ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
روز مادر و اندر مقام مادر
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۳
 

امروز سیزدهم ماه می  است و در همه جای دنیا کمابیش روز تجلیل از مقام مادره البته میدونم که در ایران ما روز دیگری به نام مبارک مادر نامگذاری شده است . اینکه چه روزی و در چه ماهی ما از مادرهایمان قدر دانی کنیم مهم نیست  اینکه در ایران چه روزی و در افغانستان چه روزی روز مادره این هم خیلی مهم نیست اما این مهمه که مادرهایمان را بهتر بشناسیم و به حالتهای روحی اونها احترام بیشتری بگذاریم . این مهمه که ما فرق مادرهای شرقی و آسیائی خودمون را با مادرهای اروپائی بیشتر بدانیم . بد نیست که خاطره ائی رابرای شما تعریف کنم تا بهتر متوجه بشید که منظور من چیه . چند سال پیش که تازه به فنلاند آمده بودیم من در یک مهد کودک زبان آموزی میکردم و با مدیرمهد کودک که خانم بسیار مهربان و فهمیده ائی بود آشنا شده بودم . تقریبا؛ هفته ائی یکبار زمانی که هوا اجازه میداد به بیرون از مهد کودک میرفتیم وبچه هارا برای گردش در طبیعت فوق العاده زیبا همراهی میکردیم . یکروز که همراه بچه ها از عرض خیابانی رد میشدیم خانم نسبتا؛ مسنی از روبروی ما رد شد و خانم مدیر مهد کودک با لبخند و خیلی رسمی و مودبانه به اون گفت  : هی  هی 

(توجه کنید که هی هی یکی از اقسام سلام به زبان فنلاندی است )  و بعد از اینکه آن خانم مسن هم جواب هی هی خانم مدیر را داد دستی هم تکان داد و براهش ادامه داد  من تصور کردم که یکی از آشنایان دور خانم مدیر هستند و پرسشی نکردم اما خود خانم مدیر برخلاف سایر اروپائی ها که هیچوقت لازم نمی بینند تا سوالی نکردی توضیحی بدهند به من گفت :مادرم بودند فکر کنم از سفر افریقایشان برگشته بودند چون دو سال پیش همراه دوست جدیدش به سفر افریقا رفت .

همین و همین دیگه شما خودتان تصور حال منو بکنید که تازه از ایران رفته باشی هر روز و هر ساعت بیاد مادر  گریه کنی و حتی دلت برای دستپخت او تنگ بشه و بعد با چنین موضوعی برخورد کنی  . هرچند که بعدها من دریافتم که وقتی در هیجده سالگی بچه ها از خانه میروند و دیگه هرگز به پیش پدر و مادر برنمی گردند این یک امر طبیعی که پیوند مهر و محبت به همین اندازه کم میشه .  حالا ببینید که ما چه طور مثل شمع به دور وجود بچه هامون از بدو تولد تا هزار سالگیشون اگه زنده باشیم میگردیم . من هر روز از سر کار به پسرم زنگ میزنم تا مطمئن بشم که غذای امروز دانشگاهش مطلوب بوده یا نه و اینکه کی دوباره وقت میکنه غذا بخوره .

قصه کوتاه اینکه همه ما میدانیم و خوب هم توجه داریم که مادران مشرق زمین مادران نمونه و بی مانندی هستند مثل مادر من ، مادر همسرم ، مادر شما و همه مادرانی که من و شما می شناسیم . این روز بهانه ائی شد که یک بار دیگه من خودم به عنوان یک مادر افتخار کنم که خداوند موهبت برخورداری از عشق بچه ها را بهمن ارزانی کرده که بزرگترین عشق و خالصانه ترین پیوند مهره. امروز وقتی علی آقای من ساعت دوازده ظهر با یک دسته گل سفید و صورتی به خانه آمد و منو بوسید باور کنید تمام دلتنگی و خستگی از تنم بیرون رفت و خدا رو شکر کردم هرچند که اشکان هم به نوبه خود محبتشو به من دادو خوشحالم کرد.

