ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
بايد کنار خاطره ها ايستاد با داغی از تغزل عاشقانه بر دل
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸
 

امروز  شنبه بود و مثلا؛ روز تعطيل انقدر کار داشتم که نميدونستم به کدامش بايد برسم اما اول تصميم گرفتم که بعد از خوردن صبحانه به خريد برم و بعدش هم يک غذا ی جانانه  و برای پسران هميشه گرسنه ام درست کنم پاشدم  راه افتادم هوا خوب بود يه کمی سرد ولی لطيف و بهاری و منم طبق معمول به يکی از اين فروشگاههای زنجيره ائی که فکر ميکنم در تمام اروپا شعبه داره و شناخته شده  است به نام  ليدل  که نزديک خونمون هست رفتم  وقتی ميخواستم چرخ دستی برای خريد از قسمت دم در بردارم   چشمم به يکی از اين نوازنده های دوره گردی افتاد که دم در فروشگاه ها می ايستند تا پول جمع کنند و برای خلق الله موسيقی های عجيب و غريب می نوازند نميدونم چرا با ديدن قيافه اش احساسی به من ميگفت که اون شرقی و شايد هم ايرانی باشه ويولون ميزد البته با کوک کلاسيک غربی  اما خوب و قشنگ ميزد . رفتم خريدهامو کردم و زمان برگشتن از فروشگاه صدای موسيقی منو ميخکوب کرد تصور کنيد توی اونور دنيا و در ميان شهری که بندرت ايرانی در اون می بينی نوای زيبای ويولونی برات  آهنگ الهه ناز مرحوم بنان را بزنه آهنگی هميشه گی و جاودانه    اول فکر کردم به قول امروزيها توهم زدم و گوشام عوضی ميشنوه اما صدا آنقدر رسا و زيبا بود که نمی شد نشنيد  همانطور ايستادم و در حالی که دسته چرخ دستی توی دستم بود وبه ديواری تکيه داده بودم گوش دادم زانوام قدرت نگهداشتن وزن بدنم را نداشت  اشک توی چشمام جمع شده بود و حس غريبی منو به اون آهنگ و اين آدم پيوند ميزد يه جور حس پيوستگی و پيوند نامرئی  حسی که گاهی وقتها با ديدن يک هموطن هرچند بيگانه  به آدم دست ميده . آهنگ تمام شد و بلافاصله آهنگ زيبا و قديمی  بيا بريم به مزار ملا ممد جان  افغانی را شروع به نواختن کرد  راه گلويم بسته شده بود و همانطور به آدمهائی نگاه ميکردم که تند و تند می آمدند و به داخل فروشگاه ميرفتند يا شيشه های خالی نوشابه هاشونو توی دستگاه ميريختند و می فروختند چشمام همه را ميديد ولی گوشهام جز صدای آشنای ويولون زن دوره گرد را نمی شنيد شايد بيست دقيقه من به همان حالت بودم و وقتی به خودم آمدم که بر اثر بارندگی نوازنده بساطشو جمع کرده بو.د و داشت با سرعت به طرف ماشينش که خيلی دورتر از من بود ميرفت  نتونستم دنبالش برم و باهاش حرف بزنم  گيج و مبهوت به رد رفتنش نگاه ميکردم . پاک فراموش کرده بودم که حالا بايد چه کار کنم  . بعد از چند دقيقه که به خودم آمدم رفتم و خريدهايم را توی صندوق ماشين گذاشتم چرخ خريد را سر جاش گذاشتم وپشت ماشين نشستم  وقتی حرکت کردم آهسته دستم به طرف ضبط ماشين رفت و  سی دی که هميشه وقتی دلم ميگيره گوش ميدم رو روشن کردم و آروم به طرف خونه راه افتادم   سی دی هست از خواننده معروف و جوانمرگ افغان  به نام احمد ظاهر که من فکر ميکنم در نوع خود از نظر سبک و شناخت موسيقی نابغه بوده من تمام آهنگهاشو در يک سی دی جا دادم و هميشه گوش می کنم  آهنگی رو که واقعا؛ دوست دارم شعری با اين مضمون است 

من ندانستم از اول که تو بی مهر ووفائی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی

دوستان عيب کنندم که چرا دل به تو دادم

بايد اول زتو پرسند که چنين خوب چرائی

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و کشتن

تا که همسايه نداند که تو در خانه مائی 

البته اين شعر از شاعر شيرين سخن سعدی شيرازيه ولی ملودی بسيار زيبائی بر روی اون گذاشته شده  و صدای جاودانه احمد ظاهر هم که بينظيره. توصيه می کنم دوستانی که به موسيقی ملل علاقمند هستند حتما؛ موسيقی احمد ظاهر را گوش کنند چون مطمئن هستم که از اصالت و زيبائی اون خوششون مياد . خوب صحبت از کارهای روز شنبه بود که به اينجا رسيديم . الان که اينجا ساعت  ۱۲ شبه و همه جا غرق در سکوته و منهم تنها هستم دلم ميخواست يه جورائی شما رو هم با خودم به دنيای خاطره ها ببرم تا بدونيد که گاهی حتی شنيدن يک نت آشنا آدمها را به دنيای ديگه ائی ميبره مثل من که امروز سفر کردم به ايران و افغانستان  دو کشوری که هرگز نتونستم مرزی برای دوست داشتنشون تعين کنم يا يکی را به ديگری ترجيح بدم ايران سرزمين خودم  و افغانستان تکه تکه شده و داغديده سرزمين همسرم و پسرانم 

روزی که برای اولين بار از سرکنجکاوی نقشه افغانستان را نگاه کردم  نقشه اش که به شکل يک برگ زيباست به نظرم خيلی قشنگ اومد و فانتزی  اما نميدونستم روزی همين نقشه و همين برگ زيبا قسمت بزرگی از احساسات من را به خودش متعلق ميکنه و اون گربه ائی که نقشه ايرانه در يک طرف قلبم و اين برگ در طرف ديگرش برای هميشه ماندگار و مانا ميشه  .

نميدونم امشب خيلی بيربط نوشتم اما اينم از اثرات تنهائيه آخه امشب شب تعطيليه و يه شب بخصوص هم هست که در فنلاند جشن ميگيرند و بيشتر بچه های جوون ميرن بيرون و با دوستاشون تفريح ميکنند دوتا پسرای منم رفتند بيرون و آقای شوهر هم رفته تا  برای خودش چرخی توی شهر بزنه و گاهی هم سری به پسرا بزنه منم که طبق معمول دنبال فرصت ميگردم که تنها باشم نشستم و دارم برای شما مينويسم شمائی که شايد اونور دنيا نشستيد و به راحتی و زيبائی به زبان مادری با هر کسی که دوست داريد ارتباط برقرار می کنيد و مثل ما مجبور نيستید با زبان  بسيار بسيار سخت و دور از ذهن فنلاندی که هيچ سيلابی از اون شباهت به زبان آدميزاد نداره  به سختی با ديگران  کنتاک برقرار کنيد  خوش بحالتون و خوش باشيد

خوب ديگه کافيه خيلی براتون حرف زدم حالا بهتره بلند شم برم و يه قهوه بخورم و بعدش هم يه نگاهی به اخبار دنيا بندازم  شب و روزتون خوش و خرم    راستی اگه يه بار ديگه اون ويولون زن جوون رو ببينم بی شک باهاش حرف ميزنم و برای شما هم مينويسم که اون جوون مال کجا بود     حالا شب بخير و خوابای خوب ببنيد.

 

 


 
comment نظرات ()