ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
انتظار
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
 

دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد

   و 

  شب بی تو رنگی از انتظار صبح ندارد

در زير پلکهای خسته ام عطش ديدارت پرسه

 می زند

و مژگانم آماده آب و جاروی استقبال توست 

  اما   چشمانم از باريدن

 دريغ می کند

می ترسد   اين آب نمک  عطشم را تيز تر کند

خدا ميخواست   روزی از روزها را به نام من کند

و مراد ديدارت را حاصل

اما

دستهايم ساقه ای از  التماس شد   که فقط

عاشقترم کند

و مرا  

اين من خسته را

به خود وانهد

ميدانستم  بی رحمی تو تمام يادگارهايت را شبی

 يا نيمه شبی

خواهد سوزاند و خاکسترش را هم چون هندوان

 به دريا خواهد سپرد

و

آنوقت

من بهانه های بيشتری برای گريه کردن خواهم

داشت

و دستمال سفيد آشنائيمان را با اشکهايم

معطر خواهم کرد

دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد  ..................

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
واقعا؛ علت زیستن ما چیست؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱
 

اگر از بهانه هایم برای زیستن بخواهی بدانی ابتدائی ترین و ساده ترین آن ترس از

مرگ است  که در وجود هر انسانی بی کم وکاست خانه دارد .  شاید کسانی

باشند که صراحتا؛ بگویند از مرگ نمیترسند اما این شجاعت را که در گفتنش دارند

کافی نیست بلکه در عمل باید از آنها پرسید که اگر در دوقدمی مرگ هم باشند

 نظرشان همین است یا نه ؟

اگر از دومین  عامل برای زیستن میخواهی سر در بیاوری بدان که وجودفرزندانم

 بیش ازهرچیزمصمم میسازد تازنده باشم و مردانه زندگی کنم چون همیشه فکر

میکنم نیازمند مراقبتهای من هستند هرچند که برومند باشند و بی نیاز به

  اگر از آخرین علتش میخواهی آگاه باشی  عشق به زندگی   عشق به آب و خاک

و هوا  عشق به بودن و خواستن خوبیها را هم به بقیه عوامل اضافه کن.  پس می

بینی ما برای این زندگی نمی کنیم چون چاره ائی نداریم  نه  نه ما زندگی

چون زندگی را دوست داریم و به آن عشق می ورزیم .

پسرم میگوید : مادر دنیا بزرگتر از دید من و شماست

من میگویم :  پسرم زیبائیهای دنیا راباید بزرگ دید نه اندازه و پهنای آن را

مادرم همیشه میگفت : قدر خود را بدانید  این گفته اش برایم گاهی کم مفهوم به

نظر می آمد اما حالا که حقارتهای انسانها را به چشم می بینم و خورد شدنها ی

 بی دلیل را  و تحمل کردنهای مظلومانه وگاهی احمقانه راتازه می فهمم که هر

از ما چقدر می توانیم بزرگ باشیم و عظیم   و چرا باید قدر خود را بدانیم . کرامت

انسانی ما بی نظیر و بی بدیل پس انسان باشیم تا بزرگ باشیم .


 
comment نظرات ()
 
 
بی تو ُ بی بهار
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

در خلوت سينه ام

گلواژه های به خون نشسته شعرم

به زخم خنجر آبديده

وانگشته به شيدائی       در گلو شکست

 

 

 

 

 بهار رفته (۱)

  ای بهار رفته

در کدامين روز

در کدامين دقيقه و ثانيه

در قاب گرد گرفته خاطرم تصوير ميشوی

ای بهار رفته ام

بیا که روزهايم يکسره پائيزيست

 

 بهار رفته (۲)

 در ستيغ کوه    در لرزش  تيغه نازک و

برای علف    در چشمه سار باريک

گمشده در دل بيشه ها        چه کوچکم

 د رنبودنت     ای شکوه بزرگيم   

  گمشده در خود    فرورفته در خواب

توهم آور تنهائی      آيا حقارت کلامم

 

را          در سفره بزرگ دلت  ديده ائی

عادت به رفتن در شب کلامم 

    عادتی ديرينه بود   و عادت به گفتن 

    در موج موج  هيهاتم  غمی به دل

نهفته بود

 

