ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
احمد ظاهــــر
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

دوستان عزیز

چون جدا" تصمیم ندارم با گزارشات لحظه به لحظه از روزهایم در افغانستان شما دوستان را کسل و خسته کنم پس بنابراین در بین خاطراتم گریزی میزنم به مناطقی که از دیر باز عاشق رفتن به اونجاها بودم و بالاخره برام میسر شد.

یکی از این مناطق رفتن به آرامگاه هنرمند بزرگ افغان زنده یاد احمد ظاهر است که من از اوایل نامزدیم با صدای جاودانه این هنرمند خو گرفتم و رفته رفته شنیدن آهنگهایش به یکی از سرگرمیهای روزمره من تبدیل شد .

اولین هدیه نامزدی من کاستی از صدای این هنرمند بود.هنوز هم چند سی دی از این هنرمند توی ماشینم دارم که همیشه در موقع رانندگی به صدای جاودانه این هنرمند گوش میکنم. احمد ظاهر با وجود اینکه سالهاست از میان ما رفته اما جالبه بدونید که هنوز در تمام کوچه و بازار و فروشگاههای افغانستان صداش طنین اندازه . برای من خیلی عجیب بود وقتی میدیدم که حتی کسانی که زمان مرگ احمد ظاهر به دنیا نیامده بودن به صدای او گوش میدن . در خیابانهای کابل شما همیشه صدای موزیک رو میشنوین چون موسیقی در رگ و خون این مردم جریان داره و سالها حکومت طالبان نتونسته اونهارو از این خواسته اشون دور کنه . در رستورانها در بستنی فروشی ها یا بقول افغانها آیسکریم خانه ها همه جا و همه جا شما موزیک را میشنوید و بیشتر از همه صدای احمد ظاهررو

من احمد ظاهر را بخوبی میشناسم اما برای اینکه اونو مستند تر برای شما معرفی کنم به ویکی پیدیا مراجعه کردم و خواندم که

 

احمدظاهر در بیست چهارم جوزای (خرداد) سال ۱۳۲۵ خورشیدی در کابل یا به قولی در ولایت لغمان زاده شد. احمد ظاهر آواز خوانی را از مکتب آغاز نمود و اولین آهنگش را در لیسه حبیبیه خواند. وی پس از نشان دادن استعداد در موسیقی در رادیو افغانستان برنامه‌هایی اجرا نمود.

احمد ظاهر پس از گذراندن دوره دانشسرا (دارالمعلمین) راهی هندوستان شد تا به تحصیلات موسیقی بپردازد. شاید او اولین کسی بود که آلات موسیقی غربی را با موسیقی افغانی وفق داد و سازهای آکاردئون، ارگ و ترومپت و غیره را به موسیقی افغانی هدیه آورد. آوازه او از طریق موسیقی از شهرت پدرش که صدراعظم وقت افغانستان بود بالاتر رفت.

شهرت او آنقدر بر سر زبانها بود و هست که مردم افغانستان هنوز فکر می‌کنند او بهترین آواز خوان افغانستان تا هم اکنون بوده‌است. او در سال ۱۳۵۱ خورشیدی لقب بهترین آوازخوان سال افغانستان را به دست آورد.

احمد ظاهر سه بار ازدواج کرد و ازین سه ازدواج دو فرزند دارد، یکی «شبنم» و دیگر «احمد رشاد» که هر دو خارج از کشور در ایالات متحده آمریکا زندگی می‌کنند.

احمد ظاهر بخاطر درگیری‌های خانوادگی راهی زندان شد و درین هنگام بود که مادرش درگذشت. روایتی وجود دار که وی پس از رهایی از زندان، در عروسی دختر زمامدار وقت «حفیظ الله امین» بنابر اصرار دخترش، شرکت کرد و آواز خواند. بسیاری بر این عقیده‌اند که این واقعه باعث شد تا حفیظ الله امین به فکر قتل وی گردد و از همین روی، قتل احمد ظاهر را که در سالنگ صورت گرفت را نیز به امین نسبت می‌دهند. پیکر او ابتدا در مسجد حاجی مجید در سردخانه نگهداری و سپس در گورستان «شهدای صالحین» به خاک سپرده شد.

