گلای پر پر باغم همه را باد برد
چی شدش که عشق من رو ديگه از ياد برد
اين ابتدای شعر بلندی است که نوشتم و به دوستی هديه کردم . دوستی که سالهای سال خالصانه و سر سپرده رنج غربت رو به جون خريد تا رفيقی نيمه راه نباشه مادر مرد و پدر از يادها رفت و اون به احترام عشقش که شريک زندگيش هم بود در خود شکست و خم به ابرو نياورد حرفی از رفتن به وطن نزد موند و عاشقانه زندگی کرد . چرخ روزگار چرخيد و چرخيد و چرخيد و اين بار قرعه فال به نام او درآمد تا نامردمی و نامردی را يکجا با هم تجربه کنه . و حالا ميدونه که به هيچ چيز دنيا اعتمادی نيست نه عشق نه صداقت و نه هيچ چيز ديگری . دوستم حالا تازه ياد گرفته است که با چشمان بازتری به اطرافش نگاه کنه و سره را از ناسره تشخيص بده .ومن هميشه اميدوارم که هرگز کسی اينچنين به شکست نرسه آمين
نظرات ()