ای کاش حدیث کوچ ما کم میشد........

 
تدارک عیـــد
نویسنده : Shahla ایزدی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
 

  دوست نازنینم  در وبلاگ خانه پدر از من پرسیده بود از نوروز چه خبر ؟ در پست بعدی به طور مفصل در باره نوروز در اینجا  توضیح خواهم داد اما به حرمت دوست خوبم در پاسخش این شعر گونه را که از سردلتنگی سروده شده به ایشان و تمام دوستان عزیزم تقدیم میکنم


 مادرم گندم به آب می ریزد


تخم مرغی رنگ میکند

سفره ترمه را میگشاید و به خود میگوید :

سال نو می آید

ایکـــاش پرستوی مسافرم به وطن بر میگشت

ایکاش دستانم دوباره سایبانش بود و

ایکاش  این بهــار آشیانه ام رتگین میشد

مادرم بر میخیزد

پنجره را میگشاید

تا بروبد غبار تنهائی دل خود را 

از قاب پنجره  

مادرم میداند پرستویش بر نمی گردد

میداند که بالهای پرستویش زخمی و

تن شعر او خونین است

روزی خواهرم به من گفت :

میخواهد قالیچه ائی بخرد و با آن پرواز کند تا دور

او نمیدانست این سرزمین هم دور است و هم بی نور

او نمیدانست که عشق آنجاست  و

خورشید هم آنجاست

خواهرم نمیدانست اینجا پر از خالی هاست

مادرم نیت و نذری دارد

می پزد سمنویش را با اشک زلال دیدگانش

و تقسیم می کند باندازه روزهای رفته من

برهمسایگانش 

غروب که شد    با پشتی خمیده و دستی بر کمر

نفسی میکشد از سر خستگی    و  البته دلتنگی

پای سفره هفت سینش مینشیند

و به قاب عکس مسافرانش خیره میشود

زیر لب می خواند یا مقلب القلوب و الاابصار

و از خدا حالی بهتر میخواهد

سال تحویل می شود 

مادرم برای سلامتی پرستویش دعا میخواند

او همیشه همه  مسافران دور از وطن را دعا میکند

تا روزی که شاید همین فردا باشد     به وطن برگردند.

مادر من مادر همه شماست

همه مادران شما مادر من است .


 
comment نظرات ()