احمد ظاهر نماینده موسیقی کلاسیک افغانستان شمرده می‌شود که آهنگ هائی با مفهوم و جاندار را برای شنوندگان عرضه داشت.احمد ظاهر بیشتر کوشش می‌کرد تا از بهترین، زیبا ترین و معتبر ترین اشعار در آهنگ‌های خود استفاده کند و از همین روی، علاقه او به حافظ، مولانا، سعدی، خیام، بیدل، پروین بهبهانی، عشعری و غیره شعرای زبر دست زبان فارسی بوده‌است. احمد ظاهر به زبان‌های فارسی، پشتو، هندی و انگلیسی آواز خوانده‌است.

آهنگ‌های «خدا بود یارت»، «مادر من»، «از پیش من برو که دل آزارم»، «برایم گریه کن امشب»، «عجب صبری خدا دارد» از جمله آهنگ‌های مشهوری است که افغان‌ها با خود زمزمه می‌کنند.

احمد ظاهر هم عصر شهرت و آوازه گوگوش در ایران بود و عده‌ای این دو را رقیب سالم می‌دانستند. از احمد ظاهر آهنگ‌های زیادی به یادگار مانده‌است که در چهارده آلبوم تدوین گردیده و به شکل صوتی در بازار عرضه گردیده‌است. از احمد ظاهر فقط دو آهنگ تصویری ثبت شده‌است و سایر آهنگ‌های تصویری وی مقتبس از همین دو آهنگ و یا هم عکس‌های وی اند.

احمد ظاهر نه تنها در افغانستان، که بلکه در دو کشور تاجیکستان و ایران نیز علاقه مندان خود را دارد. این علاقه در تاجیکستان به شکل بسیار بالائی وجود دارد و آهنگ‌های وی هنوز هم از بهترین‌ها به شمار می‌رود.

احمد ظاهر نام کهنه‌ای در افغانستان نیست و آهنگ‌های وی هنوز هم علاقه مندان بی شمار خود را دارد، طوری که بیشترین مخاطبان رادیوها آهنگ هائی از احمد ظاهر فرمایش می‌دهند و این باعث شده‌است تا به منظور فرصت دادن به سایر خوانندگان، مجریان برنامه‌های موسیقی آهنگ‌های احمد ظاهر را در برنامه‌های بهترین موسیقی به رقابت نگذارند، زیرا می‌دانند در صورت وجود آهنگ احمد ظاهر، وی برنده بلا منازع خواهد بود.

سالانه از سالروز کشته شدن احمد ظاهر در افغانستان و تاجیکستان تجلیل بعمل می‌آید. در افغانستان رسم بر این است که در سالگرد وی، رادیوها و تلویزیون‌ها برنامه هائی را در مورد وی پخش می‌کنند و تنها و تنها آهنگ‌های احمد ظاهر را به نشر می‌سپارند.

پس با این پیش زمینه روزی از روزهای گرم کابل باتفاق همسرم به آرامگاه این هنرمند رفتیم در قبرستانی به نام شهدای صالحین . آرامگاه احمد ظاهر طی چند دهه بارها ویران شده و دوباره ساخته شده بود و خوشبختانه این بار ما آبادیش را میدیدیم نه اون خرابی وحشتناکی که در زمان طالبان بر سر این نقبره آمده بود  با راهنمائی خیل بیشماری از گدایان خرد و درشت قبرستان به سر قبر این هنرمند رفتیم و برای من جای افسوس و تاسف بود که حتی دولت وقت افغانستان تلاشی برای محوطه سازی و جدا شازی آرامگاه این هنرمند نکرده است .

