ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
دلتنگی برای شیراز
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
 

در آرزوی بودنت مهربان یارم

سالهای دراز گذشت

در خیال داشتنت غمخوارم   پیمانه عمرم پر شد

اینک منم و رنجی نهفته در چشمان بی رنگم

و احساسی به واقعیت سکوت

هرگز به هرگز فکر نکرده ام

میخواهم روزی که شاید همین امروز باشد    برگردی

احساسم دروغ نمی گوید

صاف و ساده است  مثل کف دست

وقتی می گوید می آیی   حتما؛ بر می گردی

با همان صبوری همیشگی ات    ای جاودانه بی همتا

 دوستان گلم هوای سرد زمستان اینجا هم به بهار تبدیل میشه اما یواش یواش  ،  امروز به دیدار دوستی رفتم که داشتنش برای من مثل یک غنیمت میمونه . آخه میدونید دوست زیاده ولی دوستی که بدونی  میتونه کج بشینه و راست بگه زیاد پیدا نمیشه در این کنج غربت که احساس می کنی یواش یواش داری تبدیل به یک سنگواره یا فسیل می شی داشتن یه همزبان خیلی ارزش داره . البته منظورم از همزبان همدل است چون شاعر می گه همدلی از همزبانی بهتر است و واقعا؛ هم همینطوره .  بهر حال رفتم قهوه ائی و سیگاری و پشت بندش ساعتی فراغبال از تمام قیل و قال دنیا به زبان شیرین فارسی حرف زدیم و کاملا که احساس کردم نیازهای روانیم تموم شده بلند شدم و دوان دوان خودم را به سر کارم رسوندم . راستی بد نیست اگه گاهی ففط گاهی آدما از جلد خودشون بیرون بیان و نقابشون را بردارند و بشینن با یک همدلی اونی باشن که واقعا هستند نه اونی که دوست دارن نشون بدن هستند.

اینروزا یاد بها رشیراز بد جوری کلافه ام کرده بوی عطر بهار نارنج که شاخه های تر و تازه اون از دیوار خانه همسایه به خانه ات سرک بکشه و با تمام وجود عطر اونو حس کنی و یا باغ ارم  که توی بهار واقعا؛ دیدن و حس کردن داره  همیشه توی دوتا فصل من زیاد به باغ ارم می رفتم یکی اوایل بها ربود و یکی اواسط پائیز . به خدا دیدن داشت  اگر عاشق نبودی عاشق میشدی و دلت میخواست زار زار گریه کنی اگر شاعر نبودی شاعر میشدی و دلت میخواست بغل بغل شعر و ترانه و دو بیتی بگی و در بند اینم نباشی که کجای بیتت ناقصه  . طبیعیه که با اون بهار و هوای خوب شاعری مثل حافظ پاشو  از شیراز بیرون نذاره . عجب خاک دامنگیری داره شیراز و واقعا؛ وقتی بری دلت نمیخواد ازش برگردی  . اما خوب دست تقدیر یه بار دیگه از آستین بیرون اومد و منو به یه جائی پرت کرد که محتاج اهل دلی و همصحبتی بی غل و غش باشم  . روزا گرفتار و شبها هم شب زنده دار و در بند گرفتاری های روز بودن مجالی برای اندیشیدن به خود را به آدم نمیده  شهر پاک و پاکیزه با ایرانی های پاستوریزه شده و ترو تمیز که اگه منعشون نکنی دوست ندارن حتی به زبان شیرین فارسی حرف بزنن دنیارو برام بی ارزش تر از اون میکنه که بخوام بهش فکر کنم و بهمین خاطر سعی میکنم با نوشتن و خوندن وقت بیشتری بگذرانم و گاهی هم درددلی با شما دوستانی که کمابیش اهل قلمید .

نمیدونم در کجای جهان هستید اما اینو میدونم که بین شما آدمای یکرنگی پیدا میشه که نمونه و الگو هستن پس به عشق همونا مینویسم به امید اینکه شما هم یکی از اونها باشید.


 
comment نظرات ()