میخواستم شعری برای نوروز بگویم اما دیدم نمیشود
میخواستم از طراوت و تازگی بخوانم اما توانی در من نبود
میخواستم برخیزم و عارفانه های مولانا را عاشقانه بخوانم اما حسی به من میگفت بنشین و غمناله های خود را باز خوانی کن
در خود بودم و یکساعتی بیش به تحویل سال نمانده بود حدود ساعت دو نیمه شب بود و من بیقرار آمدن سالی که در آن انتظار آرامش را داشتم و بس از پنجره به بیرون نگاه کردم همه جا تاریکی بود و ظلمت، نور ی در دلم کور سو نمیزد غمگین بودم و دیدن رنجهای دیگران رنجم میداد آدمی بودم که هم به حال بره دل میسوزاندم و هم به حال گرگ .
برخاستم تا کاری کنم تا از این کسالت بیرون بیایم صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد . چه کسی میخواهد رفیق تنهائی و بیکسی ام باشد صدای مهربان و آرام دوستی تمام آرامش دنیا را به من بر گرداند و به دنیای زیبای مهربانی ها و خاطرات خوب برد . اومی آمد تا تنهائیمان را با هم تقسیم کنیم و دوساعتی به رسیدنش مانده بود برخاستم و عجولانه هرچه را که از قبل تهیه کرده بودم بر روی میز آشپزخانه چیدم و چشم براه آمدن نوروز و دوست دیرینه ام با هم نشستم . حالا میدانم که یک رفیق یا یک دوست چقدر میتواند امید و آرامش را به دیگری هدیه کند پس اگر ما هم در توان داریم تا دلی را با جمله ائی یا با اقدامی شاد کنیم درنگ جایز نیست . خودتان ببینید که مهر ورزی آدما از هیچ سفره ائی میسازد که شاید هفت سینی شامل سرسبزی، سربلندی ، سعادت ،سلامتی ، سرخوشی ، سرافرازی و صلح باشد . البته همه ما میدانیم که صلح با ص است اما فرقی ندارد صلح بیاید و باشد و بپاید چه با ص چه با س
نظرات ()