ياد باد آن که زما وقت سفر ياد نکرد
به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد
ای پرنده ای گريزنده مسافر پرزنان از بام اين ويرانه بی پيکر و بی در گذشتی ای اميدم ای تو پاينده مهاجر بی تفاوت از تمام در گذرهای جهان با خاطری سائر گذشتی تو که رفتی گر چه ديدی صبح شور انگيز شعرم چون گل ياس سپيد غرق الفت ز صفای قدمت به سراپرده دل می شکفد و در اين آميزش طرح يخ کرده آن قامت گيرای بلند و شکوفائی رنگين غزل را تو که ديدی گر چه رفتی باز هم شايد بيائی يا اگر هرگز نيائی حاجتی بر بودنت شعر و سخن ديگر ندارد چونکه تو يک نگين خوشتراش در پايه انگشتر شعرم نشاندی و هميشه و هميشه نام خود را در ميان قاب خاطر حک تو کردی ای پرنده خوش تو رفتی آسمان زير پرت باد دامنم پر از شقايق بالش زير سرت باد من به اميد وداعی گرم در ميان چله هايم چله های بی کسی و بی پناهی غرق حيرت بودم و چشم انتظاری لحظه ها را می شمردم تا بيائی تا بيائی
اين شعر گونه را چند سال پيش سروده بودم و به دوستی تقديم کرده بودم امروز به طور ناگهانی بيادم آمد و چون ياد داشت نکرده بودم و از آن زمان خيلی گذشته بود کمی تا قسمتی يادم آمد و در اينجا نوشتمش . اما فکر ميکنم که خيلی نامرتب و و دارای کم و کسری زيادی است اما نميدونم چرا دلم خواست اينجا بزارمش . شايد با خودم فکر کردم اون دوستی که براش اينو نوشته ام و حالا مدتهاست که ازش بيخبرم شايد به طور اتفاقی اونو بخونه و يه چيزائی يادش بياد نميدونم ميگن خوبان فراموشکارند شايد همينطور هم باشه . هر چند که احتياجی به تماسش هم نيست چون شاعر ميگه
من چرا گرد جهان گردم که دوست
در ميان جان شيــــــرين من است
نظرات ()