منم میخوام

دوباره و سه باره روز مادرو به همه شما که مادرید و یا در آینده مادر میشید تبریک بگم.  و بگم که مادر هدیه خداست که به بچه ها داده میشه و بچه ها هم گلهائی هستند که باغبانیشون به ما لطف شده . خداکنه همه ما باغبانهای بی مانندی باشیم


 
comment نظرات ()
 
 
در باره اخراج برادران و خواهران افغان از ایران
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠
 

خبر اخراج مهاجرین افغان یا بهتر بگویم اسم من در آوردی و جمع نامانوس عربی (افاغنه)با شدت و حدتی بیشتر از همیشه شروع شد و ادامه دارد . شاید در تائید و یا رداین موضوع مطالب زیادی خوانده و شنیده باشید .  اما من بعنوان کسی که سالهای سال با افغانها از نزدیک برخورد و ارتباط داشته و در متن مشکلات و گرفتاری هایشان زندگی کرده ام میخواهم مطالبی را عنوان کنم که اگر چه تازگی ندارد اما خواندنش هم خالی از فایده نیست .

کوچ اجباری و دسته جمعی برادران و خواهران افغان از سالها پیش به ایران و پاکستان شروع شد و این مسئله بنابر قاعده و قانون قدیمی همسایه داری اتفاق افتاد که در بروز هر مشکل و حادثه ائی ابتدا انسان به نزدیکترین کسی که در جوارش است پناه میبرد ایران همسایه و هم مرز و هم زبان افغانها بود و در تهاجمات و کشت وکشتار سالهای طولانی آنان چار ه ائی نداشتند جز پناه بردن به همسایه و آنهم همسایه ائی که آرمان اسلام ناب محمدی در آن جریا ن داشت .....

افغانهاآمدند و بعنوان پناهنده یا مهاجر یا آواره و یا هر نام دیگری که هر کس بنابر تصورات خود بر آنها گذاشت در ایران  اسکان یافتند از همان ابتدا بیشتر آنها شروع به کار کردند و بر خلاف سایر کشورها که از کمکهای بیدریغ سازمان ملل متحد برخوردار بودند بر روی پای خود ایستادند . به پست ترین و سخت ترین کارها مشغول شدند ونان خود و خانواده خود را تامین کردند و وجدانا چه مردانه وبا غیرت کارهای محوله را با کمترین مزد و بهترین کیفیت ارائه کردند  اتفاقات تلخ و شیرینی بوقوع پیوست که همه ما میدانیم که اتفاقات تلخ آن هم  طبیعتا از پیامد های مهاجرت ابوده و هست و ما نباید هرگز هیچ ملیتی را به یک چوب برانیم  ( مثل اتفاقات شرم آوری که همین الان توسط خارجی ها که ایرانی ها هم جز این مجموعه هستند در اروپا و امریکا بوقوع می پیوندد).

بهر تقدیر هر ساله موجی ایجاد و برای اخراج مهاجرین دست به کار میشدند و این جنگ وگریز را خود من حداقل در بیست سال گذشته شاهد و ناظر آن بوده ام . سیاستهای غلط و نادرست دولت در مقابله با پدیده مهاجرت و رفتار غیر انسانی با افغانها آنها را که میتوانستند بهترین دوستان ما باشند و شاید روزی پاسخگوی مهمان نوازی ما به دشمنان خانگی ما مبدل کرد  راستی مقصر  این مسئله چه کسی است . مرزها باز و ورود و خروج بی هیچ قاعده ائی انجام میشد و در انتها که برخی مشکلات پیش می آمد به جبران اشتباهات خودشان میخواستند با تهاجم و یورش مهاجرین پناه آورده و غیر قابل شمارش را اخراج کنند  کاری که هرگز در آن موفق نبودند .     روزبروز به تعداد مهاجران افزوده و بی هیچ برنامه ریزی به زندگی دردناک و پر از تحقیر خود در ایران ادامه دادند. شاید اگر از همان ابتدای این کوچ ناخواسته دولت قوانین و مقرارت خاصی برای سکونت آنها بوجود می اورد نه خود دچار این معضل میشد و نه افغانهای بیچاره که راه به جائی نداشتند و روز و شبشان در نگرانی و دلهره طی میشد اینگونه مورد بی مهری قرار میگرفتندو شاید زندگی بهتری داشتند.

