ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
مرگ را دریافتم ملموس تر از همیشه
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

بر مرگ د رمپیچ که هر زنده مردنی است

در مرگ زنده باش که آن ش ستودنی است

صدای مرگ می آید و دستهای سردش هر بار عزیزی را از ما جدا می کند . این آمدنها و رفتنها شاید تلنگر کوچکی باشد برای ما که گاهی فکر میکنیم جاودانه هستیم و عمری ابدی داریم.شاید تعجب کنید به چه  علت  من به مقوله مرگ پرداخته ام  . من برای شما میگویم تا بدانید در چه شرایط روحی و روانی بدی به سر میبرم و چقدر دستخوش اندوه و غصه هستم . در اینحالی که حتی توان نوشتن برایم نمانده است تصمیم گرفتم با شما دوستان خوبم درددل کنم دوستانی که شما را می شناسم اما نه از راه دیده بلکه از راه دل و به شما دلبسته شده ام و میدانم گوشهای بازی برای شنیدن و دستی برای نوازش و همدردی دارید.

در سالهای غربت نشینی و در حلقه معدود ایرانیانی که در این شهر اقامت دارند با خانم جوانی دوست بودم که بسیار مهربان و فوق العاده دلسوز و مردمی بود او همیشه در تمام محافلی که ایرانیها به مناسبتهای مختلف میگرفتند همراه و همگام بود فرزند کوچک هشت ماه و پسر پنج ساله ائی هم داشت که بهمراه همسرش زندگی بسیار خوب و نمونه ائی از نظر اخلاقی و اجتماعی داشتند . درست دوهفته قبل ایشان بعد از یک سردرد شدید به بیمارستان بزرگ شهر منتقل و بستری شد . پزشکان با معاینات زیاد تقریبا؛شکی برایشان باقی نماند که این دوسن خوبم به سرطان مبتلا شده است . این خبر مثل بمبی در بین دوستان ایرانیش یه صدا درآمد و انصافا؛ ایرانیانی که سال به سال از همدیگر بیخبر بودند به دلیل اون عشق و مهربانی که در وجود این خانم بود و همیشه به دیگران احترام و محبت میکرد  کمر همت را بستند و به پرستاری از خودش  در بیمارستان و نگهداری طفل کوچکش پرداختند . این رفت و آمدها و محبتهای بیدریغ باعث تعجب بی اندازه پرسنل بیمارستان شد و یکبار دیگر فرهنگ اصیل و بزرگ ما به نمایش در آمد که

چو عضوی به درد آورد روزگار                  دگر عضوها را نماند قرار

در اینجا بیمار هیچ احتیاج فیزیکی به کسی ندارد و حتی برای بچه ها هم پرستار مخصوص گرفته میشود اما این احتیاج روحی و روانی که انسان بیمار احساس می کند که درکشوری غریب  با زبان بیگانه نوازشهای مهربانانه یک هموطن که به زبان شیرین مادری ادا میشود حکم داروئی شفا بخش را دارد . هر چند که در بیمارستانی مجهز یه آخرین امکانات پزشکی و با مجربترین پزشکان اروپائی سرطان و تومورهای بدخیم دیروز این عزیز نازنین را که هم مادر بود ، هم همسر بود و هم عشق و مهر معجونی بود در وجودش را از ما گرفت و ما رادرماتم بزرگی فرو برد اما این مرگ یکبار دیگر به ما گوشزد کرد که هیچ چیز در این دنیا پایدار و برقرار نیست جز ذات خداوند و هیچ چیز در مقابل مشیت او توان ایستادگی را ندارد و به ما یاد داد  که:

