ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
بهار ایرا ن و زمستان فنلاند
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩
 

قلب سرزمین من تپنده و پر از هواست

قلب این زمین یخزده همواره بیصداست

خورشید گرم آسمان وطن یاد می آیدم هنوز

وقتی که آفتاب این بهشت بی رونق و صفاست

تمام روزها شب و تمام شب غریب

به هر گوشه ائی که بنگری بی رونق و جلاست

غربت قشنگ نیست ، هیچ غریبی عزیز نیست

دلم گرفته از این ابر و باد ویخ  خورشید من کجاست

امروز وقتی آفتاب بی جون و کم رمق از پشت پنجره سرک کشید البته درست در ساعت دوازده که هوا روشن شده بود خیلی خوشحال شدم چون احساس کردم که واقعا؛ زمستان داره تمام میشه هر چند که این فقط یک تصوره چون تا رسیدن بهار و پوشیدن لباسهای کمی راحت تر دو سه ماه باقی مانده البته برای ما در اینجا چون میدانم که الان در ایران همه چیز بوی بهار و تازگی گرفته و دیگه احتیاجی به لباسهای زمستانی نیست اما خوب ما در اینجا هنوز برف فراوان و سرمای شدید داریم و افتاب هم اگر لطف بکنه و بتابه آنقدر زمانش کوتاه و کمه که تا بیائی و به خودت بجنبی رفته و از چشمات پنهان شده . بهر حال نوش جان کسانی که الان بدون احتیاج به شال گردن ضخیم و کلاه پشمی  نشسته اند و از حالا به این فکر میکنند که راستی روز سیزده به در کجا باید رفت که بیشتر از طبیعت و هوای خوب لذت ببریم واقعا؛ که گوارای وجودشان   . لطفا؛ قدر هوای خوب و آفتاب درخشان ایران را بدانید.  مخصوصا؛ قدر زیبائیهای کوهستانهای ایران را که من یکی چشمم برای دیدن کوههای بلند و وزیبا واقعا؛ بی تابه . آخه میدانید اینجا اصلا؛ کوه نداره یه چند تا تپه های کوچیک داره که به همونشم کلی افتخار می کنند . راستی اگر  کوه الوند ما را ببینند چه خواهند گفت ؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()