ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
تفریحگاه زیبائی به نام پغمان
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
 

 

سلام به دوستان خوبم

برای اینکه مطالب سفرنامه همش نشه شکوه و شکایت و گلایه از سختی های کابل میخوام توی این پست از مناطق خوش آب و هوا و دیدنی افغانستان براتون بنویسم .

اصولا" خود افغانستان  اینقدر دارای مناطق بکر و زیبا هست که در واقع میشه گفت هر جای آن خرم بهشتی است که میشه برای تمدد اعصاب و استفاده از آب و هوای پاک به دامان طبیعتش رفت و فارغ از هیاهوی شهر چند ساعتی فقط و فقط تنفس کرد و تفکری آزاد داشت.

البته در خود شهر  کابل هم چون هر پایتختی مناطق تاریخی و دیدنی بسیاری هست که واقعا" زیبا و دیدنی هستند مثل باغ بابر . باغ عمومی زنانه، کاخ تاریخی دارالامان و جاهی دیدنی بسیار . اما برای اینکه از حوصله شما عزیزان خارج نباشد گام به گام پیش میرویم

یکی از خوش آب و هواترین مناطق تفریحی کابل منطقه ائی است به نام پغمان که همسر شریف بنده زاده آن خاک پاک هستند. روزهای تعطیل و جمعه ها باید حداقل دو ساعت در راه بندان بودی تا بتونی به منطقه پغمان بری و  از دره و تپه و چشمه های گواراش استفاده کنید.

در مرکز فرمانداری پغمان آثر  زیبائی وجود دارد که به نام تاق ظفر پغمان شناخته شده و اثری سمبولیکه برای قدر دانی از وطنپرستانی که در راه استرداد و استقلال افغانستان جان باخته اند . نکته جالب در اینجاست که اسامی این کشتگان خاک وطن را بر روی کتیبه ائی در این محل نصب کرده اند . تاق ظفر پغمان  در سالهای 1367 تا 1368  به دست نیروهای روس  تخریب  شده بود و در سالهای بعد از آنهم بدفعات مورد ویرانی قرار گرفته بود .

 

تپه و دره پغمان هم در جای خود از زیبائیهائی طبیعی بهره مند است و باغات پر محصول و آب بسیار یخ چشمه ها ی اون در تابستان گرم کابل خوشایند هر توریست و مسافری است . 

من که بهمراه همسرم و به اتفاق خانواده اکثر روزها برای فرار از گرما و آلودگی هوای کابل به پغمان زیبا پناه میبردم و در آنجا ضمن استفاده از هوای پاک و آب گوارا از درختان میوه که متعلق به پدر مرحوم همسرم و همچنین خانواده مادری همسرم بودم استفاده میکردم

 

شیرینترین توت و درشت ترین زرد آلوها را میشد در این باغات یافت . آلبالو ، گیلاس، گردو  و سایر میوه جات  هم به نوبه خود هم زیبا بودند و هم خوشمزه .

کم کم با اصطلاحات محلی که در باغداری استفاده میشد آشنا میشدم . مثلآ  یک چادر شب خیلی بزرگ رو زیر درختان میگرفتیم و یکی دو نفر که از درخت بالا رفته بودن شاخه ها رو تکون میدادند تا میو ها بریزن پائین به این چادر شب جولی میگفتن

و منهم که  از این کار لذت میبردم هماهنگ با بقیه به گرفتن جولی مشغول میشدم . اینهم عکس جولی  که بچه ها مشغول توت تکاندن از درختها هستند.

از شما چه پنهان که گاهی هم با دیدن گاو وگوسفندی درآن حوالی گپی هم با این حیوانات زبان بسته میزدم

اینم هلوهای رسیده و آبدار

 

به خانه های قدیمی بستگان همسر میرفتیم . جای پای آشنای بستگانی که حالا از دنیا رفته بودند . یا دیدن کسانی از فامیل که بعد از مهاجرت همسرم به دنیا آمده بودن و حالا اینققدر بزرگ شده بودند که خود صاحب خانواده بودن برایمان دلپذیر بود . دیدن نام و نشانی از همسرم بر روی تخته سنگی و یا تنه درختی که بعد از سی سال هنوز وجود داشت مرا به وجد می آورد  جالب بود سی سال پیش با بازیگوشی نوجوانیش اسم خود را حک کرده بود و حالا هنوز این اسم وجود داشت .در اینهمه کشت و کنار و درگیریها یک اسم زنده مانده بود .و  من می دیدم پغمانی که در سالهای جنگ مجاهدین تقریبا" مخروبه شده بود حالا چگونه رو به ابادانی میرفت و نفس میکشید .

