ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
کوچ در کوچ
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٧
 

سلام دوستان نازنینم. 

باور کنید که امروز دقیقا" این شکلی هستم عصبانی.

می پرسید چرا ؟ حالا بهتون میگم .....من که شهلا خانمی باشم تک و تنها بدون هیچ یار و یاوری دارم اسبابامو جمع میکنم تا برم خونه جدید . حال کردید مظلوم نمائی رو      اما واقعا" میگم بخدا باور کنید حالا قدر دختر داشتنو بیش از پیش احساس میکنم  نمیدونید توی خونه ما بلانسبت شما بلا نسبت شما چه خر تو الاغی گاوچرانجریان داره . توجه کردید کار ما از خر تو خر گذشته .

بعد از مدتها دوندگی و تریپ افسردگی برداشتن که : آخی خسته شدم از این خونه . دلم خونه زمینی میخواد . دلم باغچه میخواد از ارتفاع بدم میاد از آسانسور خوشم نمیاد و تمام این ادا و اطوار آمدنها قهربلاخره موفق شدم نظر آقای همسرو برای تعویض خونه جلب کنم و یه خونه هم کف با یه حیاط کوچولو و باغچه نقلی پیدا کنم

از اونجائی که از قدیم گفتن خجالت عروس از بی چادری اش هست حالا تازه دوزاریم افتاد که مخالفت آقای همسر هم برای تعویض خونه از تنبلیشونه . دیروز به اشکان اعلام کردم که باید کمک کنه تا وسائلو جمع کنیم. ایشون تا پیشنهاد منو شنیدن اول اینجوری شدن تعجبو بلافاصله بعدش هم اینجوریگریه و اینجوری خواب   

اما من از اون بیدهائی نیستم که با این بادها بلرزم و طی یک گفتگوی نه چندان دوستانه بامن حرف نزنوادارش کردم که کلیه لوازم اتاق خودشو توی کارتنها بسته بندی کنه و چسب بزنه .

بعد نوبت پسر بزرگه شد.  علی آقای ما با وجود اینکه خودش خونه جدا داره اما تریپ فدارکاری و ایثار برداشته بود و میخواست کمک کنه انتظار نداشت تعارفش مورد قبول قرار بگیره چون به محض اینکه ازش دعوت کردم که بیاد خونه تا کمک کنه  اینجوری بودقلبقلب اینجوریکلافه  هم شد.  اما بازم خدا پدرشو بیامرزه اومد و سنگ تموم گذاشت چون با دستیاری اشکان هر چی دم دستشون رسید پرت کردن یه گوشه و  هی گفتن مامان اینو میخوای چه کار کنی ؟  اونو برای چی میخوای ؟ بریز دور بره و پنهان از چشم آقای پدر نصف زار و زندگیمو راهی سطل آشغال کردن . منم اینطوری شدم استرسساکت

بعدش نوبت به آقای همسر از خود راضییعنی ، تاج سر ما و گل سر سبد خونه ما رسید عینکوقتی خیلی مظلومانه و مهربانانه ازش خواهش کردم که با ما راه بیاد و کمکی هر چند کم و اندک به ما بکنه اونم مثل پسراش اول اینجوری شدبامن حرف نزن بعد اینجوری مشغول تلفنو آخر سر از همه اینجوریچشم. اما بلاخره میگن با زبون خوش مارو میشه از سوراخ بیرون کشید و ما هم با همین زبون خوش از شما چه پنهون گوش شیطون کرد پدر و پسرارو  خ....ر کردیم و با اجازه اتون کلیه وسایل را بسته بنذی و آماده مراجعت شدیم .   اما از اونجا که اینروزها هوا بسی ناجوانمردانه سرد است  من سرما خوردم و در بستر بیماری افتادم  بعدش میخواستیم روز یکشنبه که همه بیکارن اسباب کشی کنیم اماآقای پسر فرمودند چون روز یکشنبه دستمزدها دوبله ما نمیتونیم از کارگر و ماشینهای مخصوص استفاده  کنیم پس باید تا دوشنبه صبر کنیم ماهم اینجوری شدیم نیشخندو اینجوری متفکر.

حالا هم دوستان عزیزم چون تا نقل مکان کنیم و اینترنتمون وصل بشه که ممکنه با تنبلی آقای پدر یه سال نوری طول بکشه این مطلبو نوشتم تا نگران من نباشید احتمالا" باید کمی صبر کنید تا دوباره برگردم اما مطمئن باشید بر میگردم چون بادمجون بم آفت نداره  . در پایان روزا و شبای خوشی براتون آرزو میکنم و بهتون میگم مواظب خودتون باشید وبای بایبای بای

پانوشت :

راستی دوستی دوستانه اعتراض میکرد که راه و مسیر وبلاگت چرا داره عوض میشه از شعر و ادبیات داری میری به طرف نوشتن خاطره . نمیدونم شاید این دوست درست بگه نمیدونم چقدر اعتراضش منطقیه اما اینو میدونم که شعر خود خود زندگیه و همه ما به نوعی شاعریم چون داریم زندگی میکنیم و اینها همه قسمتی از زندگیهای ماست مثلا" همین اسباب کشی من یا بقول وطنکی افغانی کوچ کشی کردن من خب خودش یه دوره از زندگیه . اصلا" آقا جون من با کلمه کوچ ارتباط تنگاتنگ دارم ملاحظه کنید اسم وبلاگم کوچ اسم کتابم کوچ ازدواجم بر اثر یک کوچ شیرین (البته برای من ) و حالاهم کوچ و باز هم کوچ    امیدوارم خرده نگیرید و بزارید همین جوری که خوشم میاد کارمو ادامه بدم .  تا بعد خدانگهدارتون

 

 


 
comment نظرات ()