ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٧
 

 

دختران روستا به شهر ها فکر میکنند و دختران شهرهادر آرزوی روستا می میرند.

 

مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر میکنند و مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.

 

کدامین پل ، در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد .


 
comment نظرات ()
 
 
امروز چه طور بود ؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

تازه از سر کار به خانه برگشته ام  . هنوز نیم چکمه ، شالگردن و کیف سفید  رنگم که گوشه راهرو  با دستان مبارکم به یه گوشه پرتاب شده اند دارن با زبان بیزبانی از تنبلی ام شکوه میکنن اما ای بابا این روزا کسی به حرف آدمها اهمیت نمیده چه برسه به نگاه طلبکارانه کیف و کفش  که اصلا" و ابدا" اهمیتی نخواهد داشت . پس منهم اهمیتی نمیدم  .              سخت گرسنه ام به آشپزخونه میرم  یعنی نمیرم بلکه می دوم  ،  خدای من انگار بمب دستی  یا نمیدونم بمب ساعتی منفجر کرده باشن  چه خبره امروز اشکان خونه بوده و به اندازه موهای سرش لیوان و کاسه بشقاب کذاشته روی میز و کابیت و همه جای آشپزخونه  انگار عجله داشته چون در کمدها همه بازه و داره بهم دهن کجی میکنه   اما همانطور که گفتم کی اهمیتی به دهن کجی کاسه کوزه های توی کابینت میده  ،  خدا وکیلی هیچ چی سر جای خودش نیست  چه کار کنم اول باید ناله ، فریاد و فغان این شکم گرسنه را ببرم  کی حوصله آشپزی داره اونم فقط واسه یه نفر ،  تند و تند یه لقمه برای خودم درست میکنم هر چی دم دستم میاد میچپونم توش  یه ذره کره  یه ورقه پنیر  کمی خیار  نصف یه گوجه و کمی هم کالباس      ( یادَ َش بخیر کالباس  کل عباس شیراز هنوز مزه اش زیر دندونمه )  و با همون بلوز شلوار سر کار می شینم پشت کامپیوتر یه گاز به لقمه ام میزنم و یه کلیک به روی کامپیوتر ،   لذتی داره خوردن وقتی که خیلی گرسنه ائی   هنوز گاز سوم و چهارم رو به لقمه نزدم که احساس میکنم هر چه زودتر باید برم یه نوشیدنی بردارم اگر نه  ممکنه از زور خفگی به لقاالله پرتاب بشم  خوشبختانه یه شیشه نصفه  کولای گاز دار از دستبرد اشکان در امان مانده و در یخچال خودنمائی میکنه با عجله برمیدارم و سرمیکشم . لقمه گیر کرده در گلو پائین میره و من دوباره با پر روگری برمیگردم سرکارم . کامنت محبت آمیز دوستان رو میخونم و احساس خوبی تمام وجودمو در بر میگیره  .   وقتی انسان نمیتونه توی دنیای واقعی دوست خوبی داشته باشه  چقدر خوبه که توی دنیای مجازی دوستای واقعی رو واسه خودش پیدا کنه و نگهشون داره . ایمیلمو چک میکنم  بقیه کارامو روبراه میکنم   . یه سری قبض دارم که باید پرداخت بشه همه رو پرداخت میکنم . چند تا ایمیل میزنم و ............ راستی داشتم چی میگفتم  .                آره داشتم میگفتم امروز از ساعت پنج صبح بیدار شدم  والله به خدا هیچ خمیر گیر نونوائی هم ساعت پنج بیدار نمیشه که من میشم   آخه یه عادت ناپسند دارم و اونم اینه که من بمحض روشن شدن هوا دیگه نمیتونم بخوابم حتی اگه پرده های کلفت به پنجره اتاقم هم زده باشم   لامصب انگار یکی با روشن شدن هوا تکونم میده و بیدارم میکنه  اینجام که میدونید اسکاندیناویه  و از حالا هوا داره به طرف روز شدن میره  یعنی از ساعت پنج صبح تا ساعت نه شب هوا روشنه و کم کم کار بجائی میرسه که ما در طول بیست و چهار ساعت فقط دو ساعت هوای گرگ و میش داریم و بقیه اش روزه و البته در زمستون تلافی این کار