ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
خانه تکانی اشعار
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٥
 

همیشه وقتی دلم تنگ و حالم گرفته است میرم توی اتاقم و فکر میکنم .   فکر میکنم و خودم رو هم محاکمه و هم قضاوت میکنم  .  آخر هفته گذشته باز هم این اتفاق برام افتاد  . توی اتاقم بودم که  چشمم به قفسه ائی افتاد که دفتر چه های داستانها و رمان نوشته شده توسط خودم در اون بود خیلی مرتب و نظیف  من همیشه وقتی که داستان می نویسم یه جور خاصی به نوشته های اون کتاب احترام میذارم چون احساس میکنم که هر شخصیتی که در اون کتاب هست لابلای اون داره زندگی میکنه پس محال ممکنه که برگی از اون کتاب و رمان رو روی زمین بزارم یا جای نامناسب،‌ همیشه توی قفسه مرتب و با نظم و ترتیبن اما بر عکس شعر ها و  مطالب کوتاه همو هر جا که دم دستم بود مینویسم و توی یه کمد بزرگ توی اتاقم پرتاب میکنم . اونروز بعد از قفسه که براتون گفتم در کمدرو باز کردم  . الله و اکبر چه خبر بود تازه انگار از یه بیماری کم بینائی نجات پیدا کرده ام و داخل کمدم رو میبینم  مثل داستان تصمیم کبری منم یه تصمیم مهم گرفتم .

دو روز تمام است که بست نشسته ام و دارم سر و سامانی به نو شته هام و کاغذهام میدم . گاهی اوقات از خودم تعجب می کنم ، اگر بدونید که یک کمد پر از  کاغذهای تکه  پاره و نصفه و نیمه دارم مثلا؛  یه طرف کاغذ طرز تهیه خوراک لازانیای ایتالیائی  و آونطرف کاغذ یه شعر بلند بالای تکمیل نشده . توی دستمال سفره ائی از یک رستوران شهرک کوچکی در آلمان یه شعر و پشت فاکتور خرید شیر و نان هم یک شعر دیگه  از اون گذشته روی تمام برگه های درسی و کاری و تحقیقی ام نیست که جمله ائی به فارسی نوشته نشده باشه و جالبتر اینکه گاهی نقاشی های عجیب و غریبی هم اونهارو همراهی میکنه  . روی برگه ائی که دکتر دندانپزشک سه سال پیش برام دارو نوشته بود و من فکر میکردم که گمش کردم و با چه دردسری دوباره اون نسخه را تجدید کردم شعر خیلی جالبی از خودم  دیدم که احتمالا؛ حاصل اون درد دندون بوده.....  خلاصه براتون چی بگم که از اینهمه نظم و انضباط خودم !!!!!!!!جا خوردم بابا من دیگه کی هستم تا حالا خودم رو به این خوبی نشناخته بودم . شاید باورتون نشه یه چیزائی پیدا کردم که اگر تاریخ روز و ساعت و محلش رو پائینش ننوشته بودم هرگز باورم نمیشد کار خودم باشه . نوشته های من اکثرا شامل شعرو مقاله های کوتاه مربوط به پنج سال اخیر بود که با بازیگوشی تمام اونهارو پخش  و پلا کرده بودم توی کمد اتاقم یا زیر و روی میز تحریرم . خلاصه سرشمارو درد نیارم شد آنچه باید بشود و من تازه دریافتم که چقدر پر کار ولی چقدر بی مسئولیت بودم و این دقیقا؛ برمیگرده به وضع روحی خودم توی این کشور یخ و برف و تاریکی.    اولین کاری که کردم در اتاقم رو از داخل قفل کردم و نشستم به مرتب کردن اونها  دلم نمیخواست پسرا بیان و  مادرشون رو در نهایت بی نظمیش غافلگیر کنن چون همیشه باندازه کافی در مورد لزوم رعایت نظم و ترتیب براشون سخنرانی کردم  باعجله شروع کردم هر کاغذی را که بر میداشتم نوشته هاشو توی دفتر یاد داشت میکردم و کنار میذاشتمش .  در نهایت همه چیز پاکیزه نویسی شده بود اما دلم نیومد که کاغذهای کهنه و قدیمی رو هم دور بندازم وسط این کاغذا نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که با اونها چکار کنم  که تصمیم گرفتم یه دونه جعبه بزرگ بردارم و همه اونهارو توش جا بدم  هرچه فکر کردم دیدم جعبه به اون بزرگی ندارم یادم افتاد که زیر تخت علی آقا  پسرم یه کارتن بزرگ هست که به تازگی یه سری وسایل برای ماشینش خریده و اونجا گذاشته  به فکر خودم آفرین گفتم  و رفتم سراغ اتاقش و با شهامت تمام وسایلش رو کف اتاق خالی کردم و برگشتم سراغ کاغذای خودم  یه لبخند هم کنج لبم بود با یاد آوری اینکه وقتی علی بیاد خونه واتاقشو اونجوری ببینه چه قیافه ائی پیدا میکنه لبخند روی لبم خشکید و تصمیم گرفتم اتاق اونم جمع و جور کنم .  عاقبت همه چی مرتب شد  و من نشستم  یه لیوان چای بزرگ با دوتا آبنبات گرد کوچک خوردم و نفسی به راحتی کشیدم  اما موضوعی که خیلی خوشحالم کرد این بود که تازه فهمیدم که بد نیست اگر گاهی چنین گرد گیری و جمع و جوری توی خونه های دلمون داشته باشیم  تمام چیزای خوب و بدرو دسته بندی کنیم و بزاریمش توی آرشیو و فقط از تمام اونها بعنوان یه خاطره یاد کنیم  حتی اگه تلخ و ناخوشاینده   اگه واقعا؛ هر کدوم از ما این کارو بکنه چه خواهد شد و چه مدینه فاضله ائی خواهیم داشت چون بدی ها و کینه ها همه بایگانی شده و خوبیها و مهربونیها بهمون تازگی میده   توی کاغذام دیدم یه جائی روی یه کاغذ سیگار جمله ائی یادداشت کردم که از ولتر   است . نمیدونم مناسبت یادداشت کردن این جمله چی بوده اما بدنیست برای شما هم بنویسمش  نوشته بودم

