ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
برای او که نه تنها خدايم بلکه رفيق روزهای نا خوشيم بوده و هست
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۸
 

الهی ترا من کنون خوانده ام                غم ناصبوری زدل رانده ام

به ياد تو آرام و آزاده ام                به لطفت من از راه غير مانده ام

الهی هم اول هم آخر توائی            رحيمی و رحمان و اکبر توائی

همه جان و تن يکسره از تو است     وهاب و عزيزی و سرور توائی

تو ستار هستی مرا در عيوب    که پوشانده ائی هر چه بدبود و برتر توائی

خدايا بزرگی و رحمت تراست             قدر قدرتی و جلالت تراست

به بازار آشفته ننگ و  نام                    گدای توام چون کرامت تراست

کلامت هميشه مرا رهنمون                  پيامت چو باران رحمت فزون

در اندوه و در ظلمت و بی کسی      نمازت چو تسکين قلب و درون

الهی

الهی چه گويم که تو خود ندانی      ز نيک و بدم هر چه هست تو ندانی

تو جان داده ائی بر تن بی توانم     فراموشم هرگز نکردی تو از کودکی تاجوانی

به رحمت گشودی در شادمانی     نبندی و من را به خود وانمانی

الهی  ز کردار ديرينه ام شرمسار      توانی نمانده که گيرم به کار

زنم خيمه بر درگهت روز و شب             دل آرام گيرد به نامت قرار

الهی هميشه مرا يار باش           همانگونه هستی تو غمخوار باش

کنم بندگی تا که من زنده ام          تو والائی و در مصيبت نگهدار باش

 

 داستان اين شعر گوش دادنی است . ميدانيد که هر شعری برای خودش قصه و غصه ائی دارد . سه سال پيش زمستان سختی بود روزی وجود نداشت و ما در اسکانديناوی در شب مطلق به سر می برديم  البته همه جا پر از نور و چراغان بود اما هوا کاملا؛ تاريک بود بطوری که ميدانيد تقريبا؛ سه ماه از سال ما روشنائی روز را دو يا سه ساعت داريم . بهر تقدير غرق غم و غصه بودم از نداشتن نور  گرما بخش خورشيد و تاريکی و ظلمت دلم سخت رنجيده بود . از يک طرف اخبار دنيا پر از نا امنی و کشت و کشتار بود هوای سرد و يخ کشورهای مظلومی مثل افغانستان به ۲۵ ـــ درجه رسيده بود بدون هيچ  امکانات گرمائی  خلاصه درد در دلم موج ميزد  . شب و روز غصه ميخوردم شبها دچار بی خوابی شده بودم دستم به قلم نميرفت برای بی سرپناهان در کابل کمکهای خيريه جمع ميکردم اما باز هم چيزی در وجودم کم بود و مرا ميسوزاند و خاکستر ميکرد تمام مدت خودم را وقف کارهای خير کرده بودم  اما باز هم آرام نميگرفتم و آتشی در درونم بود دستم به قلم نميرفت و حتی بيتی عاشقانه از قلمم جاری نشد جز اشعار و نوشته هائی که يا سياه بودند ويا خاکستری   شبی بعد از کلنجار رفتن زياد با خودم خوابيدم  چيزی از خوابيدنم نگذشته بود که خودم را در چادر نماز و در حال خواندن نماز ديدم من با صدای بلند نماز می خواندم اما به زبان فارسی و با گريه     از خواب پريدم و عرق سردی به تمام بدنم نشسته بود آرام از اتاق خواب بيرون آمدم و به اتاق کارم رفتم آرامش عجيبی برمن مستولی شده بود قلم را برداشتم و نوشتم  همين شعر آمد و مرا ارام کرد من گمشده ام را يافته بودم توکلی را که از دست داده بودم حالا بمن بر ميگشت و من با نام و ياد خدا همان رفيق قديمی که فراموشش کرده بودم و فقط از او شکوه ميکردم آرامش يافتم . از فردا با دلی مطمئن کار کمک رسانی و جمع آوری کمکها را از سر گرفتم و هر شب به جای اينکه تصوير پاهای يخ زده دختری افغان در کنار چادری پوشيده از برف در خاطرم نقش ببندد لبخند گرمش و چشمان زيبايش که به آينده اميدوار است بيشتر جلب توجهم می کند و ياد گرفته ام که بی ياد خدا هرگز نباشم  . اگر شما هم توکلتان را از دست داده ايد و در برزخ زندگی می کنيد امتحان کنيد مطمئن باشيد ضرر نمی کنيد   .

 دوستان علاقمند می توانند از این شعر با ذکر نام شاعر و وبلاگ استفاده کنند


 
comment نظرات ()