ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
کو همنفسی
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸
 

کو هم نفسی که بوی درد آید از او

صدپاره دلی که آه سرد آید از او

می سوزم و لب نمی گشایم که مباد

آهی کشم و دلی به درد آید از او

                          

یکی بود یکی نبود   یه دل پر دردی بود که هم غم بره را میخورد و هم غم گرگ

یکی بود یکی نبود  یه چشم پر آبی بود همیشه جاری بود یا برای غم دیگران یا از شادی همنوعان

یکی بود یکی نبود یه پای خسته بود  که می دوید تا برسه دست افتاده ائی رو بگیره

یکی بود یکی نبود  یه دست بسته ائی  بود  که قوی نبود  اما تا جون داشت تلاش میکرد تا بسازه و خرابیهارو درست کنه

اما با تمام این یکی بود یکی نبودا   یکی بود یکی نبود   صاحب این دل پردرد و این چشم پر آب   این پای خسته و دسته بسته   همیشه توی جمع ولی  ،  تنها بود

  دوستان عزیز رباعی بالا را که نوشته ام متاسفانه شاعرش را نمی شناسم اما آنقدر به دلم نشسته و با آن زندگی کرده ام  که بد ندیدم برای شما بنویسمش و شما هم بخونیدش شاید از دل گرم و بی همنفس شما گفته باشد و به دل شما هم بنشیند .

  سالها پیش برادر عزیزم که استاد بی نظیری در خوشنویسی هستند این ابیات را با خط خوش نوشته بودند ومزین به یک قاب چوبی  ساده و زیبا  به من هدیه کرده بودند  این قاب سالها زینت بخش دیوار اتاقم بود  . با آمدن به غربت و کوچ اجباری موفق نشدم که همراه خودم داشته باشمش  ولی  همیشه به طور خودکار این شعر از حافظه ام عبور میکرد و از یاد آوریش لذت میبردم  . حالا هم تقدیمش می کنم به شما همه همنفسان و همدلان خوبم              


 
comment نظرات ()