نام نیکی گر بماند ز آدمی              به کزو ماند سرای زرنگار

مرگ این خانم که نمونه بارزی  از یک زن ایرانی  و یک پارچه عاطفه و انسانیت بود نشان دادکه گاهی مهر و محبت چه ها که نمی کند .   یکباره اینهمه ایرانی را در کنار هم ندیده بودم راستی اینها کجا بودند آیا انسانیت و مهر این زن آنها را پایبند ساخته و به اینجا آورده بود ؟  هر چه بود برای یک مرگ غم انگیز در غربت بسیار دلگرم کننده بود و من یاد گرفتم که بیش از پیش باید مهر ورزید و عشق داد.   اگر عشق بدهی در مقابل عشق هم میگیری و این دوست نازنین من لیاقت اینهمه مهر و ارزش اینهمه عاطفه را داشت . میدانم که همه شما چون من میدانید که مرگ وقتی بیاید ناگزیر هستیم و دست بسته   و غیر تسلیم و رضا کو چاره ائی          اما باید این را هم بدانیم که فرصتها بسیار کم و وقت ما محدود است  هیچ کس نمیداند تا کی زنده است و هیچ کس نمیداند که چه تضمینی برای زنده ماندنش دارد  اما این را باید بداند که چه بهائی برای این زندگی و زنده ماندن و از زیبائیهای آن لذت برن راباید بپردازد   .    باز هم میگویم  به کجا چنین شتابان    ؟  برای رسیدن به پلکان بالاتر از این چیزی که هستیم تلاش می کنیم میکشیم ، له می کنیم و از دیگران پله ائی برای رسیده به هدفهایمان میسازیم اما هرگز فکر نمی کنیم که قابلیتهایمان را بشناسیم و از آن برای ارامش و آسایش دیگران بهره ببریم    زندگی آنقدر کوتاه است که با یک مژه بر هم زدن به پایان میرسد و آنوقت باید حسرت کارهای نکرده را بخوریم و دیگر فرصتی نیست و مجالی نداریم  و هرگز فکر نمی کردم که اینهمه طراوت و زیبائی و ملاحت و این همه انرژی  به آسانی یک لبخند به زیر خاک برود اما رفت و این آخرین آن نیست   اما هشدارها را جدی بگیریم و به خود بیائیم و ببینیم که به کجا میخواهیم برویم    در دل میسوزم و اشکهایم مجالی به من نمیدهند اما دلم میخواهد در این حالت برای شما بنویسم و از شما بخواهم که از لحظه ها بقدر کفایت استفاده کنید و عزیزانتان را در یابید  . دریغ  و درد و افسوس خوردن دردی را از ما دوا نمی کند اما امروز میتوانیم  دستی را به مهر بفشاریم شاید که فردا دیر شده باشد.

دوشتان نازنینم دو روز دیگر خواهر خوبم از ایران به دیدنم می آید و بوی وطن را برای من به چشم روشنی می آورد مدتها بود منتظر چنین روز ی  بودم که با لبی خندان و دلی شاد به دیدنش بروم اما حالا با قلبی خون چکان باید به استقبالش بروم و سعی کنم از درد دلم بیخبر بماند   شما دعا کنید که بتوانم کمی   فقط  کمی  بردبارتر باشم و کمی فراموشکار تا بتوانم حداقل حلاوت ذیدار چند ساله خواهرم را بچشم .  بهمین دلیل احتمالا؛ من تا مدتی آپ نخواهم داشت اما به دیدار شما دوستان خواهم آمد و اگر میسر شد برایتان کامنتی هم خواهم گذاشت   میدانم که فراموشم نمی کنید و برایم دعا می کنید  مخصوصا؛ سجاد عزیزم که همسایه و همدل امام رضای غریب دوست و غریب نواز است   .


 
comment نظرات ()
 
 
برمرگ در مپیچ که هر زنده مردنی است
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩
 

 
comment نظرات ()
 
 
کو همنفسی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸
 

کو هم نفسی که بوی درد آید از او

صدپاره دلی که آه سرد آید از او

می سوزم و لب نمی گشایم که مباد

آهی کشم و دلی به درد آید از او

                          

یکی بود یکی نبود   یه دل پر دردی بود که هم غم بره را میخورد و هم غم گرگ

یکی بود یکی نبود  یه چشم پر آبی بود همیشه جاری بود یا برای غم دیگران یا از شادی همنوعان

یکی بود یکی نبود یه پای خسته بود  که می دوید تا برسه دست افتاده ائی رو بگیره

یکی بود یکی نبود  یه دست بسته ائی  بود  که قوی نبود  اما تا جون داشت تلاش میکرد تا بسازه و خرابیهارو درست کنه

اما با تمام این یکی بود یکی نبودا   یکی بود یکی نبود   صاحب این دل پردرد و این چشم پر آب   این پای خسته و دسته بسته   همیشه توی جمع ولی  ،  تنها بود

  دوستان عزیز رباعی بالا را که نوشته ام متاسفانه شاعرش را نمی شناسم اما آنقدر به دلم نشسته و با آن زندگی کرده ام  که بد ندیدم برای شما بنویسمش و شما هم بخونیدش شاید از دل گرم و بی همنفس شما گفته باشد و به دل شما هم بنشیند .

  سالها پیش برادر عزیزم که استاد بی نظیری در خوشنویسی هستند این ابیات را با خط خوش نوشته بودند ومزین به یک قاب چوبی  ساده و زیبا  به من هدیه کرده بودند  این قاب سالها زینت بخش دیوار اتاقم بود  . با آمدن به غربت و کوچ اجباری موفق نشدم که همراه خودم داشته باشمش  ولی  همیشه به طور خودکار این شعر از حافظه ام عبور میکرد و از یاد آوریش لذت میبردم  . حالا هم تقدیمش می کنم به شما همه همنفسان و همدلان خوبم              


 
comment نظرات ()