همسرم همیشه میگفت حالت ما افغانها در ایران درست حالت محکوم به اعدامی را دارد که خودش میداند اعدامی است اما نمیداند کی و  چرا    هرشب با خود می گوید شاید فردا صبح.............. هر لحظه منتظر یک فاجعه که اخراج و در نهایت انتظار مرگ بدست اشغالگران وطن است اجازه لذت بردن از زندگی را به انسان نمیدهد  . افغانها در ایران ازدواج کردند صاحب فرزند شدند کودکانشان به زنان و مردان بزرگی تبدیل شدند و عده ائی از آنها هم مردند و در این خاک به گور سپرده شدند اما هرگز خود را برای لحظه ائی آرام نیافتنداگر ما دقت کنیم می بینیم که این واقعیتی است انکار ناپذیر هر لحظه در ترس و نگرانی و هر دم در وحشت اسیر و رد مرز شدن  زندگی را با تمام شیرینی اش چقدر تلخ می کند .

 لحظاتی بیادم می آید که برادر افغانی هر روز صبح زود در سرمای زمستان وقتی که برای دستفروشی به بازار میرفت دخترک نحیف و ضعیف چهار ساله خود را با خود میبرد که اگر مامورین خواستند اورا بگیرند دلشان برای دخترک بسوزد . شب هنگام پدر خسته دخترک خواب آلود را بر دوش می کشید و فردا روز ازنو روزی از نو  این شمه بسیار بسیار کوچکی از زندگی دردناک افغانها  در ایران بوده و هست  پس بهتر است که ما هم کمی انصاف داشته باشیم و شرایط سخت و مشکل انها را درکشورشان درک کنیم و بدانیم که برای آنها هم هیچ جا وطن نمیشود حتی اگر این وطن ویرانه و خرابه باشد اگر آنها در ایران ماند ه اند عمده علت آن بی سر پناهی و نداشتن خانه و جائی در وطنشان است و ما اگر کمی بردباری بیشتر بخرج دهیم عاقبت روزی آنها هم به خاک خودشان بر میگردند و در آن صورت شاید کمی   فقط   کمی  خاطره خوش از سالها زندگیشان در ایران با خود ببرند.

در پایان نوشته هایم میخواهم بگویم که ایرانیانی بوده و هستند که هرگز افغانها را از خود جدا ندانسته اند و با تمام همتشان به آنها احترام گذاشته و هرگز آنها را توهین و تحقیر نکرد ه اند ماباید بدانیم که افغانهای بیشماری  هم این مهر و محبت خالصانه را درک میکنند و حساب سیاستهای دولت را از مردم همیشه خوب و مهمان نواز ایران جدا می کنند مهمان نوازی صفتی است که ما همیشه به آن افتخار کرده ایم  پس دعا می کنم که نمونه صادق و بارزی برای این صفت باقی بمانیم  آمین

این نظریات من است و هرگز دوست نداشته و ندارم برای خوش آمدقوم وقبیله ائی تظاهر کنم و تمام این موضوعات را که نوشته ام کاملا به آن ایمان دارم و بر ایم اصلا مهم نیست که چه کسی را خوشش می آید و چه کسی را خوشش نمی آید    حق را همیشه باید گفت و شنید اگر چه تلخ و دردناک باشد 


 
comment نظرات ()
 
 
یک عکس یک خاطره
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢
 

دوستان خوبم

 نميدونم برای شما پيش آمده که با ديدن يک عکس و يا شنيدن يک صدا سالها به عقب برگرديد . شک ندارم که اين اتفاق برای هر کسی در هر کجا ممکنه که پيش بياد . حالا ميگم چرا اينو از شما پرسيدم ديروز به آلبوم عکس بچه ها نگاه ميکردم و با مقايسه عکسها گذشت سالها را بيشتر و بيشتر احساس  کردم  اين عکس توجه منو جلب کرد و بد نديدم که بزارمش اينجا چه اينکه هميشه دوستان خوب رفيق اين راه پر از سنگلاخ و ياور لحظه های گذرا اما عميق آدم هستند . اين عکس تقريبا؛ مربوط ميشه به هفده سال پيش يه روزی که پسر کوچکم اشکان خيلی اذيت ميکرد و نميذاشت به کارام برسه سپردمش دست داداشش علی  که براش نقاشی بکشه تا منم به درسام و کارام برسم و چون ديدم دوستانه داره بجای نگاه کردن به نقاشی علی مدادشو ميخوره و ساکت و آرومه عکسشو گرفتم  حالا بعد از گذشت اون سالها هردو دوتا جوون رعنا شدن و شايد يادشون نياد که مادرشون با چه مرارتی هم درس خوند و هم اونهارو تربيت کرد  ...... اين قصه ائی  است که از هر زبان بشنويم نامکرر است قصه زحمات مادرها و عشق و توجهشون به بچه ها  .

