ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
دلتنگم ، دلتنگ تمام مهرت که چه زود خاکستر شد پدرم
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
 

گلاب ناب معطر تو گلابپاش بلور

غنچه سرخ گل رز    توی باغچه ائی پر از عطر و سرور

ترمه و قالی و پشتی    توی ايوون رو آجر فرش حياط

غلغل سماور ذغالی و اون جانماز و سوزنی

گلای چادر نماز مادرم شکفته بود وقت نماز

شاخه های نور اون ميرفت به آسمون باز

پدرم برکت خونه   سرور و سالار خونه  واسه من دنيائی بود

تسبيح بلند دستش     با صدای تکبير و لحنش  مث يه رويائی بود

تموم روز منتظر  تا شب بشه بابام بياد

پاکتائی پر ز عشق بياره و از من شيطون و بلا چائی بخواد

پاکتهارو بگيرم با صد هزار ادا اصول

شکلکی در بيارم چون دوس دارم بابا ازم کاری بخواد

دستاشو تو حوض کاشی بشوره  توی حياط

با صدای مهربونش دستمال سفيد گلدوزی بخواد

همه چی واسم قشنگ بود   اما افسوس که گذشت

روزای بچگيم مث يه خواب بعد از ظهر  زودی گذشت

حالا ديگه خونمون ساکت و سرده

يادم اصلا؛ نمياد چقدر گذشته  خيلی وقته

بوی عطر گلسرخ رفته ديگه ازتو گلابپاش بلور

باغچه مون قهره ديگه   حياط و ايوون سوت و کور

جانماز ترمه و اون سوزنی حالا کجاست؟

نميدونم شايدم اونم حالا مثل پدر پيش خداست

مادرم منتظره   واسه برگشتن اون خاطره ها دربه دره

پای سجاده نشسته بيقرار

اما گوشش به دره

خودمم حالا ديگه بزرگ شدم     يه دفعه بزرگتر و بزرگ شدم

غصه هام قد کشيدن با خودمو بزرگ شدن

خيلی وقته ديگه من طاقت موندن ندارم

کتابای کهنه رو حوصله ورق زده  طاقت خوندن ندارم

شبارو رج ميزنم  روزارو رديف رديف جا ميزارم

کار می کنم     کار می کنم

هرچی از گذشته ها يادم مياد

توی قابهای قشنگ و شيک و اعلا  دارم انبار می کنم

ميخوام از خونه به خونه برسم وقت سفر

شايدم يه روز بيام به خونه قديميمون وقت سحر...

اين شعر رو در يکی از روزهای بشدت دلتنگی گفتم و از اون روز تا به حال که تقريبا؛ دو سال ازش ميگذره يادم نمياد که توی دفترم نگاه کرده باشم و با ديدن اين شعر اشکی نريخته باشم نميدونم دلتنگی عجيب و غريبی با خوندن اين شعر بهم دست ميده که قابل گفتن نيست و جالب اينجاست که نميتونم بدون بغض برای کسی اين شعرو بخونم . چند وقت پيش در شب شعری تصميم گرفتم استوار و مردانه برم و اين شعرو  برای کسانی  بخونم که دلی تنگ و چشمی پر آب مثل خودم داند . رفتم  و ابتدا بسيار مصمم شروع کردم اما نميدونم چه شد که به نيمه نرسيده هم خودم گريه ميکردم و هم همه کسانی که به نحوی خودشونم خاطراتی به همين شکل از خانه و خانواده داشتند . خودم که خيلی دوستش دارم نميدونم تا نظر شما عزيزان گلم چی باشه؟

 


 
comment نظرات ()