هیچ معبد ، کلیسا و مسجدی را زیباتر از یک قلب پاک نیافتم

در همین یک جمله که روی یک تکه کاغذ خاک خورده یاداشت کرده بودم هزارن معنی و مفهوم نهفته است و چه خوبه که همه ما جملات و واژ هائی را که پر معنی هستند آویزه گوشمون کنیم  بامید اونروز  از امروز گاهی بعضی از شعرهارو با مناسبتاش براتون اینجا می نویسم  اما یه موضوع دیگه هم هست که میخوام اینجا در باره اش بنویسم اما فعلا؛ خیلی خسته ام و تا بعد که قول میدم راجع به اونم مفصلا؛ توضیح بدم


 
comment نظرات ()
 
 
به زندگی خوش آمدی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
 

وقتی که خورشید بتابد   

دلم پرواز شبنم را باور خواهد کرد

وقتی که ابرهای دلم بخارشودو باران چشمانم جاری

سبک خواهم شد 

بنفشه ها بی موقع سرزدند      و  

یخ ها نابهنگام شکست

قایقی بی پارو سفر کرد

سفری به انتها

در قابقی بی بادبان و بی پارو نشسته ام  و

سرخوشم

می رانم

جزیره ائی در پیش است             گرم گرم  ، سبز  سبز

و تو

بی بالاپوش    رها و یله قدم می زنی

موج می زند بر ساحلت آرام

و   بی تشویش  زمزمه می کنی

فصل سردیها گذشت

به زندگی خوش آمدی ..........


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم اندر حکایت تجلیل از جشن استقلال
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

سالها بود که دوستان و آشنایان برای تجلیل از روزهای مهم و ملی به شهرهای مجاور می رفتند و البته این در صورتی بود که برنامه این جشنها با برنامه جشن در شهر ما یکی نبود به طور مثال امسال برنامه  جشن تجلیل از استقلال افغانستان  در شهر هلسنکی به یکهفته بعد  از مراسم ما یعنی دیروز افتاده بود . من هرگز برای شرکت در چنین مجالسی که در شهرهای دیگر است وقت و زمان کافی نگذاشته بودم اما دیروز بخواهش یکی از دوستان در ساعت دوازده ظهر تصمیم گرفتم که بروم و در ان مراسم شرکت کنم . گاهی آشنا شدن با برداشتهای دیگران از این مراسم برای انسان تجربه ساز است بهر حال چون دو روز قبل متاسفانه ماشین خودم تصادف سختی کرد و خودم خوشبختانه جان سالم به در بردم تصمیم گرفتم با ماشین دوستم به این مراسم بروم  . خلاصه فاصله شهر ما  تورکو   تا شهر هلسینکی حدودا؛ دوساعتی میشود ما رفتیم و تا محل مراسم را پیدا کنیم کمی وقت گرفته شد . چه دردسرتان بدهم که با پیدا شدن محل و خریدن تیکتهای دو یوروئی به داخل سالن راهنمائی شدیم در ابتدا کاملا؛ احساس کردم که اشتباها؛ به داخل سالون عربها آمده ام چون در بدو ورود با صحنه ائی مواجه شدم که برایم قابل قبول نبود و آن دیدن دخترکی فنلاندی با لباس نیمه برهنه عربی و در حال رقص عربی با موزیکی بلند و سرسام آور بود و تعجب آور تر اینکه شدیدا؛ با دست زدن و سوت مهمانان که به وجد آمده بودند همراهی میشد . راستش را بخواهید برای چند ثانیه خشکم زد اما بعد خودم را پیدا کردم و بر روی یک صندلی نشستم  تا ببینم چه پیش می آید و این  نشستنم همزمان با پریدن دخترک از روی سن و تکان دادن بدنش برای افراد نشسته در ردیف اول بود ............