رفتی

بی من    با خود   درهم  ومغرور

ماندم  بی تو ساکت  آرام وصبور

 

ای بهار رفته ام

 

گنجايش حجم نورانی شفقت را

در پائيزم درياب

 


 
comment نظرات ()
 
 
يادگار دوست
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

 

من درد ترا زدست آسان ندهم

 

دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم

 

از دوست به يادگار دردی دارم

 

کاين درد به صد هزار درمان ندهم

 


 


 
comment نظرات ()
 
 
برای دوست که نميدانم چرا ؟؟؟؟؟؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧
 

ياد باد آن که زما وقت سفر ياد نکرد

به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد

ای پرنده   ای گريزنده  مسافر  پرزنان از بام اين ويرانه بی پيکر و بی در گذشتی   ای اميدم      ای تو پاينده   مهاجر   بی تفاوت از تمام در گذرهای جهان   با خاطری سائر گذشتی                              تو که رفتی       گر چه ديدی      صبح شور انگيز شعرم      چون گل  ياس سپيد     غرق الفت      ز صفای قدمت            به سراپرده دل  می شکفد      و در اين آميزش    طرح يخ کرده آن قامت گيرای بلند     و  شکوفائی رنگين غزل را     تو که ديدی          گر چه رفتی              باز هم شايد بيائی     يا اگر هرگز نيائی             حاجتی بر بودنت شعر و سخن ديگر ندارد          چونکه تو     يک نگين خوشتراش    در پايه انگشتر شعرم نشاندی        و هميشه و هميشه        نام خود را در ميان قاب خاطر حک تو کردی                       ای پرنده    خوش تو رفتی    آسمان زير پرت باد       دامنم پر از شقايق بالش زير سرت باد        من به اميد وداعی گرم     در ميان چله هايم    چله های بی کسی    و بی پناهی   غرق حيرت بودم و چشم انتظاری    لحظه ها را می شمردم تا بيائی       تا بيائی 

اين شعر گونه را چند سال پيش سروده بودم و به دوستی تقديم کرده بودم امروز به طور ناگهانی بيادم آمد و چون ياد داشت نکرده بودم و از آن زمان خيلی گذشته بود کمی تا قسمتی يادم آمد و در اينجا نوشتمش . اما فکر ميکنم که خيلی نامرتب و و دارای کم و کسری زيادی است  اما نميدونم چرا دلم خواست اينجا بزارمش . شايد با خودم فکر کردم اون دوستی که براش اينو نوشته ام و حالا مدتهاست که ازش بيخبرم شايد به طور اتفاقی اونو بخونه و يه چيزائی يادش بياد نميدونم   ميگن خوبان فراموشکارند  شايد همينطور هم باشه . هر چند که احتياجی به تماسش هم نيست چون شاعر ميگه 

من چرا گرد جهان گردم که دوست 

در ميان جان شيــــــرين من است     

   


 
comment نظرات ()
 
 
بادبادک باز يا گودی پران باز
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۱
 

