ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
عید قربان و ما مسلمانها
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٩
 

دوستان عزیز

عید بر همه شما مبار کباد

هر چند که باعتقاد من تا دستی برای یاری خواستن دراز است عید معنی ندارد و کشتن گوسفند و خاک کردن آن در سرزمین عربستان وقتی که بچه ائی یتیم برای لقمه ائی نان دست به هر کار میزند  ثواب نخواهد داشت و در  مشکلات ناتوانان و کم خواهان بیشمار عید معنی واقعی خود را از دست میدهد    اما بازهم با این اوصاف عیدتان مبارک

از همه دوستان برای گذاشتن پیامهای محبت آمیز ممنونم   سر فرصت برمیگردم چون الان خیلی گرفتارم     خدانگهدار همه شما خوبان که غم غربت را برایم کمی اسانتر کردید    خدانگهدار


 
comment نظرات ()
 
 
خانه پدر از کـــوچ مینویسد
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٢
 

چشمـان مــرا به "بــلخ" زیبا ببرید
د ستان مرا به لمــــــس "با با" ببرید
خـا کســـتر قـلـب داغ هـجـرت زده است

بر سـینـــــه ی داغــدار "بکـوا" ببرید
یا پیکـر مـن روان آمـــــــــو داریــد

یـا روح مــرا بـه جســــــم دریـا ببرید
ســوز جـگــــر نشــسته در خـونـم را

بــر مــرهــم "قنــــد هار" بی ما ببرید
خشت وگل و سنگ از استخوانم سازید

بـــر ســاخــتــن "کـابــل" فـــردا ببرید
صــد بوســه ی عــاشــقانه از لـبـهـا یـم

برچهــره ی سنگ سنگ کوه ها ببرید
دامـن ، دامـن شــگفـــتـن شــعــرم را

بر جلــوه ی لا له های صـــحرا ببرید
*********
برای خیرمقدم به وبلاگ کوچ به جمع دوستانمان که مهاجرین و خواهران و برادران افغانی ما هستند شعر زیبایی از خانم بهارسعید شاعر افغانی را برایتان انتخاب کرده ایم به امید روزی که آرزوی هیچ کس مردن در وطن نباشد
 
 
 
دوستان عزیز    دوست بسیار خوب و عزیزی با وبلاگی پر از عشق و محبت  مهربانی کرده و این پست  بسیار زیبا را برای آشنائی بیشتر دوستان با وبلاگ کوچ گذاشته اند . از ایشان خیلی ممنونم و امیدوارم که همیشه و هر دم موفق و پیروز باشند
این وبلاگ خانه پدر نام دارد و  خانم قائینی مدیر این وبلاگ است .میتوانید در لینک دوستان بیابیدشان
 
دوست عزیز و فرهیخته ام آقای حامد شفائی در قسمت کامنتها پیامی زیبا و آموزنده گذاشته اند که برای تشکر از ایشان آن را برای شما در اینجا قرار میدهم
شفاييشنبه 1/10/1386 - 3:31
سلام، خانم ايزدی!
از نشر پارچه شعر زيبای بهار سعيد و عکس مشهور و قشنگ اين خانم زيبای افغاني تشکر از شما!
من اين عکس را در خيلي از سايتها و حتي يکبار در شبکه تلويزيون جغرافيای بين المللي ديدم که چشمان زيبای اين بانوی افغانستاني هر بيننده را متوجه خود ساخته و مي سازد. در تاريخ اروپا ذکر شده است که نسل اسکندر کبير در تمام سرزمينهای که او فتح نموده بود از طريق رنگ چشمان مخصوص شان شناخته مي شوند. در ميان افغانستاني ها مشهور است که دره ای زيبای نورستان در شرق افغانستان ساکنان شان از نسل اسکندر کبير اند و در زبان مادری آنها هنوز واژه ها و کلمات يوناني حفظ شده است. من شخصا افغانيهای زيادی را ازين دره ای زيبا با چهره های چون اين خانم زيبا ديده ام.
به هر حال افغانستان کشوريست که ساکنان آن چهره های رنگارنگ و متنوع دارند و زيبای آن جامعه در همين است.

 
comment نظرات ()
 
 
کـــوچ در هرانک
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
 

سلام دوستان خوبم

برادر نازنینم جناب آقای علی رشوند مدیریت وبلاگ فرهنگی  هرانک  که با تمام جوانیشان بسیار پر محتوی و پر بار قلم میزنند . اینبار به اینجانب این افتخار را دادند که در مصاحبه ائی با ایشان حضور داشته باشم و به سوالاتشان جواب دهم . چنین کردم و امیدوارم جوابهای مرا که صاف و صادق بود  بخوانید و این جوابها در خور و شان خوانندگان فهیم این وبلاگ خوب و مفید باشد.  این هم آدرس این وبلاگ و البته در قسمت لینک دوستان هم میتوانید ادرس وبلاگ  این جوان نازنین و با استعداد را دریابید . باز هم از اظهار لطف بیدریغ ایشان سپاسگزارم

http://www.rashvand52.blogfa.com/

 