زهی تاسف  که شاهد چنین صحنه ائی در برنامه ائی که نام مقدس استقلال و آزادی بر تارک آن می درخشد بودم .  واقعا؛ نمیدانم چه عاملی باعث شده بود که دست اندرکاران این مراسم فقط به خوشی کاذب و لحظه ائی مهمانان فکر کنند و برنامه ائی درست نکنند که در خور و شان افغانستان و ملت افغانستان و نام بزرگ آزادی باشد . بهتر نبود اگر چند برنامه و رقص محلی و فولکلوریک وطنی را می گنجاندند و به جای نشان دادن تن و بدن یک رقاصه خارجی کمی در باره ارزش داشتن کرامت انسانی آدمها در اروپا  داد سخن داده میشد . اینگونه برنامه ها که در همه جای اروپا به وفور دیده میشود و نیازی نیست که ما خودما هم آن را در بین خودمان رواج بدهیم  . دنیا دنیای اینترنت و ماهواره است و هر کسی با فشار یک انگشت میتواند دلخواسته های خود را بر ای خود ضبط و حفظ کند . مانباید فراموش کنیم که چنین روزهائی فقط و فقط برای شناسانده فرهنگ اصیل و قدمت این فرهنگ که گرفتن استقلال توسط برادران و خواهران ما هم جزئی از آن بوده است  میباشد و و درچنین گردهمائی هائی است که فرصتی دست میدهد که ما داشته ها و آموخته های خود را به فرزندانمان انتقال بدهیم انهم در این غربت که هیچ  چیزی رنگ و بوی وطن را نمیدهد و ما و فرزندانمان هزارن کیلومتر از واقعیتهای وجودیمان فاصله داریم.  . خلاصه بعد از چند پارچه رقصهای آنچنانی برنامه توسط جوان خوش صدای افغانی ادامه پیدا کرد که حداقل توانستیم صدای آرمونیه و طبله را که آهنگهای زیبا و اصیل افغانی را می نواخت بشنویم  . کنجکاو شده بودم که لیست پروگرام را ببینم شاید قبل از ورود من برنامه ائی پر بار با بعد معنوی و اصیل اجرا شده باشد اما دریافتم که متاسفانه فقط دو  مطلب در باره چگونگی  به دست آوردن استقلال خوانده شده و خبری از برنامه های هنری و اصیل افغانی در این مراسم خالی بوده است .

بهرحال برنامه پایان یافت و من دوباره به طرف شهر خودم براه افتادم و  در راه همانطور که جنگلهای انبوه و سرسبز را از نظر میگذراندم  با خودم فکر کردم راستی اگر من اطلاعاتی راجع به فرهنگ و کلتور افغانیت نداشتم امروز از این مراسم چه دست آوردی یافته بودم و چه اموخته مفیدی را با خود به منزل میبردم . باید بگویم که متاسفانه هیچ و هیچ .

البته این نوشته های من دلیلی بر این نیست که زحمات گردانندگان این پروگرام را نادیده بگیرم  بلکه باید بگویم در قسمت نظم و انضباط همه چیز خوب بود   ولی  اگر فقط کمی بیشتر به اصالت فرهنگی افغانستان توجه میشد خیلی بهتر بود   چون تجلیل از چنین روزهائی فقط دیدن برنامه های هیجانی و شاد نیست بلکه باید این برنامه ها کمی هم بار فرهنگی داشته باشند. به خانه رسیدم در حالی که  با خودم می گفتم راستی تفاوت از کجا تا به کجاست و آیا من زیادی حساس و نکته بین هستم و یا دیگران زیادی بیخیال....................


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم اندر حکایت جشن استقلال
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
 

 
comment نظرات ()