
دوستان خوبم
نميدونم برای شما پيش آمده که با ديدن يک عکس و يا شنيدن يک صدا سالها به عقب برگرديد . شک ندارم که اين اتفاق برای هر کسی در هر کجا ممکنه که پيش بياد . حالا ميگم چرا اينو از شما پرسيدم ديروز به آلبوم عکس بچه ها نگاه ميکردم و با مقايسه عکسها گذشت سالها را بيشتر و بيشتر احساس کردم اين عکس توجه منو جلب کرد و بد نديدم که بزارمش اينجا چه اينکه هميشه دوستان خوب رفيق اين راه پر از سنگلاخ و ياور لحظه های گذرا اما عميق آدم هستند . اين عکس تقريبا؛ مربوط ميشه به هفده سال پيش يه روزی که پسر کوچکم اشکان خيلی اذيت ميکرد و نميذاشت به کارام برسه سپردمش دست داداشش علی که براش نقاشی بکشه تا منم به درسام و کارام برسم و چون ديدم دوستانه داره بجای نگاه کردن به نقاشی علی مدادشو ميخوره و ساکت و آرومه عکسشو گرفتم حالا بعد از گذشت اون سالها هردو دوتا جوون رعنا شدن و شايد يادشون نياد که مادرشون با چه مرارتی هم درس خوند و هم اونهارو تربيت کرد ...... اين قصه ائی است که از هر زبان بشنويم نامکرر است قصه زحمات مادرها و عشق و توجهشون به بچه ها .
دوباره کوير خشک خاطراتم با يک عکس شخم زده شد و دلم ميخواد که اگر بتونم بذری از اميد توی اون بکارم.
در اولين فرصت يه عکس از الان دو تا پسرا ميزارم تا ببينيد وحال کنيد که از اين دو وروجک با مزه چه موجودات عجيب و غريبی درست شده . ترو خدا يه نگاهی به اشکان بندازيد کاملا؛ نشون ميده که مادر اين پسر چقدر آرزوی دختر داشته که موهای پسرشو دخترونه درست ميکرده خدا که به من نداد به هرکی داده بهش ببخشه خوب دوستان گلم از اينکه اين پست خيلی خانوادگی شد ببخشيد البته خانواده هم جز مهم و زيبائی از وجود همه آدمهاست که انکار ناپذيره . راستی از اشکان گلم هم ممنونم که با اجازه خودش برداشته يه قالب جديد برام گذاشته چون معتقد ه که اون يکی خيلی خسته کننده شده بود تا نظر شما عزيزان چه باشه ؟

نظرات ()