ديروز دوستی از ايران لطف کرده بود و کتابی برايم فرستاده بود که قبلا؛ د رمورد آن در مطبوعات و رسانه ها مطالبی را خوانده بودم . اصل اين کتاب به زبان انگليسی نوشته شده است و به خيلی از زبانها ترجمه شده است از جمله به زبان فارسی . نويسنده اين کتاب شخصی به نام آقای خالد حسينی است که نويسنده ائی افغان است . تا اينجای داستان را داشته باشيد تا بعد ،پسرم برای تعطيلات نوروزی سفری کوتاه به ايران داشت و ديروز به خانه برگشت در ميان انبوهی از سوغاتی هائی که مادر و خواهر و دوستانم فرستاده بودند و مثل کوهی بزرگ از چمدان او بيرون ريخته بود کتابی با جلد سفيد و قرمزنظرم را جلب کرد به طرفش يورش بردم و فوری به سينه ام چسباندمش . جالب بود در ميان انبوهی از خوراکی و پوشاکی که بوی وطن را ميداد فقط و فقط اين کتاب جلب نظرم را کرد . دوستی به رسم يادگاری اين کتاب را برای همسرم که افغان است فرستاده بود . اما با اجازه شما از ديروز تا به حال که من اين کتاب را مطالعه کردم در خانه ما نه از غذا خبری بود و نه از ارتباط  من با دنيای بيرون از اتاق مطالعه ام  کتاب حدودا؛ چهار صد صفحه دارد . من امروز موفق شدم تمامش کنم و تازه يادم افتاد که چمدان پسر نازنينم هنوز کف اتاقش ولو است و مادری نيست که با عشق مادرانه وسايلش را جمع  و جابجا کند  . اما در ارتباط با کتاب بايد بگويم که اگر بخواهم آن را به بوته نقد و بررسی بکشانم فرصت بسيار زيادی می طلبد . اما در يک جمله می گويم که مدتها بود کتابی از نويسنده افغان به اين سبک و سياق نخوانده بودم که تا به اين حد گيرا و زيبا باشد  واقعا؛ مرا گرفت و با خود به دنيای کودکی های نويسنده برد و باعث شد هزاران هزار سوال از همسرم در رابطه با شکل و شمايل بادبادک يا به قول افغانها گودی پرا ن بپرسم و در کنار ش با يکی ديگر از جلوه های فرهنگی افغانستان بيشتر آشنا بشوم . به شما دوستان عزيز توصيه می کنم که اگر در دسترس داريد حتما: اين کتاب را مطالعه کنيد شرط می بندم که خوشتان بيايد حالا چه خودتان اهل قلم باشيد و يا چه نباشيد  در اولين فرصت من تکه هائی از اين کتاب را انتخاب می کنم و برای شما در اينجا می گذارم . اگر کسی از شما هم اين کتاب راخوانده منتظر شنيدن عقايد و نظرتان هستم  . خوب ديگر کافی است بايد بروم و برای اهل و عيال به فکر نان و آبی باشم تا صدايشان به اعتراض بلند نشده است  پس شما را تا پست بعدی به خدا می سپارم .


 
comment نظرات ()
 
 
برای او که نه تنها خدايم بلکه رفيق روزهای نا خوشيم بوده و هست
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۸
 

الهی ترا من کنون خوانده ام                غم ناصبوری زدل رانده ام

به ياد تو آرام و آزاده ام                به لطفت من از راه غير مانده ام

الهی هم اول هم آخر توائی            رحيمی و رحمان و اکبر توائی

همه جان و تن يکسره از تو است     وهاب و عزيزی و سرور توائی

تو ستار هستی مرا در عيوب    که پوشانده ائی هر چه بدبود و برتر توائی

خدايا بزرگی و رحمت تراست             قدر قدرتی و جلالت تراست

به بازار آشفته ننگ و  نام                    گدای توام چون کرامت تراست

کلامت هميشه مرا رهنمون                  پيامت چو باران رحمت فزون

در اندوه و در ظلمت و بی کسی      نمازت چو تسکين قلب و درون

الهی

الهی چه گويم که تو خود ندانی      ز نيک و بدم هر چه هست تو ندانی

تو جان داده ائی بر تن بی توانم     فراموشم هرگز نکردی تو از کودکی تاجوانی

به رحمت گشودی در شادمانی     نبندی و من را به خود وانمانی

الهی  ز کردار ديرينه ام شرمسار      توانی نمانده که گيرم به کار

زنم خيمه بر درگهت روز و شب             دل آرام گيرد به نامت قرار

الهی هميشه مرا يار باش           همانگونه هستی تو غمخوار باش

کنم بندگی تا که من زنده ام          تو والائی و در مصيبت نگهدار باش

 