 دوباره کوير خشک خاطراتم با يک عکس شخم زده شد و دلم ميخواد که اگر بتونم بذری از اميد توی اون بکارم.

در اولين فرصت يه عکس از الان دو تا پسرا ميزارم تا ببينيد وحال کنيد که از اين دو وروجک با مزه چه موجودات عجيب و غريبی درست شده   . ترو خدا يه نگاهی به اشکان بندازيد کاملا؛ نشون ميده که مادر اين پسر چقدر آرزوی دختر داشته که موهای پسرشو دخترونه درست ميکرده   خدا که به من نداد به هرکی داده بهش ببخشه     خوب دوستان گلم از اينکه اين پست خيلی خانوادگی شد ببخشيد   البته خانواده هم جز مهم و زيبائی از وجود همه آدمهاست که انکار ناپذيره  . راستی از اشکان گلم هم ممنونم که با اجازه خودش برداشته يه قالب جديد برام گذاشته چون معتقد ه که اون يکی خيلی خسته کننده شده بود    تا نظر شما عزيزان چه باشه ؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
بايد کنار خاطره ها ايستاد با داغی از تغزل عاشقانه بر دل
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸
 

امروز  شنبه بود و مثلا؛ روز تعطيل انقدر کار داشتم که نميدونستم به کدامش بايد برسم اما اول تصميم گرفتم که بعد از خوردن صبحانه به خريد برم و بعدش هم يک غذا ی جانانه  و برای پسران هميشه گرسنه ام درست کنم پاشدم  راه افتادم هوا خوب بود يه کمی سرد ولی لطيف و بهاری و منم طبق معمول به يکی از اين فروشگاههای زنجيره ائی که فکر ميکنم در تمام اروپا شعبه داره و شناخته شده  است به نام  ليدل  که نزديک خونمون هست رفتم  وقتی ميخواستم چرخ دستی برای خريد از قسمت دم در بردارم   چشمم به يکی از اين نوازنده های دوره گردی افتاد که دم در فروشگاه ها می ايستند تا پول جمع کنند و برای خلق الله موسيقی های عجيب و غريب می نوازند نميدونم چرا با ديدن قيافه اش احساسی به من ميگفت که اون شرقی و شايد هم ايرانی باشه ويولون ميزد البته با کوک کلاسيک غربی  اما خوب و قشنگ ميزد . رفتم خريدهامو کردم و زمان برگشتن از فروشگاه صدای موسيقی منو ميخکوب کرد تصور کنيد توی اونور دنيا و در ميان شهری که بندرت ايرانی در اون می بينی نوای زيبای ويولونی برات  آهنگ الهه ناز مرحوم بنان را بزنه آهنگی هميشه گی و جاودانه    اول فکر کردم به قول امروزيها توهم زدم و گوشام عوضی ميشنوه اما صدا آنقدر رسا و زيبا بود که نمی شد نشنيد  همانطور ايستادم و در حالی که دسته چرخ دستی توی دستم بود وبه ديواری تکيه داده بودم گوش دادم زانوام قدرت نگهداشتن وزن بدنم را نداشت  اشک توی چشمام جمع شده بود و حس غريبی منو به اون آهنگ و اين آدم پيوند ميزد يه جور حس پيوستگی و پيوند نامرئی  حسی که گاهی وقتها با ديدن يک هموطن هرچند بيگانه  به آدم دست ميده . آهنگ تمام شد و بلافاصله آهنگ زيبا و قديمی  بيا بريم به مزار ملا ممد جان  افغانی را شروع به نواختن کرد  راه گلويم بسته شده بود و همانطور به آدمهائی نگاه ميکردم که تند و تند می آمدند و به داخل فروشگاه ميرفتند يا شيشه های خالی نوشابه هاشونو توی دستگاه ميريختند و می فروختند چشمام همه را ميديد ولی گوشهام جز صدای آشنای ويولون زن دوره گرد را نمی شنيد شايد بيست دقيقه من به همان حالت بودم و وقتی به خودم آمدم که بر اثر بارندگی نوازنده بساطشو جمع کرده بو.د و داشت با سرعت به طرف ماشينش که خيلی دورتر از من بود ميرفت  نتونستم دنبالش برم و باهاش حرف بزنم  گيج و مبهوت به رد رفتنش نگاه ميکردم . پاک فراموش کرده بودم که حالا بايد چه کار کنم  . بعد از چند دقيقه که به خودم آمدم رفتم و خريدهايم را توی صندوق ماشين گذاشتم چرخ خريد را سر جاش گذاشتم وپشت ماشين نشستم  وقتی حرکت کردم آهسته دستم به طرف ضبط ماشين رفت و  سی دی که هميشه وقتی دلم ميگيره گوش ميدم رو روشن کردم و آروم به طرف خونه راه افتادم   سی دی هست از خواننده معروف و جوانمرگ افغان  به نام احمد ظاهر که من فکر ميکنم در نوع خود از نظر سبک و شناخت موسيقی نابغه بوده من تمام آهنگهاشو در يک سی دی جا دادم و هميشه گوش می کنم  آهنگی رو که واقعا؛ دوست دارم شعری با اين مضمون است 

