الهی ترا من کنون خوانده ام غم ناصبوری زدل رانده ام
به ياد تو آرام و آزاده ام به لطفت من از راه غير مانده ام
الهی هم اول هم آخر توائی رحيمی و رحمان و اکبر توائی
همه جان و تن يکسره از تو است وهاب و عزيزی و سرور توائی
تو ستار هستی مرا در عيوب که پوشانده ائی هر چه بدبود و برتر توائی
خدايا بزرگی و رحمت تراست قدر قدرتی و جلالت تراست
به بازار آشفته ننگ و نام گدای توام چون کرامت تراست
کلامت هميشه مرا رهنمون پيامت چو باران رحمت فزون
در اندوه و در ظلمت و بی کسی نمازت چو تسکين قلب و درون
الهی
الهی چه گويم که تو خود ندانی ز نيک و بدم هر چه هست تو ندانی
تو جان داده ائی بر تن بی توانم فراموشم هرگز نکردی تو از کودکی تاجوانی
به رحمت گشودی در شادمانی نبندی و من را به خود وانمانی
الهی ز کردار ديرينه ام شرمسار توانی نمانده که گيرم به کار
زنم خيمه بر درگهت روز و شب دل آرام گيرد به نامت قرار
الهی هميشه مرا يار باش همانگونه هستی تو غمخوار باش
کنم بندگی تا که من زنده ام تو والائی و در مصيبت نگهدار باش
داستان اين شعر گوش دادنی است . ميدانيد که هر شعری برای خودش قصه و غصه ائی دارد . سه سال پيش زمستان سختی بود روزی وجود نداشت و ما در اسکانديناوی در شب مطلق به سر می برديم البته همه جا پر از نور و چراغان بود اما هوا کاملا؛ تاريک بود بطوری که ميدانيد تقريبا؛ سه ماه از سال ما روشنائی روز را دو يا سه ساعت داريم . بهر تقدير غرق غم و غصه بودم از نداشتن نور گرما بخش خورشيد و تاريکی و ظلمت دلم سخت رنجيده بود . از يک طرف اخبار دنيا پر از نا امنی و کشت و کشتار بود هوای سرد و يخ کشورهای مظلومی مثل افغانستان به ۲۵ ـــ درجه رسيده بود بدون هيچ امکانات گرمائی خلاصه درد در دلم موج ميزد . شب و روز غصه ميخوردم شبها دچار بی خوابی شده بودم دستم به قلم نميرفت برای بی سرپناهان در کابل کمکهای خيريه جمع ميکردم اما باز هم چيزی در وجودم کم بود و مرا ميسوزاند و خاکستر ميکرد تمام مدت خودم را وقف کارهای خير کرده بودم اما باز هم آرام نميگرفتم و آتشی در درونم بود دستم به قلم نميرفت و حتی بيتی عاشقانه از قلمم جاری نشد جز اشعار و نوشته هائی که يا سياه بودند ويا خاکستری شبی بعد از کلنجار رفتن زياد با خودم خوابيدم چيزی از خوابيدنم نگذشته بود که خودم را در چادر نماز و در حال خواندن نماز ديدم من با صدای بلند نماز می خواندم اما به زبان فارسی و با گريه از خواب پريدم و عرق سردی به تمام بدنم نشسته بود آرام از اتاق خواب بيرون آمدم و به اتاق کارم رفتم آرامش عجيبی برمن مستولی شده بود قلم را برداشتم و نوشتم همين شعر آمد و مرا ارام کرد من گمشده ام را يافته بودم توکلی را که از دست داده بودم حالا بمن بر ميگشت و من با نام و ياد خدا همان رفيق قديمی که فراموشش کرده بودم و فقط از او شکوه ميکردم آرامش يافتم . از فردا با دلی مطمئن کار کمک رسانی و جمع آوری کمکها را از سر گرفتم و هر شب به جای اينکه تصوير پاهای يخ زده دختری افغان در کنار چادری پوشيده از برف در خاطرم نقش ببندد لبخند گرمش و چشمان زيبايش که به آينده اميدوار است بيشتر جلب توجهم می کند و ياد گرفته ام که بی ياد خدا هرگز نباشم . اگر شما هم توکلتان را از دست داده ايد و در برزخ زندگی می کنيد امتحان کنيد مطمئن باشيد ضرر نمی کنيد .
دوستان علاقمند می توانند از این شعر با ذکر نام شاعر و وبلاگ استفاده کنند
نظرات ()