
سلام دوستان خوب و نازنینم
امیدوارم که روز و روزگار اگر چه نمیتوان گفت کاملا" اما تا حدی بر وفق مرادتان باشد . دلم نیامد از تعریف اتفاقی که این چند روز پیش برایم افتاد و حتما" بعد از این به یکی از خاطرات شیرین و خوب من تبدیل می شود شما را بی نصیب بگذارم .
دقیقا" یادم نیست از کی و چگونه دوستی من از اینجا (فنلاند)با یکی از خانمهای هنرمند وبلاگ نویس در ایران شروع شد . واقعا" نمیدونم باور کنید شاید من اونو پیدا کردم و یا شاید هم اون منو شاید هم شباهتی در داشتن خاطرات مشترک از شهر شیراز و یا تشابه اسمی وبلاگهایمان ما را با هم آشنا کرد اما این رابطه به دوستی ساده و بی و غشی بدل شد که همیشه فقط از طریق کامنتهای وبلاگ هایمان بود . زیبا مینوشت و بی پیرایه و چون از شیراز می نوشت دوستیمان عمیقتر شد . تار و پود من با کوچه و پسکوچه های شهر شیراز گره خورده است اگر چه شیرازی نیستم اما شیراز هم یکی از زیباترین شهر خاطرات من است . باور کنید خودمم هم نمیدانم کجائیم فقط میدانم متعلق این کره خاکی هستم و دلی دارم پاک و در دوستی بی ریا هستم و با وفا . بگذریم
این دوستی ادامه داشت تا اینکه چند وقت پیش فهمیدم که این دوست تصمیم دارند در ایام کریسمس سفری به اروپا کنند و دیداری از یگانه پسر دلبندشان که در شهر وین اتریش تحصیل میکنند . خوشحال شدم اگر جه میدانستم فاصله بسیار است و در ایام کریسمس بلیت همه وسائل نقلیه بسیار بالاست اما با این وجود دوستانه و خالصانه برایش نوشتم اگر بتوانی به خانه ام بیائی چشمهایم را فرش قدمهایت میکنم اگر نه خبرم کن تا خودم بهر وسیله شده با پا که نه بلکه با سر به دیدارت بیایم . باز هم تقریبا" مطمئن بودم که این راه دور و دراز و این سرمای کشنده فنلاند جاذبه ائی برای سفر ندارد مخصوصا" هر کس که از ایران میاید وقت کم دارد و کار بسیار و میدانستم این دوست محترم و عزیزم برایش چقدر مشکل خواهد بود که در این زمستان به دیدار من بیاید . القصه بعد از آمدنشان به اتریش چند روزی به سوئد آمدند ومهربانانه و دوستانه تصمیم گرفتند به دیدارم بیایند اگر چه برای یکروز باشد .
باور نمیکنید دوازده ساعت راه را درکشتی نشستند و به سرزمین یخ و برف آمدند تا من را ببینند باور می کنید وقتی با دسته ائی گل به استقبالشان در سالن ترمینال بندر رفتم هنوز خودم هم باورم نمیشد . ظاهرشان را نمیشناختم و عکسی از ایشان ندیده بودم فقط میدانستم و مطمئن بودم در خیل انبوه مسافران حتما" خواهمشان شناخت . ایشان آمدند همانطور که حدس میزدم و در خیالم دیده بودمشان محجوب و با وقار و دوست داشتنی ، کمی مسن تر و صد البته پخته تر از من ، سر در آغوش هم گذاشتیم و انگار سالهاست همدیگر را گم کرده بودم و اینک باز یافته ایم . چنان صمیمانه که حتی از معرفی پسرهایمان به هم غافل شدیم .
به خانه آمدیم بوی مهر و محبت و مهربانی ایرانی و خونگرمی ایلات عشایر شیراز به خانه ام آمد . نمیدانستم باید چه کنم تا تمام محبتم را خالصانه تقدیمش کنم .کوچکی خانه وحقارت اسباب پذیرائی ؟ راستی آیا چه آهمیتی دارد ؟ دوستی که این دنیای مجازی اینترنت و وبلاگ نویسی به من داده بود بی نظیر بود و برایم چون موجودی گرانبها بی بدیل بود . سرتان را به درد نیاورم دوشب و یکروز بسیار کوتاه و زودگذر را با هم و در کنار هم بودیم کوتاه اما پربار و درست در صبح زمستان آخرین روز سال 2008 که روز میرفت تا در شب جای خود را به سال 2009 بدهد ایشان همراه نازنین پسرش از من در ترمینال بندر خداحافظی کرد و رفت ..
بدون خجالت از وجود همسرم که با من برای بدرقه آمده بود گذاشتم تا اشکهایم فرو ببارد و خودم را بدست سکوتی دادم که در آن همه چیز بود.
دوباره فهمیدم هنوز صداقت و محبت نمرده و هنوز دوستی و وفاداری در بین ما آدمها وجود دارد . شاید شما ندانید که همین سفر کوتاه این دوست برایم نمادی شد از چیزهائی که گاهی فکر میکردم مرده واز میان رفته است .
او رفت و رفاقت وبلاگی ما فراتر از همه مسائل زمینی و بیهوده قوت و قوام گرفت . دلم میخواهد همه شما هم بدانید که گاهی همین دوستی ها آنقدر پر ارزش میشود که حدی را نمیتوان بر آن متصور شد . خدا را شاکرم که در این دنیای مجازی دوستانی از این دست زیاد دارم پراکنده در جای جای دنیا و بیشتر در ایران و افغانستان عزیز . هرکس که آمد پیاله ائی چای و قرصی نان باضافه دل ساده ام تقدیمش باد و اگر فرصتی دست داد و به پیش هر یک از شما که رسیدم حتما" به دیدارتان خواهم آمد . پباله ائی چای و دنیائی حرف و حدیث.
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ........

نظرات ()