من ندانستم از اول که تو بی مهر ووفائی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی

دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو دادم

بايد اول زتو پرسند که چنين خوب چرائی

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و کشتن

تا که همسايه نداند که تو در خانه مائی 

البته اين شعر از شاعر شيرين سخن سعدی شيرازيه ولی ملودی بسيار زيبائی بر روی اون گذاشته شده  و صدای جاودانه احمد ظاهر هم که بينظيره. توصيه می کنم دوستانی که به موسيقی ملل علاقمند هستند حتما؛ موسيقی احمد ظاهر را گوش کنند چون مطمئن هستم که از اصالت و زيبائی اون خوششون مياد . خوب صحبت از کارهای روز شنبه بود که به اينجا رسيديم . الان که اينجا ساعت  ۱۲ شبه و همه جا غرق در سکوته و منهم تنها هستم دلم ميخواست يه جورائی شما رو هم با خودم به دنيای خاطره ها ببرم تا بدونيد که گاهی حتی شنيدن يک نت آشنا آدمها را به دنيای ديگه ائی ميبره مثل من که امروز سفر کردم به ايران و افغانستان  دو کشوری که هرگز نتونستم مرزی برای دوست داشتنشون تعين کنم يا يکی را به ديگری ترجيح بدم ايران سرزمين خودم  و افغانستان تکه تکه شده و داغديده سرزمين همسرم و پسرانم 

روزی که برای اولين بار از سرکنجکاوی نقشه افغانستان را نگاه کردم  نقشه اش که به شکل يک برگ زيباست به نظرم خيلی قشنگ اومد و فانتزی  اما نميدونستم روزی همين نقشه و همين برگ زيبا قسمت بزرگی از احساسات من را به خودش متعلق ميکنه و اون گربه ائی که نقشه ايرانه در يک طرف قلبم و اين برگ در طرف ديگرش برای هميشه ماندگار و مانا ميشه  .

نميدونم امشب خيلی بيربط نوشتم اما اينم از اثرات تنهائيه آخه امشب شب تعطيليه و يه شب بخصوص هم هست که در فنلاند جشن ميگيرند و بيشتر بچه های جوون ميرن بيرون و با دوستاشون تفريح ميکنند دوتا پسرای منم رفتند بيرون و آقای شوهر هم رفته تا  برای خودش چرخی توی شهر بزنه و گاهی هم سری به پسرا بزنه منم که طبق معمول دنبال فرصت ميگردم که تنها باشم نشستم و دارم برای شما مينويسم شمائی که شايد اونور دنيا نشستيد و به راحتی و زيبائی به زبان مادری با هر کسی که دوست داريد ارتباط برقرار می کنيد و مثل ما مجبور نيستید با زبان  بسيار بسيار سخت و دور از ذهن فنلاندی که هيچ سيلابی از اون شباهت به زبان آدميزاد نداره  به سختی با ديگران  کنتاک برقرار کنيد  خوش بحالتون و خوش باشيد

