ای کاش

این شعر را از استاد شفیعی کدکنی در وبلاگ  خانه پدر  از دوست نازنین و فرهیخته ام خواندم و حیفم آمد که شما هم نخوانید و ندانید که

 

 

ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک

یک روز می توانست
همراه ِ خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک

( م _ سرشک )


/ 17 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

سلام بر شهلای عزیز سپاس از نظرتان چرا اینقدر دیر به روز میکنی ؟ شهلای عزیزچرا اشعار خودت رو در معرض دید دوستان قرار نمی دی؟ ارادتمند رضا[ماچ]

مينا _

سلام ...............چيزي نمي توانم بنويسم . من هچوقت دور از وطن نبوده ام . حتي فكرش را هم نمي توانم كنم كه روزي از شيرازم دور شوم . واين شعر شفيعي كدكني را هر وقت با صداي "فرهاد" مي شنوم فكر مي كنم واقعا چقدر خوب بود كه ادم مي توانست وطنش را به هرجا ببرد . شهلاي عزيز اي كاش مي توانستي به ايران بايي . به شيراز تا با هم همه جاي شيراز برويم و همه شيراز را بخو.ريم.يك جا . كاش نوشته هاي من بر لبت تبسم مي اورد تا قطره هاي اشك. مي داني ستوده تهراني عاشق دلخسته شيراز بود . شهلا جان مواظب خودت باش

ج. هروی

شهلا جان سلام! چند روز قبل از شهر دیگری به صفحه ات آمدم. فقط با لفبای پارسی نامت را نوشت ولی کامپیوتر پارسی نویس نداشت مجبور با حرف های انگلیسی نوشتم . اما در مورد شعر زیبای م. سرشک هرچه بگویم کم است. من لز روزگار جوانی با اشعار م. سرشک و از طریق مجلۀ سخن، نگین و بعضی نشریات دیگر آشنا بوده ام.

امید

سلام بانو شهلا نوشته های خیلی زیبای شما را خواندم بسیار زیبا یافتم برای شما موفقیت های بیشتر آرزو مندم با غزلی چشم براهم امید

آزی

سلام شهلا جان اولین باره که اینجا اومدم. شعر استاد اشک هایم را سرازیر کرد. غربت نشینم و با حسرت اینکه کی می تونم برم ایران و پدر و مادرم را ببینم روزها را شب می کنم. بعضی از نوشته های قبلی تون را هم خوندم. خیلی لطیف می نویسید. از پشت نوشته هاتون قلب مهربونتون رو هم دیدم. امیدوارم روزهای شادی داشته باشید

خانه پدر

فقط لازم نیست که وقتی غمگین هستیم غمهایمان را با کسی تقسیم کنیم ، گاهی نیاز داریم شادیهایمان را هم باعزیزانمان شریک بشویم و این در غربت جانفرساست. برایت روز و روزگارخوشی آرزو دارم . ممنونم از ابراز محبتت مهربان[گل]

هارون راعون

سلام شهلا جان! خیلی شعر عالی بود. حضورت چشمانم را روشن نمود. سبز باشی

حسین

ایکاش که میشد با خود برد خانه پدر را و در . . قطعه زیبایست و آرزوی تمامی مهاجران

حضرا ظریفی

سلام شهلای عزیزم! رنجی درونم را میخورد، انگشتان طعنه آمیزی مرا می ازارد، ونا جوان شاید دسیسهء بر وطنم اشتره میکند. هفتهء قبل آمولحتی تامپره را گشودم چشمم به صفحهء فسونگری افتاد که با خودم روز هاست مکی اندیشم. ایمید وارم این حرف دروغ باشد ما آنقدر ناجوان نیستیم وطن ما آنقدر زبون نیست من بدان باور ندارم. بخوانید در اخبار فنلند از کوه کاه ساخته اند یقین دارم چند روزیست از خانه بیرون نرفته ام تا طعنهء همزبانان آزارم ندهد و فنلاندی ها سوالپیچم نکنند این از مزار خا موشان که شما نوشتهاید ترا ژیدی تر است دوست عزیزم شاید خبر یاشید واینک بخوانش بگیرید اگر در تفاهم مشکلی بود از فر زندان کمک بخواهید آنها میدانند. لینک اینست: http://yle.fi/uutiset/kotimaa/2009/05/suomen_rahoittamaa_naisvankilaa_epaillaan_bordelliksi_724382.html? شر منده ام کاش افغان نبودم. ظریفی[خجالت]

ق

ازاین زوایه دیدن عالی است.