ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
ادامه سفرنامه........
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

 

براتون گفتم که بالاخره  با تمام مشکلات از دبی پرواز کردیم . هواپیمای قدیمی و درب و داغونی که سوار شدیم توسط ایرلاینی خصوصی خریداری شده بود و احتمالا" چون دیگه داشت از رده خارج میشد بقیمت مناسب به این شرکت انداخته بودنش. خلاصه غذا افتضاح ، سرویس بد و اضطراب هم که مزید علت این سفر بود . ناخودآگاه آدم احساس نا امن بودن میکرد . در هواپیما به سه زبان انگلیسی ، فارسی دری و پشتو به همه خوش آمد گفتن .اما راستش رو بخواین من اینقدر ترسیده بودم که هیچ لذتی از این که فارسی میشنیدم نبردم ( این حرف رو در راستای قولی که به خودم دادم نوشتم قول دادم همه چی رو راستا حسینی و بدون مبالغه و صادقانه بگم اگرنه عمرا" حرفی از ترس و بیم می زدم)

خلاصه حدود دو ساعت در راه بودیم همسر مهربانهم غرق در تفکر مدام سرک میکشید بیرون رو نگاه میکرد . هرگز در طی بیست و شش هفت سال زندگی این قدر اورا بی قرار ندیده بودم . یه لحظه بهم گفت " خانم لطفا" پائین رو نگاه کن و از دیدن خلیج فارس لذت ببر .  لذتی بهم دست داد احساس غرور ، احساس عشق و احساسی غیر قابل تعریف.از حوالی بندر عباس هم رد شدیم از اینکه در گوشه ائی از آسمان وطنم  عبور میکنم  هم خوشحال شدم و هم غمزده .اما ترجیح دادم که به حال و روز همسرم توجه بیشتری  بکنم که بیشتر از من استحقاق دلسوزی رو داشت . اینقدر هر دو غرق افکار  خودمان بودیم که دقیقا" نفهمیدیم که کی به ما گفتن که کمربندهارو ببندیم و اماده فرود باشیم. حدود نیمساعت در حال فراز و فرود بودیم . تمام منطقه پوشیده از کوه بود . کوههائی با ارتفاع خیلی بلند و نشانی از سرسبزی و آبادانی در هیچ نقطه ائی نبود . کاملا" میشد احساس کرد که در یک منطقه کوهستانی هستیم . من در پروازهای متعددی که داشتم هرگز ترس رو به اونصورت تجربه نکرده بودم اما این بار با وجود این کوهها و تکانهای هواپیما برای فرود آمدن که البته ناگزیر هم بود  ترسیده بودم و دست همسرم را محکم گرفته بودم.بالاخره با سلام و صلوات دقیقا" روی آسمان کابل قرار گرفتیم . به همسرم گفتم چه فکر میکنی  . ؟ اشک در چشمانش جمع شد و گفت قابل توصیف نیست سی سال پیش جوانی بودم پر شور که این آسمان و این وطن را ترک کردم اما حالا مردی هستم دنیا دیده و با تجربه .

توصیف مناظر کابل از بالا تقریبا" کاریست مشکل و باید بگم این شهر مخروبه و شلوغ  هیچ تشابهی با یک پایتخت نداشت . توده عظیمی از گرد و غبار شهر را پوشانده بود و هیچ اثری از طراوت و شادابی طبیعی را پیدا نمیکردی و البته بعدها من علت اینهمه گرفتگی را در کابل یافتم.

در فرودگاه کابل البته وضع فرق میکرد . فرودگاهی نوساز با همه جور امکانات و کارمندانی خوش برخورد و اکثرا" جوان . با خوشروئی به ما خوشامد گفتند و مهر ورود را به پاسپورتهای ما زدند . در فرودگاه کابل بشدت مسائل امنیتی رعایت میشد و به هیچ استقبال کننده ائی اجازه دخول به محوطه فرودگاه داده نمیشد و پس از طی مسافتی مستقبلین را میدیدی که با دسته های گل به دیدار عزیزانشان آمده بودند. من خوشحال بودم که رعایت تدابیر شدید امنیتی به حدی هست که احساس کنی هیچ خطری متوجه این منطقه نیست .

