ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
آیا افغانها خواستار خشونت و جنگ هستند؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱
 

سلام دوستان عزیزم

موضوعی که باعث شد در این مورد مطلب بنویسم . مصاحبه چند روز پیش من با  برنامه ما و شنوندگان که از رادیو صدای آلمان و بخش دری این رادیو پخش میشود هست.گوینده محترم این بخش از برنامه که خود از شاعران و نویسندگان و ژورنالیستهای مطرح افغان در خارج از کشور است . خانم نادیه فضل عزیز از من خواستند تا در رابطه با سفرم به افغانستان با آنها مصاحبه کنم . طبیعتا" پذیرفتم و از این مصاحبه لذت بردم

یکی از سوالات ایشان این بود که : آیا شما همانطور که گفته میشود مردمان افغانستان را خشن و جنگجو و خواستار جنگ دیدید یا خیر ؟ برداشت شما چه بود؟

 جواب من در آنجا کوتاه بود چون وقت کافی نداشتم اما حالا میخوام که به طور بسیط و ساده برای شما از دیده هایم نقل کنم.

 قبل از سفر و زمانی که در تدارک مسافرت بودم به ظاهر خونسرد و بدون استرس  به نظر می آمدم. اما از شما چه پنهان مدتها قبل از سفر خواب به چشمم نمی آمد و نمیدانستم با چه مناظری برخورد خواهم کرد . در خواب و بیداری فضائی را میدیدم پر از خون و کشت و کشتار . آدمهائی در نهایت ،توحش و خونخوار و جنگجو . باور کنید این را به واقعیت میگویم من که سالها بااین مردم عجین بودم بازهم در ته قلبم احساس ترس میکردم . پوششی که رسانه های خبری از  خلق و خوی افغانها میدادند سخت ترس آور بود و وحشتناک .  هر چند که طی سالها زندگی با همسرم ایشان را دیده بودم که حتی تحمل فضای بیمارستان را نداشتند و از دیدن یک زخم ساده بد حال میشدند اما بازهم خوب دیگر انسان است و هزارن فکر و خیال ،اما به هر حال با سلام و صلوات به این سفر رفتم

اولین برخوردم در میدان هوائی یا فرودگاه کابل با پلیسی مهربان و خوشرو صورت گرفت خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که به آسانی از سد اولیه ورود به کشور گذشتم . به شهر رفتم . روزها و روزها و روزها گذشت و من شاهد مردمانی صبور و مهربان ، پر طاقت و از خود گذشته بودم که در هیچ جائی از چهره و رفتار آنها خشونت و بی رحمی را نمی دیدی . دعایشان برقراری صلح و ثبات بود . در پایان سفره هایشان ، در هنگام دعاهایشان ، زمان شادی و غمشان بوضوح می دیدی که چیزی جز امنیت و صلح نمی خواهند .

آنها از جنگ خسته بودند . آنها از کشتار بیزار بودند. به راحتی میدیدی و می فهمیدی که دیگر نمیخواهند کشته شوند و شاهد کشته شدن باشند . بی اغراق بگویم خانواده و فامیلی را ندیدم که حداقل چند زن بیوه و عده ائی طفل یتیم نداشته باشد و تمام اینها ثمره سالها جنگ و آوارگی و بدبختی بود که به چشم دیده می شد .

از خشونت گفتم و مثالی برای شما میاورم .

در تصادفی که مثلا" در یک خیابان شلوغ و پر ازدحام روی میداد شما دعوای فیزیکی و یا بقول معروف دست به یقه شدن را نمی دیدی . با آمدن ریش سفیدی و چند پند و نصیحت سخت ترین مسائل بدون درگیری خاتمه پیدا میکرد . آیا این مردم جنگ طلب هستند  ؟  آیا اینها آرامش نمی خواهند ؟  نه نه هرگز اینطور خیال نکنید .

جنگ طلبی با دفاع کردن بسیار تفاوت دارد . چهره ائی که غربیها از افغانستان ساخته اند چهره ائی است که خودشان برای این مردم ساخته و پرداخته اند اما من در طی مدت اقامتم هرگز خشونت را ندیدم . شاید اگر کسی قصد گرفتن هویت و شهامت و تمامیت ارضی این کشور را داشته باشد ناگزیر از جنگیدن و دفاع باشند اما بخودی خود هرگز افغانها را جنگ افروز ندیدم .