 

چشمه خنک با آبی شیرین و گوارا

ما که  در کابل  از ترس مریض شدن حتی مسواکهایمان را با آب معدنی میزدیم اینجا با خیال راحت از این آب می نوشیدیم

مادر همسرم برایم تعریف میکرد که در سالهای پیشین و قبل از استقرار مجاهدین در زمان رزم های چریکی  تمام منطقه پغمان به میدان جنگی تمام عیار تبدیل شده بود و تصور نمیشد که روزی دوباره این منطقه آباد شود .به خانه قدیمی که محل تولد و رشد همسرم بود رفتم . خانه ائی بزرگ و دلباز اما قدیمی و خشتی و محصور در میان باغات میوه  که روزی پناهگاه و سنگر مجاهدین در جنگهای پارتیزانی و خانگی شده بود.

پسربچه ائی شیطان در حال چیدن آلبالو

 

  روزی پیاده و گردش کنان به مدرسه ائی که همسرم از آنجا خواندن را اغاز کرده بود و پدرش هم معلم همان مدرسه بود و بنام مکتب پغمان گفته میشد رفتیم . ساعتی در گوشه و کنار این مدرسه گردش کردیم و من با صبر و حوصله به خاطرات همسرم گوش دادم . باور کنید در خیالم صدای قیل و قال بچه ها را هم می شنیدم.

تاق ظفر از آثار پر افتخار تاریخ معاصر افغانستان و یادگار خاطره جانبازیهای شهدای راه استقلال افغانستان است که در اردیبهشت ماه (ثور) سال 1384 با کمک مالی تیمی از ایالت متحده آمریکا بازسازی شد.

 

 

در نزدیکی پغمان روستای زیبائی به نام گل سرخ وجود داشت که بسیار  طبیعی و دست نخورده باقی مانده بود . از کنار این روستا چشمه ائی جوشان و خروشان میگذشت و در روزهای تعطیل جای سوزن انداختن نبود .

 

وجه تسمیه این روستا خاک آن بود که کاملا" به رنگ سرخ بود و این سرخی دور نمای زیبائی از این روستا را نشان میداد.

 

 روستای زیبای گل سرخ

و در پایان این پست دو تا عکس بشما عزیزن تقدیم میکنم که در محل تفریحی بنام بند قرغه گرفته شده بند یا (سد قرغه) که باز هم محل تفریح دوستان کابلی ماست بسیار خوش منظره و در روزهای تعطیل شلوغ بود . خانواده ها برای تفریح به اونجا میامدن و با قایقهای کوچک به روی رودخانه قرغه گردش میکردند. دستفروشان خوراکی های خوشمزه می فروختند و خلاصه غوغائی بود دیدنی...........

 

و اینهم عکس من و آقای همسر که در یک روز غیر تعطیل دونفری رفتیم به قرغه  و حسابی به خودمون خوش گذروندیم

 

تقدیم به خوانندگان وبلاگم . امیدوارم این عکسو  که با خلوص نیت برای شما تقدیم کردم بپذیرید.


 
comment نظرات ()
 
 
آیا افغانها خواستار خشونت و جنگ هستند؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

سلام دوستان عزیزم

موضوعی که باعث شد در این مورد مطلب بنویسم . مصاحبه چند روز پیش من با  برنامه ما و شنوندگان که از رادیو صدای آلمان و بخش دری این رادیو پخش میشود هست.گوینده محترم این بخش از برنامه که خود از شاعران و نویسندگان و ژورنالیستهای مطرح افغان در خارج از کشور است . خانم نادیه فضل عزیز از من خواستند تا در رابطه با سفرم به افغانستان با آنها مصاحبه کنم . طبیعتا" پذیرفتم و از این مصاحبه لذت بردم

یکی از سوالات ایشان این بود که : آیا شما همانطور که گفته میشود مردمان افغانستان را خشن و جنگجو و خواستار جنگ دیدید یا خیر ؟ برداشت شما چه بود؟

 جواب من در آنجا کوتاه بود چون وقت کافی نداشتم اما حالا میخوام که به طور بسیط و ساده برای شما از دیده هایم نقل کنم.