 داستان اين شعر گوش دادنی است . ميدانيد که هر شعری برای خودش قصه و غصه ائی دارد . سه سال پيش زمستان سختی بود روزی وجود نداشت و ما در اسکانديناوی در شب مطلق به سر می برديم  البته همه جا پر از نور و چراغان بود اما هوا کاملا؛ تاريک بود بطوری که ميدانيد تقريبا؛ سه ماه از سال ما روشنائی روز را دو يا سه ساعت داريم . بهر تقدير غرق غم و غصه بودم از نداشتن نور  گرما بخش خورشيد و تاريکی و ظلمت دلم سخت رنجيده بود . از يک طرف اخبار دنيا پر از نا امنی و کشت و کشتار بود هوای سرد و يخ کشورهای مظلومی مثل افغانستان به ۲۵ ـــ درجه رسيده بود بدون هيچ  امکانات گرمائی  خلاصه درد در دلم موج ميزد  . شب و روز غصه ميخوردم شبها دچار بی خوابی شده بودم دستم به قلم نميرفت برای بی سرپناهان در کابل کمکهای خيريه جمع ميکردم اما باز هم چيزی در وجودم کم بود و مرا ميسوزاند و خاکستر ميکرد تمام مدت خودم را وقف کارهای خير کرده بودم  اما باز هم آرام نميگرفتم و آتشی در درونم بود دستم به قلم نميرفت و حتی بيتی عاشقانه از قلمم جاری نشد جز اشعار و نوشته هائی که يا سياه بودند ويا خاکستری   شبی بعد از کلنجار رفتن زياد با خودم خوابيدم  چيزی از خوابيدنم نگذشته بود که خودم را در چادر نماز و در حال خواندن نماز ديدم من با صدای بلند نماز می خواندم اما به زبان فارسی و با گريه     از خواب پريدم و عرق سردی به تمام بدنم نشسته بود آرام از اتاق خواب بيرون آمدم و به اتاق کارم رفتم آرامش عجيبی برمن مستولی شده بود قلم را برداشتم و نوشتم  همين شعر آمد و مرا ارام کرد من گمشده ام را يافته بودم توکلی را که از دست داده بودم حالا بمن بر ميگشت و من با نام و ياد خدا همان رفيق قديمی که فراموشش کرده بودم و فقط از او شکوه ميکردم آرامش يافتم . از فردا با دلی مطمئن کار کمک رسانی و جمع آوری کمکها را از سر گرفتم و هر شب به جای اينکه تصوير پاهای يخ زده دختری افغان در کنار چادری پوشيده از برف در خاطرم نقش ببندد لبخند گرمش و چشمان زيبايش که به آينده اميدوار است بيشتر جلب توجهم می کند و ياد گرفته ام که بی ياد خدا هرگز نباشم  . اگر شما هم توکلتان را از دست داده ايد و در برزخ زندگی می کنيد امتحان کنيد مطمئن باشيد ضرر نمی کنيد   .

 دوستان علاقمند می توانند از این شعر با ذکر نام شاعر و وبلاگ استفاده کنند


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگی برای شیراز
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
 

در آرزوی بودنت مهربان یارم

سالهای دراز گذشت

در خیال داشتنت غمخوارم   پیمانه عمرم پر شد

اینک منم و رنجی نهفته در چشمان بی رنگم

و احساسی به واقعیت سکوت

هرگز به هرگز فکر نکرده ام

میخواهم روزی که شاید همین امروز باشد    برگردی

احساسم دروغ نمی گوید

صاف و ساده است  مثل کف دست

وقتی می گوید می آیی   حتما؛ بر می گردی

با همان صبوری همیشگی ات    ای جاودانه بی همتا

 دوستان گلم هوای سرد زمستان اینجا هم به بهار تبدیل میشه اما یواش یواش  ،  امروز به دیدار دوستی رفتم که داشتنش برای من مثل یک غنیمت میمونه . آخه میدونید دوست زیاده ولی دوستی که بدونی  میتونه کج بشینه و راست بگه زیاد پیدا نمیشه در این کنج غربت که احساس می کنی یواش یواش داری تبدیل به یک سنگواره یا فسیل می شی داشتن یه همزبان خیلی ارزش داره . البته منظورم از همزبان همدل است چون شاعر می گه همدلی از همزبانی بهتر است و واقعا؛ هم همینطوره .  بهر حال رفتم قهوه ائی و سیگاری و پشت بندش ساعتی فراغبال از تمام قیل و قال دنیا به زبان شیرین فارسی حرف زدیم و کاملا که احساس کردم نیازهای روانیم تموم شده بلند شدم و دوان دوان خودم را به سر کارم رسوندم . راستی بد نیست اگه گاهی ففط گاهی آدما از جلد خودشون بیرون بیان و نقابشون را بردارند و بشینن با یک همدلی اونی باشن که واقعا هستند نه اونی که دوست دارن نشون بدن هستند.

