يکبار به تو گفتم : نازنينم با من بيا تا برای هميشه با هم باشيم
در جوابم گفتی : با تو بودن درد هجران بی تو بودن را کم می کند که برای من سوز و گداز از عشقت سرشار لذت است.
گفتم : به خانه ام بيا و همخانه ام شو گفتی : آواره تو بودن را ترجبح ميدهم
گفتم :آخر تا کی بايد منتظرت بمانم گفتی : قداست انتظار را درياب و سکوت کن و اينچنين بود که من منتظرت ماندم
سالهای بی پايان ماههای بی انتها
هفته های طولانی روزهای نامحدود
ساعتهای متوالی و ثانيه های بيشمار
قلبم به احترام تو می زد و در برابر رنج انتظارت زانو نزد چشمانم دريا شد و به ساحل چشمانت اميدوار بودم و حالا من ترا هنوز چشم در راهم .
نظرات ()