 قبل از سفر و زمانی که در تدارک مسافرت بودم به ظاهر خونسرد و بدون استرس  به نظر می آمدم. اما از شما چه پنهان مدتها قبل از سفر خواب به چشمم نمی آمد و نمیدانستم با چه مناظری برخورد خواهم کرد . در خواب و بیداری فضائی را میدیدم پر از خون و کشت و کشتار . آدمهائی در نهایت ،توحش و خونخوار و جنگجو . باور کنید این را به واقعیت میگویم من که سالها بااین مردم عجین بودم بازهم در ته قلبم احساس ترس میکردم . پوششی که رسانه های خبری از  خلق و خوی افغانها میدادند سخت ترس آور بود و وحشتناک .  هر چند که طی سالها زندگی با همسرم ایشان را دیده بودم که حتی تحمل فضای بیمارستان را نداشتند و از دیدن یک زخم ساده بد حال میشدند اما بازهم خوب دیگر انسان است و هزارن فکر و خیال ،اما به هر حال با سلام و صلوات به این سفر رفتم

اولین برخوردم در میدان هوائی یا فرودگاه کابل با پلیسی مهربان و خوشرو صورت گرفت خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که به آسانی از سد اولیه ورود به کشور گذشتم . به شهر رفتم . روزها و روزها و روزها گذشت و من شاهد مردمانی صبور و مهربان ، پر طاقت و از خود گذشته بودم که در هیچ جائی از چهره و رفتار آنها خشونت و بی رحمی را نمی دیدی . دعایشان برقراری صلح و ثبات بود . در پایان سفره هایشان ، در هنگام دعاهایشان ، زمان شادی و غمشان بوضوح می دیدی که چیزی جز امنیت و صلح نمی خواهند .

آنها از جنگ خسته بودند . آنها از کشتار بیزار بودند. به راحتی میدیدی و می فهمیدی که دیگر نمیخواهند کشته شوند و شاهد کشته شدن باشند . بی اغراق بگویم خانواده و فامیلی را ندیدم که حداقل چند زن بیوه و عده ائی طفل یتیم نداشته باشد و تمام اینها ثمره سالها جنگ و آوارگی و بدبختی بود که به چشم دیده می شد .

از خشونت گفتم و مثالی برای شما میاورم .

در تصادفی که مثلا" در یک خیابان شلوغ و پر ازدحام روی میداد شما دعوای فیزیکی و یا بقول معروف دست به یقه شدن را نمی دیدی . با آمدن ریش سفیدی و چند پند و نصیحت سخت ترین مسائل بدون درگیری خاتمه پیدا میکرد . آیا این مردم جنگ طلب هستند  ؟  آیا اینها آرامش نمی خواهند ؟  نه نه هرگز اینطور خیال نکنید .

جنگ طلبی با دفاع کردن بسیار تفاوت دارد . چهره ائی که غربیها از افغانستان ساخته اند چهره ائی است که خودشان برای این مردم ساخته و پرداخته اند اما من در طی مدت اقامتم هرگز خشونت را ندیدم . شاید اگر کسی قصد گرفتن هویت و شهامت و تمامیت ارضی این کشور را داشته باشد ناگزیر از جنگیدن و دفاع باشند اما بخودی خود هرگز افغانها را جنگ افروز ندیدم .

