ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
انتظار
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
 

دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد

   و 

  شب بی تو رنگی از انتظار صبح ندارد

در زير پلکهای خسته ام عطش ديدارت پرسه

 می زند

و مژگانم آماده آب و جاروی استقبال توست 

  اما   چشمانم از باريدن

 دريغ می کند

می ترسد   اين آب نمک  عطشم را تيز تر کند

خدا ميخواست   روزی از روزها را به نام من کند

و مراد ديدارت را حاصل

اما

دستهايم ساقه ای از  التماس شد   که فقط

عاشقترم کند

و مرا  

اين من خسته را

به خود وانهد

ميدانستم  بی رحمی تو تمام يادگارهايت را شبی

 يا نيمه شبی

خواهد سوزاند و خاکسترش را هم چون هندوان

 به دريا خواهد سپرد

و

آنوقت

من بهانه های بيشتری برای گريه کردن خواهم

داشت

و دستمال سفيد آشنائيمان را با اشکهايم

معطر خواهم کرد

دل بی تو بهانه نبودنت را می گيرد  ..................

 

 

 


 
comment نظرات ()