دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد
و
شب بی تو رنگی از انتظار صبح ندارد
در زير پلکهای خسته ام عطش ديدارت پرسه
می زند
و مژگانم آماده آب و جاروی استقبال توست
اما چشمانم از باريدن
دريغ می کند
می ترسد اين آب نمک عطشم را تيز تر کند
خدا ميخواست روزی از روزها را به نام من کند
و مراد ديدارت را حاصل
اما
دستهايم ساقه ای از التماس شد که فقط
عاشقترم کند
و مرا
اين من خسته را
به خود وانهد
ميدانستم بی رحمی تو تمام يادگارهايت را شبی
يا نيمه شبی
خواهد سوزاند و خاکسترش را هم چون هندوان
به دريا خواهد سپرد
و
آنوقت
من بهانه های بيشتری برای گريه کردن خواهم
داشت
و دستمال سفيد آشنائيمان را با اشکهايم
معطر خواهم کرد
دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد ..................
نظرات ()