از این موضوع که بگذریم . برمیگردیم به خاطرات کابل

یکی از خاطرات شیرین من که به سنتهایر دلپذیر و دوست داشتنی افغانها برمیگردد مسئله آمدن مسافر است . وقتی که ما به خانه رفتیم و مستقر شدیم روزانه تعداد زیادی از فامیل و دوستان و آشنایان خانواده همسرم برای دادن چشم روشنی بخانه ما میامدند . آنها با شادی و نشاط همراه خود هدایائی می آوردند که به فراخور وسعشان به مادر همسرم تقدیم میکردند . بعضی ها دسته ائی از نانهای گرم و خوشمزه از تنور در آمده می آوردند که وقتی از مادر جانم پرسیدم دلیل آوردن نان چیست ؟. گفتند وقتی مسافر بسلامت به خانه برمیگردد برایش نان را بعنوان برکت و تحفه میآورند تا صاحب خانه نانها را خیرات به سلامت آمدن مسافرش کند . خیلی زیبا و جالب بود من این رسم را خیلی دوست داشتم . عد ه ائی پول میاوردند و میگفتند خودتان این پول را خیرات کنید صدقه سر مسافرانتان که به وطن باز آمده اند. دختر عمه همسرم از راهی دور اما با دلی مهربان و شاد به دیدارمان آمد تحفه اش ظرفی ماست و نان محلی بود . اصرار داشت که من حتما" از نان و ماستش بچشم و چقدر برای من دوست داشتنی بود که با دست تکه ائی نان را میبریدم و در ماست فرو میکردم و میخوردم . باور کنید هرگز لقمه ائی با این لذت در هیچ کجا نخورده ام .

اما ما در مقابل این مهمانان با محبت چه باید میکردیم . مطابق رسم و رسوم مادر همسرم هدایائی برایشان خریداری کرده بود که اکثرا" برای خانمها روسریهای مرسوم و پوشیدنی آن منطقه بود و بهمراه قالبی صابون و یا قوطی کرم  که به آنها تقدیم میشد . مهمانان وقتی که سرشار از لذت دیدار و هم صحبتی با ما قصد برگشت داشتند به اشاره مادرجانم  دخترک نازی  در سینی بزرگی هدیه هارا برایشان میاورد و به آنها میداد . مهمانا ن خوشحال و راضی میرفتند و چند روز بعد دوباره برای دعوت کردن ما به خانه اشان بر میگشتند . من ساعتها می نشستم و با آنها صحبت میکردم . از زنان و دختران راجع به زندگی خصوصیشان ، نحوه آشنائی و ازدواجشان و مشکلات زندگی داخلیشان سوال میکردم و با جوابهای آنها آرام آرام طرح کتاب بعدیم را در ذهن می پروراندم .

محبت میکردم و محبت میدیدم و این عشق و مهر تا روزی که با چشم نمناک از خانه به قصد فرودگاه بیرون آمدم ادامه داشت .

به چند مراسم  حنابندان و عروسی رفتم و با سرخوشی و فارغ از قیل و قال زندگی ماشینی اروپا  برای اولین بار دستانم را با حنا رنگ آمیزی کردم . نمیدانید چه حالی دارد چون آنها ساده و بی پیرایه زیستن .

راستی یک خاطره کوچولوی دیگر هم بگم و تمامش کنم . زنهائی در کوچه و خیابان میگشتند که کار فروش النگوهای رنگین و زیبا را به عهده داشتند آنها عموما" به در خانه ها میامدند و دختران و زنان مشتریان پرو پاقرص آنها بودند  . این فروشندگان چیزی شبیه کولیهای خودمان که در زبان افغانی به آنها کوچی میگویند بودند. روزی دونفر از این فروشندگان به پشت خانه ما آمدند . آقای همسر صدایشان کرد و اهالی خانه همگی به دور آنها جمع شدند از دختران ششماهه تا زنان هفتاد ساله را النگو پوشاند و جالب اینجاست که آمدن این فروشندگان به خانه با شور و حالی وصف ناشدنی همراه بود . حتی دختران همسایه از راه پشت بام به خانه ما آمدند و النگو خریداری کردند. منهم دستانم را پر از این النگوها کردم و البته از شما چه پنهان چند روز بعد همه آنها راشکستم چون شبها با تکان دادن دستهایم از جرینگ جرینگ این النگوها از خواب بیدار میشدم . زنان فروشنده چون متخصصینی ماهر اول دستهایت را وارسی میکردند تا اندازه النگوها را مشخص کنند و بعد با مهارت این النگوها را که شکننده و بسیار نازک بودند به دستهای ما میکردند . خلاصه عالمی داشت این النگو خریدنها . عکسهایش را برایتان میگذارم .

النگوها را چوری و النگو فروشها را چوری والا می گفتند

خاطرات این سفر  همچنان ادامه دارد..........

 

 


 
comment نظرات ()