اینروزا یاد بها رشیراز بد جوری کلافه ام کرده بوی عطر بهار نارنج که شاخه های تر و تازه اون از دیوار خانه همسایه به خانه ات سرک بکشه و با تمام وجود عطر اونو حس کنی و یا باغ ارم  که توی بهار واقعا؛ دیدن و حس کردن داره  همیشه توی دوتا فصل من زیاد به باغ ارم می رفتم یکی اوایل بها ربود و یکی اواسط پائیز . به خدا دیدن داشت  اگر عاشق نبودی عاشق میشدی و دلت میخواست زار زار گریه کنی اگر شاعر نبودی شاعر میشدی و دلت میخواست بغل بغل شعر و ترانه و دو بیتی بگی و در بند اینم نباشی که کجای بیتت ناقصه  . طبیعیه که با اون بهار و هوای خوب شاعری مثل حافظ پاشو  از شیراز بیرون نذاره . عجب خاک دامنگیری داره شیراز و واقعا؛ وقتی بری دلت نمیخواد ازش برگردی  . اما خوب دست تقدیر یه بار دیگه از آستین بیرون اومد و منو به یه جائی پرت کرد که محتاج اهل دلی و همصحبتی بی غل و غش باشم  . روزا گرفتار و شبها هم شب زنده دار و در بند گرفتاری های روز بودن مجالی برای اندیشیدن به خود را به آدم نمیده  شهر پاک و پاکیزه با ایرانی های پاستوریزه شده و ترو تمیز که اگه منعشون نکنی دوست ندارن حتی به زبان شیرین فارسی حرف بزنن دنیارو برام بی ارزش تر از اون میکنه که بخوام بهش فکر کنم و بهمین خاطر سعی میکنم با نوشتن و خوندن وقت بیشتری بگذرانم و گاهی هم درددلی با شما دوستانی که کمابیش اهل قلمید .

نمیدونم در کجای جهان هستید اما اینو میدونم که بین شما آدمای یکرنگی پیدا میشه که نمونه و الگو هستن پس به عشق همونا مینویسم به امید اینکه شما هم یکی از اونها باشید.


 
comment نظرات ()
 
 
بخشش
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٤
 
.

آنهائی که نمی توانند

دیگران را ببخشند

پل هائی را که می

توانستند از آن بگذرند

خراب میکنند.

هربرت اسپنسر

.


 
comment نظرات ()
 
 
سفره هفت سين من در غربت
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳
 

میخواستم شعری برای نوروز بگویم اما دیدم نمیشود

میخواستم از طراوت و تازگی بخوانم اما توانی در من نبود

میخواستم برخیزم و عارفانه های مولانا را عاشقانه بخوانم    اما حسی به من میگفت بنشین و غمناله های خود را باز خوانی کن

در خود بودم و یکساعتی بیش به تحویل سال نمانده بود حدود ساعت دو نیمه شب بود و من بیقرار آمدن سالی که در آن انتظار آرامش را داشتم و بس  از پنجره به بیرون نگاه کردم همه جا تاریکی بود و ظلمت،  نور ی در دلم کور سو نمیزد   غمگین بودم و  دیدن رنجهای دیگران رنجم میداد آدمی بودم که هم به حال بره دل میسوزاندم و هم به حال گرگ .

برخاستم تا کاری کنم تا از این کسالت بیرون بیایم صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد . چه کسی میخواهد رفیق تنهائی و بیکسی ام باشد  صدای مهربان و آرام دوستی تمام آرامش دنیا را به من بر گرداند و به دنیای زیبای مهربانی ها و خاطرات خوب برد   .  اومی آمد تا تنهائیمان را با هم تقسیم کنیم و دوساعتی به رسیدنش مانده بود برخاستم و عجولانه هرچه را که از قبل تهیه کرده بودم بر روی میز آشپزخانه چیدم و چشم براه آمدن نوروز و دوست دیرینه ام با هم نشستم  . حالا میدانم که یک رفیق یا یک دوست چقدر میتواند امید و آرامش را به دیگری هدیه کند  پس اگر ما هم در توان داریم تا دلی را با جمله ائی یا با اقدامی شاد کنیم  درنگ جایز نیست . خودتان ببینید که مهر ورزی آدما از هیچ سفره ائی میسازد که شاید هفت سینی شامل سرسبزی، سربلندی ، سعادت ،سلامتی ، سرخوشی ، سرافرازی و صلح باشد . البته همه ما میدانیم که صلح با ص است اما فرقی ندارد صلح بیاید و باشد و بپاید چه با ص چه با س 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳
 