شعر زیبای خدا بود یارت

قرآن مددکارت

سخی نگهدارت

را که با موزیک زیبائی خوانده بودند زینت بخش سنگ گور این هنرمند بود

عکسها چندان کیفیتی نداره چون هوا بشدت گرم و آفتابی بود و تالم من از دیدن منظره های نه چندان خوشایند در قبرستان مزید علت شده بود. اما با من بیائید و چند دقیقه با من باشید در آرامگاه شهدای صالحین کابل

در این قبرستان ناخودآگاه من صدای ضجه مادران جوان از دست داده را میشنیدم و با خودم میگفتم بر خلاف شهر که ویرانه است اما  کابل چه قبرستان آبادی داره..............

اینهم لینک یکی از آهنگهای زنده یاد احمد ظاهر در یوتیوب برای دوستانی که درخواست آهنگ این هنرمند را داشتند . خصوصا" شهره نازنین البته با سرژ کردن در یوتیوپ میتوان آهنگهای بیشتری را شنید.

http://www.youtube.com/watch?v=wf6SAenRWPA


 
comment نظرات ()
 
 
تشکر بی پایان از........
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

 با اجازه شما دوستان.

این پست را در میان پستهای سفرنامه کابل جای دادم به خاطر تشکر از دوست مهربان و استاد بزرگ شعر و سخن استاد حضرت ظریفی که براستی افتخار افغانستان و آبروی سرزمین هرات باستان هستند . جناب ظریفی لطف و محبت بی پایانشان همیشه و همیشه شامل حال من بوده و هست همیشه برای رفع اشکال  اشعارم از نظرات نیکشان کمک میگیرم  . ایشان با دیدن تصویری که من در سفرم به کابل از دستان حنا بسته دخترکی افغان که آلبالوها را به من نشان میداد گرفته بودم چون همیشه به ذوق آمدندو قطعه شعری را به زیبائی تمام سرودند و در وبلاگشان گذاشتند من ضمن تشکر از این هنرمند بی ادعا  آرزوی سربلندی و طبعی همیشه چون گل پاک و چون آب روان برایشان دارم.

  وبلاگ ایشان هست

http://www.zarifi.blogfa.com

 

 

من عین شعر و مطلب ایشان را با اجازه از خودشان اینجا کپی میکنم .

درین هجرت سراقطب شمال یعنی کشور فنلاند بانوی عصمت وعزت اهل قلم همزبان عزیزی که اوشان را با دوستان الفت شعری وادبی هست  شهلا جان ایزدی چند ماه قبل عازم افغانستان با شوهر محترم شان گردیده موقع بر گشت تحفه های تصویری وخاطراتی از سفر کابل دارند سرودم تولدیست از خاطرات سفر این هموطن آگاه که امید دوستان نیز از تماشای این تصاویر و گذارش زیبا لذت ببرند.

http://shahla-ezadi.persianblog.ir/

دودست اشنا من را چه خوش غرق تماشاکرد

فـضـای باغ جـنـت را به اعـجـازی محـیا کرد


وطـن یاد آمـدم آری هــرات باسـتـان آنـجـاست

ســــرود بـاغ آلــو را نــوای آرزو هــا کــــرد


بـیـاد آنـکه انـگـشـتـش حنای خون  عا شـق بود

تـپــش در دل فــکــنــد و شورش قلبم محیاکـرد


کــه، تـــا ،با بـوسهء رخـسارمیگونش مددجستم

نــگـاه ، تـنـد وتـیــزی از پـس زلـف چـلـیـپاکرد


نــوای قـا صــدی از شـهــر عـشــق و کابل زیبا

بـه غــربــت تـا میسر شد، مرا شیدای در یا کرد


وشـهــلا ایـزدی برگشت از سـیـر وسـیـا حت ها

سـلامـت بـاشـد ایـن محبـوب تا، سـیر، دل ما کرد


روز 4 شنبه شهرتامپره کشور فنلاند حضرت ظریفی


 
comment نظرات ()
 
 
ادامه سفرنامه........
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

 