از رسیدن و دیدار بستگان همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم به شما بگم که چه شور و غوغائی بود فقط به شما بگم که همه چیز زیبا و قشنگ بود ما غرق در بوسه ها و محبتهای بی پایان اونها شدیم و من احساس کردم در بین خانواده خودم هستم . مادر همسرم را قبلا" دیده بودم اما چهره های نا آشنای دیگری را دیدم که همه ارتباط خونی نزدیک با همسرم داشتند . خدایا  آنهاعمه و عموی فرزندانم بودند، چه پیوند نزدیک ومشترکی.چقدر دور و چقدر نزدیک!!!!!!!

بمحض خروج از فرودگاه چندین پست بازرسی را رد کردیم که به شکلی ساخته شده بودنذ که احتمال هرگونه عملیات انتحاری را محدود میکردندو ما کم کم به طرف شهرحرکت کردیم . همه جای خیابانها پر از چاله چوله بود و شکافهای عمیق در بعضی قسمتها حاکی از سالها جنگ و انفجار بود .. ترافیک شدید و وحشتناک بود . گرمای هوا برای ما که از منطقه قطب و سردسیر آمده بودیم غیر قابل تحمل بود . خدا خیر به مغازه های آبمیوه فروشی بده که قدم به قدم پذیرای ما با آب معدنی خنک و آبمیوه تازه بودن . اگر از من بپرسند که ماهرترین رانندگان دنیا در کجا هستند بی شک خواهم گفت کابل . رانندگان کابلی چنان با مهارت و استادی راه خود را بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران پیدا میکردند که برای کسی که از اروپا به آنجا میرود شوکه آور است . بهر حال در همان حالت هم لحظات اولیه ورودم را با دوربین کوچک عکاسیم جاودانه میکردم .

 در ابتدای ورود با شهری زیبا و قدیمی برخورد کردم که احساس محبت و نزدیکی را با ایران برایم تداعی می کرد آشکارا متوجه شدکم که کابل زیبا هنوز چهره زخمی و جنگ زده خود را ترمیم نکرده است . آٍثار درد و رنج را از سی سال جنگ و نابودی بوضوح میشد دید و من با تمام وجودم این رنج را احساس میکردم .. برای من این سوال پیش آمد که واقعا" در این سالهای گذشته رئیس جمهور محترم افغانستان به چهد کاری مشغول بوده که با آنهمه کمکهای میلیونی موسسات خارجی به این کشور هنوز راه عبور و مرور مردم مثل دل و جگر زلیخا تکه تکه و سوراخ سوراخ است .

بعد از طی مسیری طولانی به مرکزشهر نزدیک شدیم . آثار مدنیت و شهرنشینی ظاهر شده بود و من میدیدم چندان هم که در تصوراتم بود کابل شهر کوچک و کم جمعیتی نیست بلکه شهری بزرگ و وسیع و بسیار شلوغ بود . جائی که چون سایر کشورهای آسیائی نبض یک زندگی پر ماجرا بخوبی در آنجا میتپد. سوپر مارکت و بقالیهای کوچک و بزرگ بازارهای روز پر از میوه و تره بارکه روی چرخهای دستی خوراکیهارا حمل میکردند و هزارن هزار موضوع دیدنی دیگه کاملا" مرا از خود بیخود کرده بود که فراموش کرده بودم به بچه هایم زنگ بزنم و رسیدنمان ار به آنها خبر بدهم.

ادامه دارد...................

 

دکه ها آبمیوه فروشی که در اولین برخورد در اون حرارت و گرما دلت میخواست از ماشین پیاده بشی و نوش جون کنی

 

 یکی از خیابانها کابل

 بازارهای فروش میوه و تره بار

 

یکی از میادین شهر

یکی از مراکز خرید . کابل سیتی سنتر

 


 
comment نظرات ()