در میاد و ما فقط دو ساعت روشنائی داریم   حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو                                             خوب کجا بودیم  آها یادم آمد صبح پاشدم  و با خستگی از بیخوابی مفرط رفتم سرکار خداروشکر که از دست برف و باران خلاص شدیم  هوا اگر چه سرده ولی از یه گوشه آسمون آفتابـکی خودنمائی میکنه  اصلا" هوای روشن خودبخود افسردگی و دپرس رو از آدم دور میکنه    خدایا  خیلی مرسی                             تا ساعت سه سرکار بودم فقط دوبار قهوه خوردم و اونم با قند مصنوعی       ای چقدر بدم میاد از این قندا    ترو جون هرکی دوس دارین قدر سلامتتون رو بدونید    نمیدونید دیابت چه مریضی کوفتی و ناجوریه    پلو چلو ممنوع  شیرینی ممنوع   نون هم ممنوع   یه دفه به آدم بگن سر بزار بمیربهتره    آخه زندگی بدون شیرینی  به درد چی میخوره ؟                        خوب ببخشید یه دفه جوش آوردم  . بعد از کار سلانه سلانه رفتم بطرف مرکز شهر  با آقای همسر قرار داشتیم  اونم از سر کار بیاد و باهم بیائیم خونه   اما از بخت بد ایشان هم تصمیم گرفتن برن دنبال یه سری کارای عقب افتاده اشون که بمناسبت سفر به ایران روی هم تلنبار شده و منو روانه خونه کردن   سوار شدم و خوش خوشان و با تانی در حالیکه از شما چه پنهون دلم میخواست برای تمام فنلاندیهائی که از گوشه و کنارم ویراژ میدادن شکلک در بیارم  به خونه اومدم   امروز دلم میخواست بر خلاف تمام روزا انقدر یواش برونم که کفر همه رو در بیارم و فکر کنم موفق هم شدم  نمیدونید عصبانی کردن این آدمای خونسرد و بی احساسی که بندرت عصبی میشن چه کیفی به آدم میده  تازه صواب هم داره  آخه گناه دارن بزار از این ودیعه خدادادی یعنی عصبانیت هرازگاهی استفاده کنن  . البته همیشه هم من اینطوری بازیگوش و بی ملاحظه نیستم  اتفاقا" اغلب اوقات من یه خانم با شخصیت و موجه هستم که مطابق قانون رانندگی میکنم  برای  حق و حقوق عابر پیاده احترام قائلم و به همه شهر وندهای آشنا ی این شهر با تکان دادن دست و گفتن   موی موی   یا  هی   هی   که هردو یعنی سلام  ابراز علاقه میکنم   .   یه روزائی هم مثل امروز شیطون میره تو جلدم و احساس شیطنت و مردم آزاریم گل میکنه   ولی البته طولی نمیکشه  که دوباره از کار خودم پشیمون میشم و مثل آدم بزرگهای با معرفت  رفتار میکنم    اما تصدیق کنید که گاهی هم لازمه آدم بچگی کنه و از اون قالب خشک خودش بیاد بیرون   امروزم از همون روزا بود حیف که یه دونه بستنی بزرگ قیفی نخریده بودم لیس بزنم اگر نه روز بچگی کردنم کامل میشد .                            نمیدونم نوشتن این چیزا چه دردی رو از من یا از شما دوا میکنه   اما اینهارو برای این نوشتم چون که نمیدونم چرا فعلا"  دستم برای نوشتن شعر همراهیم نمیکنه  پس فعلا" بزارین به خاطرات روزانه برسیم تا نطق شاعرانه ام باز بشه .                                   از دوستانی هم که خواسته بودن چیزی بنویسم تا مطمئن بشن هنوز زنده ام ممنونم  و اینم  مدرک جرم برای هنوز زنده بودنم        ............

 

 آدما غربت دلهــــــاست بخــدا دورو زمونه

همه حرفهامون قشنگه ، صحبتامون عاشقونه

وقتی حرف عشق میشه همه عاشق پیشه هستیم

ولی تو بازار مــــردی پره از نامـــردمونه

 

خوب نازنینهای من  اینو داشته باشید تا بعد  راستشو بخواین بقیه اش نیومد   وقتی کاملش کردم براتون میزارمش                                      شاد باشید و شاداب


 
comment نظرات ()