براتون گفتم که بالاخره  با تمام مشکلات از دبی پرواز کردیم . هواپیمای قدیمی و درب و داغونی که سوار شدیم توسط ایرلاینی خصوصی خریداری شده بود و احتمالا" چون دیگه داشت از رده خارج میشد بقیمت مناسب به این شرکت انداخته بودنش. خلاصه غذا افتضاح ، سرویس بد و اضطراب هم که مزید علت این سفر بود . ناخودآگاه آدم احساس نا امن بودن میکرد . در هواپیما به سه زبان انگلیسی ، فارسی دری و پشتو به همه خوش آمد گفتن .اما راستش رو بخواین من اینقدر ترسیده بودم که هیچ لذتی از این که فارسی میشنیدم نبردم ( این حرف رو در راستای قولی که به خودم دادم نوشتم قول دادم همه چی رو راستا حسینی و بدون مبالغه و صادقانه بگم اگرنه عمرا" حرفی از ترس و بیم می زدم)

خلاصه حدود دو ساعت در راه بودیم همسر مهربانهم غرق در تفکر مدام سرک میکشید بیرون رو نگاه میکرد . هرگز در طی بیست و شش هفت سال زندگی این قدر اورا بی قرار ندیده بودم . یه لحظه بهم گفت " خانم لطفا" پائین رو نگاه کن و از دیدن خلیج فارس لذت ببر .  لذتی بهم دست داد احساس غرور ، احساس عشق و احساسی غیر قابل تعریف.از حوالی بندر عباس هم رد شدیم از اینکه در گوشه ائی از آسمان وطنم  عبور میکنم  هم خوشحال شدم و هم غمزده .اما ترجیح دادم که به حال و روز همسرم توجه بیشتری  بکنم که بیشتر از من استحقاق دلسوزی رو داشت . اینقدر هر دو غرق افکار  خودمان بودیم که دقیقا" نفهمیدیم که کی به ما گفتن که کمربندهارو ببندیم و اماده فرود باشیم. حدود نیمساعت در حال فراز و فرود بودیم . تمام منطقه پوشیده از کوه بود . کوههائی با ارتفاع خیلی بلند و نشانی از سرسبزی و آبادانی در هیچ نقطه ائی نبود . کاملا" میشد احساس کرد که در یک منطقه کوهستانی هستیم . من در پروازهای متعددی که داشتم هرگز ترس رو به اونصورت تجربه نکرده بودم اما این بار با وجود این کوهها و تکانهای هواپیما برای فرود آمدن که البته ناگزیر هم بود  ترسیده بودم و دست همسرم را محکم گرفته بودم.بالاخره با سلام و صلوات دقیقا" روی آسمان کابل قرار گرفتیم . به همسرم گفتم چه فکر میکنی  . ؟ اشک در چشمانش جمع شد و گفت قابل توصیف نیست سی سال پیش جوانی بودم پر شور که این آسمان و این وطن را ترک کردم اما حالا مردی هستم دنیا دیده و با تجربه .

توصیف مناظر کابل از بالا تقریبا" کاریست مشکل و باید بگم این شهر مخروبه و شلوغ  هیچ تشابهی با یک پایتخت نداشت . توده عظیمی از گرد و غبار شهر را پوشانده بود و هیچ اثری از طراوت و شادابی طبیعی را پیدا نمیکردی و البته بعدها من علت اینهمه گرفتگی را در کابل یافتم.

در فرودگاه کابل البته وضع فرق میکرد . فرودگاهی نوساز با همه جور امکانات و کارمندانی خوش برخورد و اکثرا" جوان . با خوشروئی به ما خوشامد گفتند و مهر ورود را به پاسپورتهای ما زدند . در فرودگاه کابل بشدت مسائل امنیتی رعایت میشد و به هیچ استقبال کننده ائی اجازه دخول به محوطه فرودگاه داده نمیشد و پس از طی مسافتی مستقبلین را میدیدی که با دسته های گل به دیدار عزیزانشان آمده بودند. من خوشحال بودم که رعایت تدابیر شدید امنیتی به حدی هست که احساس کنی هیچ خطری متوجه این منطقه نیست .

