ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
کـــوچ در هرانک
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
 

سلام دوستان خوبم

برادر نازنینم جناب آقای علی رشوند مدیریت وبلاگ فرهنگی  هرانک  که با تمام جوانیشان بسیار پر محتوی و پر بار قلم میزنند . اینبار به اینجانب این افتخار را دادند که در مصاحبه ائی با ایشان حضور داشته باشم و به سوالاتشان جواب دهم . چنین کردم و امیدوارم جوابهای مرا که صاف و صادق بود  بخوانید و این جوابها در خور و شان خوانندگان فهیم این وبلاگ خوب و مفید باشد.  این هم آدرس این وبلاگ و البته در قسمت لینک دوستان هم میتوانید ادرس وبلاگ  این جوان نازنین و با استعداد را دریابید . باز هم از اظهار لطف بیدریغ ایشان سپاسگزارم

http://www.rashvand52.blogfa.com/

 

دیروز سالگرد استقلال کشور فنلاند بود و بهمین مناسبت تعطیلی عمومی بود . برای کاری صبح زود از خانه بیرون آمدم البته این کار هم در راستای همان اخلاق بنده بود که هرگز نتوانستم در مقابل در خواست کمک کسی نه بگویم بود به قول همسر محترم من سرم درد میکند برای این طور کارها و گاهی هم کمی از نوع آرتیست بازیش . یکی از وطنداران همسرم که فقط آشنائی مختصری در شمال فنلاند و در سمیناری با هم پیدا کرده بودیم قرار بود به شهر ما بیاید که کاری شخصی را انجام بدهد و از من کمک خواسته بود . . شب با آقای همسر بحث مفید و مختصری در این باره داشتیم و ایشان صراحتا؛ فرمودند که چون فردا روز تعطیل است و بنده میخواهم بیشتر از معمول بخوابم بهتر است شما خودتان این کار نیک و خیر را  که به عهده گرفته اید انجام بدهید . منهم با توجه به سوابقم که همیشه در این طور موارد کوتاه میایم و پرچم تسلیم را فرود می آورم قبول کردم .  باید صبح خیلی زود میرفتم و اورا از جائی به جائی میرساندم و کلیدی هم تسلیمش میکردم . القصه سرتان را به درد نیاورم . صبحگاه آخرین ماه سال آنهم روز تعطیلی و برفی هم میدانید که خوابیدن در یک تختخواب گرم و نرم چه عالمی دارد اما   اما    از آنجا که من خیلی مقید به قول و قرار هایم هستم صبح خیلی زود همچون جن بو داده از خواب پریدم و بیرون رفتم بعد از حدود نیمساعت کلنجار رفتن با یخ و برف ماشین و جارو پارو کردن آن راه افتادم به طرف مقصد و هدف .   معمولا؛ در اینجا و در این فصل سال ما فقط بین سه یا چهار ساعت روشنائی داریم و مسلما؛ این روشنائی از ساعت حدود ده صبح تا دو یا نهایت سه بعد از ظهر است و طبیعتا؛ ساعت شش صبح چون نیمه شبان تاریک و کمی هم وهم انگیز بود . به طرف شهر راندم و دیدم همه جا  پرچم سفید و آبی کشور فنلاند برافراشته شده و شمعهائی برنگ آبی میسوزند . این کارها وظیفه شهرداری است و همیشه بخوبی اینگونه مراسم را رعایت میکنند . شهر در خواب بود و آرامشی در همه جا مستولی . پرنده پر نمیزد و حتی یک اتومبیل هم در شهر دیده نمیشد به طرف ایستگاه قطار رفتم .  ماشین پلیسی از دور  پیدا شد و من را نگه داشت مدارک ماشین را بازدید کرد و گفت : البته میتونی جواب ندی اما دوست دارم بدانم در چنین روز تعطیلی و در این ساعت صبح کجا میروی ؟ با خنده گفتم به کمک کسی میروم که نمیشناسمش فقط بر حسب انسانیت از من تقاضای کمک کرده و من میروم تا او را که در این شهر غریب است به مقصدش برسانم .  پلیس نگاهی به من کرد و گفت : حیف که من صلاحیتش را ندارم اگر نه به تو جایزه ائی میدادم به خاطر حس انساندوستیتت   و بعد با احترام در رابست و با دست علامت داد که بروم و من رفتم . خدا را شکر کردم که صلاحیت نداشت چون اگر داشت مطمئنا؛ من لیاقت این جایزه را نداشتم...........

 دیروز فنلاندیها نودمین سالروز  استقلال خود را جشن گرفتند و با افتخار و عزت به این ازادی و استقلال که اینک به معنی واقعی کلمه در این سرزمین وجود دارد افتخار کردند.  آنها بعد از سالها که مستعمره شوروی و سوئد بودند توانستند حاکمیت خود را بر سرزمین فینها  یا فینلند ثابت کنند و حالا از آن روزهای سخت نبرد و جنگ با افتخار یاد می کنند و آین روز را گرامی میدارند . پرچم یا بیرق فنلاند به طور سمبولیک به رنگ آبی و سفید طراحی شده که ناخود آگاه انسان را به یاد آرامش و صلح میاندازد . دوستی میگفت با دیدن پرچم فنلاند انسان به  یاد دو داشته مهم این کشور میافتد یعنی  آب فراوان و برف .     بهر حال این استقلال  نوش جانشان باد و خدا کند روزی برسد که همه ما معنی آزادی و استقلال واقعی را در تمام یاخته های بدنمان و تک تک سلولهایمان احساس کنیم و چنان کشوری برای خود بسازیم که هرگز حسرت نام استقلال ، آزادی و دموکراسی را نداشته باشد


 
comment نظرات ()