دیروز سالگرد استقلال کشور فنلاند بود و بهمین مناسبت تعطیلی عمومی بود . برای کاری صبح زود از خانه بیرون آمدم البته این کار هم در راستای همان اخلاق بنده بود که هرگز نتوانستم در مقابل در خواست کمک کسی نه بگویم بود به قول همسر محترم من سرم درد میکند برای این طور کارها و گاهی هم کمی از نوع آرتیست بازیش . یکی از وطنداران همسرم که فقط آشنائی مختصری در شمال فنلاند و در سمیناری با هم پیدا کرده بودیم قرار بود به شهر ما بیاید که کاری شخصی را انجام بدهد و از من کمک خواسته بود . . شب با آقای همسر بحث مفید و مختصری در این باره داشتیم و ایشان صراحتا؛ فرمودند که چون فردا روز تعطیل است و بنده میخواهم بیشتر از معمول بخوابم بهتر است شما خودتان این کار نیک و خیر را  که به عهده گرفته اید انجام بدهید . منهم با توجه به سوابقم که همیشه در این طور موارد کوتاه میایم و پرچم تسلیم را فرود می آورم قبول کردم .  باید صبح خیلی زود میرفتم و اورا از جائی به جائی میرساندم و کلیدی هم تسلیمش میکردم . القصه سرتان را به درد نیاورم . صبحگاه آخرین ماه سال آنهم روز تعطیلی و برفی هم میدانید که خوابیدن در یک تختخواب گرم و نرم چه عالمی دارد اما   اما    از آنجا که من خیلی مقید به قول و قرار هایم هستم صبح خیلی زود همچون جن بو داده از خواب پریدم و بیرون رفتم بعد از حدود نیمساعت کلنجار رفتن با یخ و برف ماشین و جارو پارو کردن آن راه افتادم به طرف مقصد و هدف .   معمولا؛ در اینجا و در این فصل سال ما فقط بین سه یا چهار ساعت روشنائی داریم و مسلما؛ این روشنائی از ساعت حدود ده صبح تا دو یا نهایت سه بعد از ظهر است و طبیعتا؛ ساعت شش صبح چون نیمه شبان تاریک و کمی هم وهم انگیز بود . به طرف شهر راندم و دیدم همه جا  پرچم سفید و آبی کشور فنلاند برافراشته شده و شمعهائی برنگ آبی میسوزند . این کارها وظیفه شهرداری است و همیشه بخوبی اینگونه مراسم را رعایت میکنند . شهر در خواب بود و آرامشی در همه جا مستولی . پرنده پر نمیزد و حتی یک اتومبیل هم در شهر دیده نمیشد به طرف ایستگاه قطار رفتم .  ماشین پلیسی از دور  پیدا شد و من را نگه داشت مدارک ماشین را بازدید کرد و گفت : البته میتونی جواب ندی اما دوست دارم بدانم در چنین روز تعطیلی و در این ساعت صبح کجا میروی ؟ با خنده گفتم به کمک کسی میروم که نمیشناسمش فقط بر حسب انسانیت از من تقاضای کمک کرده و من میروم تا او را که در این شهر غریب است به مقصدش برسانم .  پلیس نگاهی به من کرد و گفت : حیف که من صلاحیتش را ندارم اگر نه به تو جایزه ائی میدادم به خاطر حس انساندوستیتت   و بعد با احترام در رابست و با دست علامت داد که بروم و من رفتم . خدا را شکر کردم که صلاحیت نداشت چون اگر داشت مطمئنا؛ من لیاقت این جایزه را نداشتم...........

 دیروز فنلاندیها نودمین سالروز  استقلال خود را جشن گرفتند و با افتخار و عزت به این ازادی و استقلال که اینک به معنی واقعی کلمه در این سرزمین وجود دارد افتخار کردند.  آنها بعد از سالها که مستعمره شوروی و سوئد بودند توانستند حاکمیت خود را بر سرزمین فینها  یا فینلند ثابت کنند و حالا از آن روزهای سخت نبرد و جنگ با افتخار یاد می کنند و آین روز را گرامی میدارند . پرچم یا بیرق فنلاند به طور سمبولیک به رنگ آبی و سفید طراحی شده که ناخود آگاه انسان را به یاد آرامش و صلح میاندازد . دوستی میگفت با دیدن پرچم فنلاند انسان به  یاد دو داشته مهم این کشور میافتد یعنی  آب فراوان و برف .     بهر حال این استقلال  نوش جانشان باد و خدا کند روزی برسد که همه ما معنی آزادی و استقلال واقعی را در تمام یاخته های بدنمان و تک تک سلولهایمان احساس کنیم و چنان کشوری برای خود بسازیم که هرگز حسرت نام استقلال ، آزادی و دموکراسی را نداشته باشد