سلام  سلامی به زیبائی بهاران ایران و افغانستان

سلامی به گرمی آفتاب درخشان وطنم ایران و وطن دومم افغانستان

دوستان عیدتان مبارک باد  عید بر دوستان مبارک باد

امروز تصمیم دارم برای شما بنویسم شمائی که من را نمی شناسید و فقط از روی نوشته هایم به من دلبسته اید مثل هزاران هزار از شما که نمی شناسمتان ولی با نوشته هایتان در دلم جا پیدا کرده اید . دوستانم دلم میخواهد وبلاگ من محلی برای تبادل نظر تمام دوستان افغان و ایرانیم باشد کسانی که به انسانیت بیش از رنگ ، نژاد ، زبان و محدودیتهای جغرافیائی ارج میگذارند. میخواهم کمکم کنید تا بتوانم آنچه را در خور باشد تهیه کنم بنویسم و با قلم ناچیزم خدمتی کنم تا صدای مظلومیت نسل سوخته افغان را به همه دنیا برسانم نه تنها نسل افغان بلکه نسلی از ایزانیانی هم که مزه وطعم خود باوری را نتوانسته اند بچشند روی سخنم البته با همه اما خصوصا با زنهائی است که محور نوشته هایم را تشکیل میدهد . از خودم تعجب نمی کنم که هر بار که قلم بدست میگیرم تا رمانی را بنویسم ناخودآگاه قهرمان قصه ام زنیست که شاید مادرم باشد شاید مادر شما باشد و شاید زنی در خانه های پست و تو سری خورده روستای لرستان ایران یا دهات دور افتاده شبرغان افغانستان .

درد دل زیاد است و مجال کم اما میخواهم بنویسم و بخوانم و تا جان دارم برای شما قلم بزنم به جبران سالهائی که خفگی تدریجی مرا فرا گرفته بود . مشکلات زندگی مجالی به من نمیداد که بنویسم اما مطالعه را در هیچ حالتی فراموش نکردم و حالا چهار سال است که دوباره به زندگی ادبیم برگشته ام و به کمک شما امیدوارم


 
comment نظرات ()
 
 
وطنـــم
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢
 

وطنم روح من و قلب من و جان منی

وطنم آب من و خاک من و کان منی

وطنم تو سربلند و استوار  با غرور و افتخار

در کویر تف زده چشمه جوشان منی

وطنم اینجا غریبم ، یک شهید بی زمینم

تو شبای بی ستاره  وطنم تو ماه تابان منی

در هجوم بی کسی و در سکوت بی ترانه

وطنم هلهله شاد و شلوغ شب پغمان منی

گر تمام لعل و گوهر بر سر و رویم ببارد

ارزشی بر من ندارد چونکه تو لعل بدخشان منی

وطنم زنده و دلخوش به تمنای دیدار توام

من چو یعقوب زمانه تو چنان یوسف کنعان منی

نه بهار و نه زمستان نه خزان و نه گلستان

هرگز از خاطر فراموشم نگردی  دلگشا و دلفروز باغ و گلستان منی

خاک تو آباد و آزاد باشد و پاینده باشی

افتخار آسیا تو خاک افــــــغان منی .

این شعر سروده شده برای عزیز افغانی که سالها دور از وطن به سر برده و زبان حال او است برای کشور عزیزش که من برسم دوستی و محبت و پیوندی که بین ما است این شعر را به او تقدیم کردم  آقای مهندُس (اینجینر) بشیر احمد ربیعی  که د رطی سالها دور از وطن اما بنام و یاد وطن زندگی کرده است  و همچنین تحفه ائی است به تمام دوستان افغانی که افتخار دوستی اشان را در طی مدتی طولانی دارم.


 
comment نظرات ()