خوب ديگه کافيه خيلی براتون حرف زدم حالا بهتره بلند شم برم و يه قهوه بخورم و بعدش هم يه نگاهی به اخبار دنيا بندازم  شب و روزتون خوش و خرم    راستی اگه يه بار ديگه اون ويولون زن جوون رو ببينم بی شک باهاش حرف ميزنم و برای شما هم مينويسم که اون جوون مال کجا بود     حالا شب بخير و خوابای خوب ببنيد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلتنگم ، دلتنگ تمام مهرت که چه زود خاکستر شد پدرم
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 

گلاب ناب معطر تو گلابپاش بلور

غنچه سرخ گل رز    توی باغچه ائی پر از عطر و سرور

ترمه و قالی و پشتی    توی ايوون رو آجر فرش حياط

غلغل سماور ذغالی و اون جانماز و سوزنی

گلای چادر نماز مادرم شکفته بود وقت نماز

شاخه های نور اون ميرفت به آسمون باز

پدرم برکت خونه   سرور و سالار خونه  واسه من دنيائی بود

تسبيح بلند دستش     با صدای تکبير و لحنش  مث يه رويائی بود

تموم روز منتظر  تا شب بشه بابام بياد

پاکتائی پر ز عشق بياره و از من شيطون و بلا چائی بخواد

پاکتهارو بگيرم با صد هزار ادا اصول

شکلکی در بيارم چون دوس دارم بابا ازم کاری بخواد

دستاشو تو حوض کاشی بشوره  توی حياط

با صدای مهربونش دستمال سفيد گلدوزی بخواد

همه چی واسم قشنگ بود   اما افسوس که گذشت

روزای بچگيم مث يه خواب بعد از ظهر  زودی گذشت

حالا ديگه خونمون ساکت و سرده

يادم اصلا؛ نمياد چقدر گذشته  خيلی وقته

بوی عطر گلسرخ رفته ديگه ازتو گلابپاش بلور

باغچه مون قهره ديگه   حياط و ايوون سوت و کور

جانماز ترمه و اون سوزنی حالا کجاست؟

نميدونم شايدم اونم حالا مثل پدر پيش خداست

مادرم منتظره   واسه برگشتن اون خاطره ها دربه دره

پای سجاده نشسته بيقرار

اما گوشش به دره

خودمم حالا ديگه بزرگ شدم     يه دفعه بزرگتر و بزرگ شدم

غصه هام قد کشيدن با خودمو بزرگ شدن

خيلی وقته ديگه من طاقت موندن ندارم

کتابای کهنه رو حوصله ورق زده  طاقت خوندن ندارم

شبارو رج ميزنم  روزارو رديف رديف جا ميزارم

کار می کنم     کار می کنم

هرچی از گذشته ها يادم مياد

توی قابهای قشنگ و شيک و اعلا  دارم انبار می کنم

ميخوام از خونه به خونه برسم وقت سفر

شايدم يه روز بيام به خونه قديميمون وقت سحر...

اين شعر رو در يکی از روزهای بشدت دلتنگی گفتم و از اون روز تا به حال که تقريبا؛ دو سال ازش ميگذره يادم نمياد که توی دفترم نگاه کرده باشم و با ديدن اين شعر اشکی نريخته باشم نميدونم دلتنگی عجيب و غريبی با خوندن اين شعر بهم دست ميده که قابل گفتن نيست و جالب اينجاست که نميتونم بدون بغض برای کسی اين شعرو بخونم . چند وقت پيش در شب شعری تصميم گرفتم استوار و مردانه برم و اين شعرو  برای کسانی  بخونم که دلی تنگ و چشمی پر آب مثل خودم داند . رفتم  و ابتدا بسيار مصمم شروع کردم اما نميدونم چه شد که به نيمه نرسيده هم خودم گريه ميکردم و هم همه کسانی که به نحوی خودشونم خاطراتی به همين شکل از خانه و خانواده داشتند . خودم که خيلی دوستش دارم نميدونم تا نظر شما عزيزان گلم چی باشه؟

 


 
comment نظرات ()