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار خورشید
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱
 

دوستان خوبم  سلام

. ماجرای این دستخط زیبا از این قرار است که زمانی که من تصمیم به مهاجرت گرفتم دو هفته قبل از امدنم به منزل مادرم رفتم تا آخرین روزهای سفر نامعلومم را با آنها باشم شبی به منزل تنها برادرم که مثل ستونی در قلبم همیشه استوار است رفتم . ایشان مشغول خوشنویسی بودند. گفتم ؛ چیزی بنویس برای من تا رفیق و همسفر روزهای تنهائیم باشد . ایشان دست به قلم برد و برایم این خط را نوشت و همان لحظه به من داد . سفر کردم و در تمام لحظه هایم این نوشته را با خود دارم و با نگاه کردن به آن هم عشق را می بینم  ، هم صبر و هم نور و روشنائی را . این ها را برای این نوشتم تا شما هم بدانید که گاهی بیت شعری ، جمله کوتاهی و یا دست نوشته ائی ساده می تواند  یک انگیزه باشد برای ادامه دادن و درست ادامه دادن .   در سالهای بعد اشعار دیگری را برایم نوشت و فرستاد . هر کدام از آنها حاوی یکدنیا حرف است که در بیت شعری خلاصه شده است . راستی او از کجا می داند خواهرش دلتنگ و پریشان است او از کجا میدانست روزهای  سختی برایم در پیش است و از کجا میدانست نازدانه خواهرش باید سنگ زیرین آسیا بشود . شاید روح مرا میشناخت و شاید میدانست گاهی چقدر شکننده و کم همت میشوم .   حرفهایم همه از سر دلتنگی است میدانید زندگی در مملکتی که ساعت ده صبحش چون ده شب تاریک و ظلمانی است ، زندگی در جائی که همه چیز راکد است و سر و کارت فقط و فقط با سرماست گاهی انسانها را بی طاقت می کند . راستی اگر این دنیای مجازی و شما دوستان ناشناس اما آشنا تر از هر آشنائی نبودید که انسان با شما درد دل کند چه میشد؛؟ خوشحالم که همه شما رادارم دوستان بیشماری که کدامش برایم دنیائی از عشق را دارند . جهانمهر هروی عزیز که برادرانه و استادانه راهنمایم است  . استاد خوبم حضرت ظریفی که بیش از هر کسی می داند چه می گویم چون ساکن همین کشور و در مجاورت شهرم زندگی می کند نازنین دختر افغان مژگانم که خیلی دوستش دارم نینای نازنینم که به وجودش افتخار می کنم و دیگران و دیگران که هر کدامشان برایم کار هزاران دوست را میکنند و از جوانترها فاطمه و سجادم ، صنوی نازنینم و باز هم دیگرانی که دوستشان دارم .  به خدا همه شما عزیزید اگر تک به تک نامتان را نبردم دلگیر نشوید میدانم که میدانید چقدر به همه شما محبت دارم و دوستتان دارم    از همه شما ممنونم  حالا میخواهم شعری را برایتان بنویسم که در اولین زمستان سرد و تاریک فنلاند و با دست شکسته ائی که به گردنم آویزان بود نوشتم ( کشور فنلاند مهمان نوازی را تکیل کرد و در اولین روزهای ورودم من برف ندیده را بر روی یخها لغزاند تا به قول ایرانی ها آب چشمم را بگیرد )

سکوت کن  ،  صدایت را ببر

اینجا همه ساکتند      سگ پیرزن همسایه در خواب است

و     خود پیر زن از شنیدن صدایت بی تاب است

وقتی که آمدی با خود گفتی        عجب آرامشی واقعا؛ که ناب است

اما سکوت بی اندازه ُ جانفرساست

و دیدی      که     چه آسان خانه ات بر آب است 

و حالا عکسی از پائیز که خیلی دوستش دارم  این عکس با این رنگهای قرمز شادش کمی به انسان نشاط میده بهمین خاطر اینجا گذاشتمش تا شما هم لذت ببرید

تا طلوع خورشید راهی نمانده است

تا دمیدن آفتاب مجالی نیست

 

 باید صبر کنیم خورشید به خانه امان بیاید و   انگاه 

 

بی واهمه  در آینه بنگریم

آینـــه پیوند

 روشنی است  با نور     آینه همخوابگی مقد س 

 

باران و ابر است 

                                                 و آینه من هستم    آینه تو هستی

  بی هیچ حجاب و پرده ائی

 

دعا کن خورشیدم بتابد

 

تا هدیه کنم نور را به دلهای تاریک و دستهای خسته

 

دعاکن

 

تا طلوع خورشید زندگی کنم.....................

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()