر حال امروز هيچی بيادم نمياد که بنويسم غير از اين بيت شعر که نميدونم شاعرش کيه ولی هر کی بوده خيلی زيبا توی يک بيت شعر وصف حالی سروده و تکليف مارو بازندگيمون روشن کرده

بر مرگ در مپيچ که هر زنده مردنيست

د رمرگ زنده باش که آنش ستودنيست

واقعا؛ مگر غير از اينه هر موجود زنده ائی يکروز که بدنيا مياد يکروزی هم بايد بره و اين ناگزيره و ما هيچوقت نميتونيم باهاش مقابله کنيم اما اما ميتونيم طوری زندگی کنيم که با مرگ ما اسم زندگی معنای بيشتری پيدا کنه .

امروز دلم خيلی گرفته به هوای سرد و آسمون بدون آفتاب که نگاه ميکنم دلم ميخواد

فقط خودم رو حبس کنم توی خونه و با خودم خلوت کنم اما ناچارا؛ بايد رفت و رفت و رفت وبا نقابی بر چهره و خنده مصنوعی کار کرد و در حالی که فقط نيمی از زبانشون را متوجه ميشی سرت رو تکون بدی و با حالت احمقانه وانمود کنی هر چه که اونا ميگن درسته اصلا؛ عقل کل دنيا اين غربيها هستندو از اين مزخرفات که نصف بيشتر هوطنان محترم در اين طرف دنيا به اون معتقد هستند و حتی وقتی توی يک جای شلوغ که همه دارن با زبون بيگانه حرف ميزنند صدای شيرين و دلپذير يک هموطن اونها رو وادار نمی کنه که  سرشون رو برگردونند و صاحب صدا رو ببينند بعضا  باگفتن کلمه ويش همه جا ايرانی هست  به سرعت ميرن که اوقات خوش يکروز تفريحشون باطل نشه.

خوب مثل اينکه دلم خيلی پره و چون گوش مفت .ويا در واقع چشم مفت گير آوردم دارم واسه خودم درد دل ميکنم اما دوستانی که دارين اين مطلب رو ميخونيد از اين مادر بزرگ به شما نصيحت که قدر همديگرو بدونيد و تا ميتونيد از لحظه های با هم بودن لذت ببريد حتی اگه گاهی اين در کنار هم بودنها خسته کننده است  اما به خدا دوست داشتنيه.

 در پايان يه دونه از شعرهای خودم رو براتون مينويسم با حق چاپ محفوظ برای خودم   حق يارتان

اينروزا خوب ميدونم که گريه هام واسه احساس بی پناهيه

يا که هق هق بلند گريه هام واسه جداييه

 

پنجره پر ميشه از شب حتی روزای بلند

دل من تنهاو بيکس بيزار از سياهيه

يه روزی ميخواستم پرواز کنم بيام تو آسمون دور

اومدم و پر شکسته ميبينم که آبی آسمونم پوچ و چقدر تکراريه

خواب ميبينم مادرم نذری پزون داره تو خونه اش امامن

دست رو دست گذاشتم و خوابای من درست مثل بيداريه

دوستان عزيز چون اين شعر بلنده اگر دوست داشته باشين برام ياد داشت بزارين تا همه اون رو تقديم کنم به شما  


 
comment نظرات ()
 
 
اردی جهنم ، اردیبهشت
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
 

امروز سوم ارديبهشته ماهه البته برای اونائی که توی هوای خوش ايران مثلا؛ توی باغ ارم شيراز هستند يا دارند با خيال راحت با دوستانشون توی باغ و در و دشت وکوه قدم ميزنند و گل ميگن وگل ميشنوند ولی اگر روی سر شما برف بباره و از سرما تيک تيک بلرزيد بازم فکر می کنيد که ماه ماهه ارديبهشته يا بايد بهش بگی اردی جهنم اما از اونطرفی يعنی جهنمی که بجای گرما و آتيش يخ و برف و کولاک روی سرت ميباره.


 
comment نظرات ()