از رسیدن و دیدار بستگان همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم به شما بگم که چه شور و غوغائی بود فقط به شما بگم که همه چیز زیبا و قشنگ بود ما غرق در بوسه ها و محبتهای بی پایان اونها شدیم و من احساس کردم در بین خانواده خودم هستم . مادر همسرم را قبلا" دیده بودم اما چهره های نا آشنای دیگری را دیدم که همه ارتباط خونی نزدیک با همسرم داشتند . خدایا  آنهاعمه و عموی فرزندانم بودند، چه پیوند نزدیک ومشترکی.چقدر دور و چقدر نزدیک!!!!!!!

بمحض خروج از فرودگاه چندین پست بازرسی را رد کردیم که به شکلی ساخته شده بودنذ که احتمال هرگونه عملیات انتحاری را محدود میکردندو ما کم کم به طرف شهرحرکت کردیم . همه جای خیابانها پر از چاله چوله بود و شکافهای عمیق در بعضی قسمتها حاکی از سالها جنگ و انفجار بود .. ترافیک شدید و وحشتناک بود . گرمای هوا برای ما که از منطقه قطب و سردسیر آمده بودیم غیر قابل تحمل بود . خدا خیر به مغازه های آبمیوه فروشی بده که قدم به قدم پذیرای ما با آب معدنی خنک و آبمیوه تازه بودن . اگر از من بپرسند که ماهرترین رانندگان دنیا در کجا هستند بی شک خواهم گفت کابل . رانندگان کابلی چنان با مهارت و استادی راه خود را بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران پیدا میکردند که برای کسی که از اروپا به آنجا میرود شوکه آور است . بهر حال در همان حالت هم لحظات اولیه ورودم را با دوربین کوچک عکاسیم جاودانه میکردم .

 در ابتدای ورود با شهری زیبا و قدیمی برخورد کردم که احساس محبت و نزدیکی را با ایران برایم تداعی می کرد آشکارا متوجه شدکم که کابل زیبا هنوز چهره زخمی و جنگ زده خود را ترمیم نکرده است . آٍثار درد و رنج را از سی سال جنگ و نابودی بوضوح میشد دید و من با تمام وجودم این رنج را احساس میکردم .. برای من این سوال پیش آمد که واقعا" در این سالهای گذشته رئیس جمهور محترم افغانستان به چهد کاری مشغول بوده که با آنهمه کمکهای میلیونی موسسات خارجی به این کشور هنوز راه عبور و مرور مردم مثل دل و جگر زلیخا تکه تکه و سوراخ سوراخ است .

بعد از طی مسیری طولانی به مرکزشهر نزدیک شدیم . آثار مدنیت و شهرنشینی ظاهر شده بود و من میدیدم چندان هم که در تصوراتم بود کابل شهر کوچک و کم جمعیتی نیست بلکه شهری بزرگ و وسیع و بسیار شلوغ بود . جائی که چون سایر کشورهای آسیائی نبض یک زندگی پر ماجرا بخوبی در آنجا میتپد. سوپر مارکت و بقالیهای کوچک و بزرگ بازارهای روز پر از میوه و تره بارکه روی چرخهای دستی خوراکیهارا حمل میکردند و هزارن هزار موضوع دیدنی دیگه کاملا" مرا از خود بیخود کرده بود که فراموش کرده بودم به بچه هایم زنگ بزنم و رسیدنمان ار به آنها خبر بدهم.

ادامه دارد...................

 

دکه ها آبمیوه فروشی که در اولین برخورد در اون حرارت و گرما دلت میخواست از ماشین پیاده بشی و نوش جون کنی

 

 یکی از خیابانها کابل

 بازارهای فروش میوه و تره بار

 

یکی از میادین شهر

یکی از مراکز خرید . کابل سیتی سنتر

 


 
comment نظرات ()
 
 
آغاز سفر از هلسینکی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

سفر من و همسرم از فرودگاه هلسینکی در تاریخ 26.7.2009یا 5 تیرماه 1388 شروع شد . دو تا پسرا ما رو اسکورت کردند تا فرودگاه و بدرقه کردند تا ما با خیال راحت به این سفر بریم و  اونها هم احتمالا" بعد از رفتن ما نفسی از سر آسودگی کشیدند و رفتند تا به برنامه ریزی برای این یکماه بپردازند . چون از غرولند مکرر یک مادر همیشه نگران نجات پیدا کرده بودن این فرصت غنیمت بود حتی اگر برای یکماه باشه.

