ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
انتظار خورشید
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱
 

دوستان خوبم  سلام

. ماجرای این دستخط زیبا از این قرار است که زمانی که من تصمیم به مهاجرت گرفتم دو هفته قبل از امدنم به منزل مادرم رفتم تا آخرین روزهای سفر نامعلومم را با آنها باشم شبی به منزل تنها برادرم که مثل ستونی در قلبم همیشه استوار است رفتم . ایشان مشغول خوشنویسی بودند. گفتم ؛ چیزی بنویس برای من تا رفیق و همسفر روزهای تنهائیم باشد . ایشان دست به قلم برد و برایم این خط را نوشت و همان لحظه به من داد . سفر کردم و در تمام لحظه هایم این نوشته را با خود دارم و با نگاه کردن به آن هم عشق را می بینم  ، هم صبر و هم نور و روشنائی را . این ها را برای این نوشتم تا شما هم بدانید که گاهی بیت شعری ، جمله کوتاهی و یا دست نوشته ائی ساده می تواند  یک انگیزه باشد برای ادامه دادن و درست ادامه دادن .   در سالهای بعد اشعار دیگری را برایم نوشت و فرستاد . هر کدام از آنها حاوی یکدنیا حرف است که در بیت شعری خلاصه شده است . راستی او از کجا می داند خواهرش دلتنگ و پریشان است او از کجا میدانست روزهای  سختی برایم در پیش است و از کجا میدانست نازدانه خواهرش باید سنگ زیرین آسیا بشود . شاید روح مرا میشناخت و شاید میدانست گاهی چقدر شکننده و کم همت میشوم .   حرفهایم همه از سر دلتنگی است میدانید زندگی در مملکتی که ساعت ده صبحش چون ده شب تاریک و ظلمانی است ، زندگی در جائی که همه چیز راکد است و سر و کارت فقط و فقط با سرماست گاهی انسانها را بی طاقت می کند . راستی اگر این دنیای مجازی و شما دوستان ناشناس اما آشنا تر از هر آشنائی نبودید که انسان با شما درد دل کند چه میشد؛؟ خوشحالم که همه شما رادارم دوستان بیشماری که کدامش برایم دنیائی از عشق را دارند . جهانمهر هروی عزیز که برادرانه و استادانه راهنمایم است  . استاد خوبم حضرت ظریفی که بیش از هر کسی می داند چه می گویم چون ساکن همین کشور و در مجاورت شهرم زندگی می کند نازنین دختر افغان مژگانم که خیلی دوستش دارم نینای نازنینم که به وجودش افتخار می کنم و دیگران و دیگران که هر کدامشان برایم کار هزاران دوست را میکنند و از جوانترها فاطمه و سجادم ، صنوی نازنینم و باز هم دیگرانی که دوستشان دارم .  به خدا همه شما عزیزید اگر تک به تک نامتان را نبردم دلگیر نشوید میدانم که میدانید چقدر به همه شما محبت دارم و دوستتان دارم    از همه شما ممنونم  حالا میخواهم شعری را برایتان بنویسم که در اولین زمستان سرد و تاریک فنلاند و با دست شکسته ائی که به گردنم آویزان بود نوشتم ( کشور فنلاند مهمان نوازی را تکیل کرد و در اولین روزهای ورودم من برف ندیده را بر روی یخها لغزاند تا به قول ایرانی ها آب چشمم را بگیرد )

سکوت کن  ،  صدایت را ببر

اینجا همه ساکتند      سگ پیرزن همسایه در خواب است

و     خود پیر زن از شنیدن صدایت بی تاب است

وقتی که آمدی با خود گفتی        عجب آرامشی واقعا؛ که ناب است

اما سکوت بی اندازه ُ جانفرساست

و دیدی      که     چه آسان خانه ات بر آب است 

و حالا عکسی از پائیز که خیلی دوستش دارم  این عکس با این رنگهای قرمز شادش کمی به انسان نشاط میده بهمین خاطر اینجا گذاشتمش تا شما هم لذت ببرید

تا طلوع خورشید راهی نمانده است

تا دمیدن آفتاب مجالی نیست

 

 باید صبر کنیم خورشید به خانه امان بیاید و   انگاه 

 

بی واهمه  در آینه بنگریم

آینـــه پیوند

 روشنی است  با نور     آینه همخوابگی مقد س 

 

باران و ابر است 

                                                 و آینه من هستم    آینه تو هستی

  بی هیچ حجاب و پرده ائی

 

دعا کن خورشیدم بتابد

 

تا هدیه کنم نور را به دلهای تاریک و دستهای خسته

 

دعاکن

 

تا طلوع خورشید زندگی کنم.....................

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()