
امروز بیستم ماه نوامبر ه
. درست چهل روز به شروع سال جدید میلادی باقی مونده . یعنی چهل روز دیگه سال دو هزار و نه میلادی شروع میشه و مثل همیشه آرزوی من و شاید بیشتر آدمها صلح و ثبات جهانی و آرامش برای همه انسانهاست . دیروز در آخرین فرصتی که داشتم رفتم و لاستیکهای تابستانی ماشین رو با لاستیک زمستانی تعویض کردم هوا خیلی سرد بود و در حالیکه شال پشمیم رو سه دور دور گردنم پیچیده بودم و عنقریب به خفگی نزدیک شده بودم تیک تیک لرزیدم و منتظر شدم تا نوبتم بشه و آقای تعمیر کار لاستیکهارو برام عوض کنه اگر امروز این کارو نمیکردم حتما" پلیس جریمه ام میکرد . وقتی به خونه اومدم چنان یخ زده بودم که دوتا لیوان چائی داغ هم نتونست گرمم کنه . تصمیم گرفتم یه کمی از ریخت .و پاش اتاق اشکان ایراد بگیرم تا فشارم بره بالا و گرمم بشه (شوخی بود )
داشتم با خودم فکر میکردم که امسال چقدر دیر زمستون شروع شد هر سال این موقع دو سه باری برف اومده بود و از این تاریکی یه کم کاسته شده بود اما انگار چشمم خیلی شور بود چون امروز صبح بلافاصله بعد از بیدار شدن دیدم برفی سفید ، نرم مثل پر سفید کبوترها پر از پاکی و صفا تمام شهر رو گرفته خوشحال و ذوق زده پاشدم و شال و کلاه کردم و زدم به چاک جاده برای سر کار رفتن نمیدونم این اولین برف چه حکمتی داره که آدم هر چی می بینه پاکی و قشنگیه من همیشه اولین برف رو یه جور دیگه ائی دوست دارم خلاصه خوشبختانه وقتی برف میاد چون همه جا سفیده اون تاریکی و ظلمت هم از بین میره و همه جا روشن تر میشه مسیر خونه تا سر کارو با یک موزیک بسیار زیبا طی کردم و یخزده و سر حال به سر کارم رسیدم و حالا میخوام با آرامش دعا کنم که زمستون برای هیچکس خونه خرابی و ویرانی و غم نیاره و همه بچه های دنیا شکمشون سیر و خونه اشون گرم باشه و در هیچ کجا دستی بی کتاب و پائی بی جوراب نباشه آمین
بد نیست اگر کمی به هم فکر کنیم
در بحبوحه شادی به غم فکر کنیم
بد نیست اگر خانه ما سیمانی است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنیم
نظرات ()
سلام دوستان خوبم
درست دو ماه از تاریخ اسباب کشی ام به خانه جدید میگذره و با مشغله های جدیدتری دست به گریبان هستم
دلم برای این خانه و تمام دوستان بی نهایت تنگ شده بود . گاهی گذری و نظری اجمالی به وبلاگهای دوستان می انداختم اما مجال رسیدگی واقعا" نبود . بهر تقدیر امروز تصمیم گرفتم چند کلمه ائی بنویسم اما نمیدانم از کجا و به کجا
زمستان ما شروع شده . هوا سرد و تاریکی حکمفرماست اما این روزها کمی اعتقاداتم عوض شده و معتقدم به هر چیزی خوب نگاه کنی خوب خواهی دید . خوشبختانهاین تغییر دید کمک بزرگی به زندگی من کرده و احساس بهتری دارم .
بر روی کتاب تازه ام با تمام جدیت در حال کار هستم . تحقیقاتی مربوط به موضوع این کتاب در حال انجامه که بوسیله محبت دوستان به موفقیت نزدیکه . روز و روزگار کاری هم بهر تقدیر میگذره و من تمام تلاشم را برای بهتر بودن و باز هم بهتر بودن میکنم .
دیگر اینکه هفته گذشته جشن تولدم بود نپرسید چند سالگی اما بود و بد هم نبود طبق معمول خانواده چهارنفری ما البته باضافه دوست دختر ایتالیائی علی آقای ما این روز خجسته و میمون !!!!!! را جشن گرفتیم . چقدر هم که خجسته بود و فرخنده . خدا کند سال دیگر هم زنده باشم و در خدمت شما . اما دوستان نازنینم . اتفاقات زیادی افتاده کمه باید دونه به دونه و سرفرصت راجعش بنویسم اتفاقاتی که کلی دید و نظر منو نسبت به اطرافیان و زندگی کاری و خانوادگیم تغییر داده و خوشبختانه این تغییر مثبت بوده
الان سر کار هستم و نباید سواستفاده از وقت کنم پس خداحافظ تا بعد
نظرات ()