از هلسینکی با تاخیر  دو ساعته به طرف ترکیه حرکت کردیم . وقتی وارد هواپیمای ترکیش ایرلاین میشی چنان تحت تاثیر موزیک شاد ترکی و چهره های زیبای مهمانداران  قرار میگیری  که از همان لحظه احساس میکنی در ترکیه هستی .چهره سبزه و دلنشین ترکها که نشان از دو نژاد اروپا و آسیائی اونها داره برات خوشاینده چون ناخود آگاه از قیافه های مو بور و چشم آبیها خسته شدی.

 وقتی بهت با اون لهجه شیرین ترکی خوش گلدی میگن ته دلت میلرزه چون میدونی که یه گوشه ائی از خاک وطنت هم به همین لهجه حرف میزنن . خطه زرخیز آذربایجان که همیشه افتخار ایران بوده .

برای رسیدن به استانبول باید از استونیا ، لیتوانی ، بلاروس ،اوکراین و رمانی گذشت . از دریای سیاه رد شد تا بتونی از شمال اروپا به ترکیه بری حدود چهار ساعت پرواز بود و ما به استانبول رسیدیم . همسرم بدون حرف به صندلیش تکیه داده بود و سخت در فکر یود . منهم سکوت کرده بودم و میگذاشتم که با دنیای خودش خلوت کنه . میدونستم که هیجان و اضطرابی شدید داره و داره  با خودش فکر میکنه که بعد از سی سال برگشت به وطنش چطور خواهد گذشت .

استانبول شهری هست که حتی  وقتی از بالای اون رد میشی و دقت میکنی کاملا" بافت و قسمت مدرن اونو میتونی ببینی چون دارای دو قسمت مجزا هست و همین به زیبائی این شهر قدیمی اضافه کرده . من ترکیبی از اروپا و آسیا را در این کشور میبینم و احساس میکنم که سنت و مدرنیزه به شکل خاصی در اونجا ادغام شده .

باید دو سه ساعت در  ترکیه توقف میکردیم تا به طرف دبی حرکت کنیم . برای رسیدن به کابل راههای زیادی هست اما هیچ ایرلاینی از فنلاند مستقیم به کابل پرواز ندارد و باید حتما" به کشور دوم و احتمالا" سوم بری و بعد به طرف کابل . مثلا" مسکو ، فرانکفورت و سایر کشورهای اروپائی و نهایتا" دوبی و کابل . بهر حال توقف ما در فرودگاه طولی نکشید و من میدیدم که بی نظمی عجیبی در اونجا حکمفرما ست. تازه فهمیدم چرا کشورهای اروپائی عضو اتحادیه اروپا بهیچ وجه زیر بار عضو شدن ترکیه در این اتحادیه نمیرن چون به نظر منهم  ترکیه برای رسیدن به نظم و انضباط یک کشور اروپائی راه طولانی در پیش دارد.

موضوع جالبی که در قسمت ترانزیت دیدم این بود که دقیقا" مثل گاراژه های مسافربری ایران خودمان که در قدیم و قبل از روی کار آمدن ترمینالها مرسوم بود شخصی در داخل فرودگاه ایستاده بود و با صدای بلند مسافران را دعوت میکرد که هر کدام به قسمتی بروند و سوار بشن با فریاد و لهجه ترکی که حالا دیگه کمی برام ناخوشایند بود هر کسی را به قسمتی هدایت میکردند.

القصه ساعت ده شب پرواز ما بطرف دوبی شروع شد . خوشبختانه این بار،

 هم پرواز بهتر و هم سرویس منظم تری را شاهد بودیم .