از این موضوع که بگذریم . برمیگردیم به خاطرات کابل

یکی از خاطرات شیرین من که به سنتهایر دلپذیر و دوست داشتنی افغانها برمیگردد مسئله آمدن مسافر است . وقتی که ما به خانه رفتیم و مستقر شدیم روزانه تعداد زیادی از فامیل و دوستان و آشنایان خانواده همسرم برای دادن چشم روشنی بخانه ما میامدند . آنها با شادی و نشاط همراه خود هدایائی می آوردند که به فراخور وسعشان به مادر همسرم تقدیم میکردند . بعضی ها دسته ائی از نانهای گرم و خوشمزه از تنور در آمده می آوردند که وقتی از مادر جانم پرسیدم دلیل آوردن نان چیست ؟. گفتند وقتی مسافر بسلامت به خانه برمیگردد برایش نان را بعنوان برکت و تحفه میآورند تا صاحب خانه نانها را خیرات به سلامت آمدن مسافرش کند . خیلی زیبا و جالب بود من این رسم را خیلی دوست داشتم . عد ه ائی پول میاوردند و میگفتند خودتان این پول را خیرات کنید صدقه سر مسافرانتان که به وطن باز آمده اند. دختر عمه همسرم از راهی دور اما با دلی مهربان و شاد به دیدارمان آمد تحفه اش ظرفی ماست و نان محلی بود . اصرار داشت که من حتما" از نان و ماستش بچشم و چقدر برای من دوست داشتنی بود که با دست تکه ائی نان را میبریدم و در ماست فرو میکردم و میخوردم . باور کنید هرگز لقمه ائی با این لذت در هیچ کجا نخورده ام .

اما ما در مقابل این مهمانان با محبت چه باید میکردیم . مطابق رسم و رسوم مادر همسرم هدایائی برایشان خریداری کرده بود که اکثرا" برای خانمها روسریهای مرسوم و پوشیدنی آن منطقه بود و بهمراه قالبی صابون و یا قوطی کرم  که به آنها تقدیم میشد . مهمانان وقتی که سرشار از لذت دیدار و هم صحبتی با ما قصد برگشت داشتند به اشاره مادرجانم  دخترک نازی  در سینی بزرگی هدیه هارا برایشان میاورد و به آنها میداد . مهمانا ن خوشحال و راضی میرفتند و چند روز بعد دوباره برای دعوت کردن ما به خانه اشان بر میگشتند . من ساعتها می نشستم و با آنها صحبت میکردم . از زنان و دختران راجع به زندگی خصوصیشان ، نحوه آشنائی و ازدواجشان و مشکلات زندگی داخلیشان سوال میکردم و با جوابهای آنها آرام آرام طرح کتاب بعدیم را در ذهن می پروراندم .

محبت میکردم و محبت میدیدم و این عشق و مهر تا روزی که با چشم نمناک از خانه به قصد فرودگاه بیرون آمدم ادامه داشت .

به چند مراسم  حنابندان و عروسی رفتم و با سرخوشی و فارغ از قیل و قال زندگی ماشینی اروپا  برای اولین بار دستانم را با حنا رنگ آمیزی کردم . نمیدانید چه حالی دارد چون آنها ساده و بی پیرایه زیستن .

راستی یک خاطره کوچولوی دیگر هم بگم و تمامش کنم . زنهائی در کوچه و خیابان میگشتند که کار فروش النگوهای رنگین و زیبا را به عهده داشتند آنها عموما" به در خانه ها میامدند و دختران و زنان مشتریان پرو پاقرص آنها بودند  . این فروشندگان چیزی شبیه کولیهای خودمان که در زبان افغانی به آنها کوچی میگویند بودند. روزی دونفر از این فروشندگان به پشت خانه ما آمدند . آقای همسر صدایشان کرد و اهالی خانه همگی به دور آنها جمع شدند از دختران ششماهه تا زنان هفتاد ساله را النگو پوشاند و جالب اینجاست که آمدن این فروشندگان به خانه با شور و حالی وصف ناشدنی همراه بود . حتی دختران همسایه از راه پشت بام به خانه ما آمدند و النگو خریداری کردند. منهم دستانم را پر از این النگوها کردم و البته از شما چه پنهان چند روز بعد همه آنها راشکستم چون شبها با تکان دادن دستهایم از جرینگ جرینگ این النگوها از خواب بیدار میشدم . زنان فروشنده چون متخصصینی ماهر اول دستهایت را وارسی میکردند تا اندازه النگوها را مشخص کنند و بعد با مهارت این النگوها را که شکننده و بسیار نازک بودند به دستهای ما میکردند . خلاصه عالمی داشت این النگو خریدنها . عکسهایش را برایتان میگذارم .

النگوها را چوری و النگو فروشها را چوری والا می گفتند

خاطرات این سفر  همچنان ادامه دارد..........

 

 


 
comment نظرات ()