شاید همه شما کم و بیش گذرتان به فرودگاه دوبی افتاده باشه اما بد نیست مطلبی رو در این باره بنویسم . همه ما میدانیم که دوبی قسمتی از امارات متحده عربی است که در سالهای اخیر بشدت پیشرفت کرده و رونق گرفته برای کسی که مثلا" ده یا پانزده سال پیش به دوبی رفته غیر قابل تصوره که تا این اندازه دوبی دستخوش تغییر و تحول شده . بسیاری از تجار و گردن کلفتهای بازار و اقتصاد ایران و  سایر کشورها در اونجا مشغول فعالیتهای اقتصادی هستند . عربها با تکیه بر نفتشون آقائی میکنن و از کارمندان و کارگرانی غیر عرب بهره میگیرن . توی همین فرودگاه شیک و بزرگ دوبی بیشتر کارمندانی که کار میکنند از کشورهای فیلیپین ، کره ، پاکستان ،اندونزی ، بنگلادش و هندوستان هستند و بهمین دلیل عربهای از خود راضی چیزی بیشتر از نوک بینی خود را نمی بینند و معتقد هستند چون پولدارن میتونن هرکسی را اجیر کنند و بهترین خدمت را از  اون بگیرن که البته در عمل هم همینطور است . متاسفانه شرکتهای خارجی با درست کردن شبکه هائی از همزبانان خود به چاپیدن جیب خلق اله می پردازند و برای هر خدمتی پول کلانی طلب میکنند . مثلا" خود ما چون پرواز ترکیه با تاخیر به دبی رسیده بود پرواز کابل را از دست دادیم و مجبور شدیم میلغ زیادی بابت مابه التفاوت بلیتها بپردازیم .

یک نکته دیگر رو هم در مورد دبی بگم و پرونده این کشور را عجالتا" ببندیم و یزاریم توی بایگانی

در یکی از سالنهای فرودگاه من بیلبورد بزرگی رادیدم که خیلی توجه ام را جلب کرد  برایم هم جالب بود و هم برای من ایرانی که  کشورم بر ذخائر عظیم نفتی خفته اما دست مردمم خالیست  خیلی دردناک بود . این بیلبورد مرد عربی را نشان میداد که بر کویر خشک و سوزان شکل شیر آب را با انگشت بر روی شنها نقاشی میکرد که با همین شیر آب نقاشی شده لیوانی را پر از آب زلال و گوارا میکرد. این تصویر خود گویای اصل مهم (خواستن توانستن است)  بود یعنی اگر بخواهیم میتوانیم از صحرای بی آب و علف بهشتی مصنوعی بسازیم دبی نام................

گویا بود و شفاف و بی هیچ ضرورتی برای توضیح.    آری آنها  از بیابان بهشت میسازند و مااز بهشتمان !!!!!!!!!!!!!!

فرودگاه دبی

 

نخلهای مصنوعی در فرودگاه دبی


 
comment نظرات ()
 
 
من از کابل برگشتم.........با من باشید
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

سلام و هزاران سلام

به یاران همیشگی و همراهان عزیزمن

کسانی که در طی غیبتم همیشه با من همراه و همسفر بودند . یاد آنها با من بود و احتمالا" کمی از خاطره من با آنها

ممنون از تمام کامنتهای مهربانه و خوبتان که بهم یاد آوری میکرد کسانی که دوستشان دارم منتظرم هستند .

دوستان عزیز اگر خدا بخواد از امروز سفرنامه کابل را براتون مینویسم و از شما میخوام که مثل همیشه با من باشید و در این سفر نیمه مصور با هم سری بزنیم به کشوری که حتی شنیدن نامش انسان را به اضطراب وامیداره.

عجالتا" اولین عکس رو از دستهای حنا بسته گل دختری از تبار آریا و خاک پاک کابل به شما تقدیم میکنم که آلبالوهای سرخ و آبدار باغ مادری همسر گرامیم را به من و به همه شما تعارف میکنه .

بفرمائید نوش جان


 
comment نظرات ()