وطنـــم

وطنم روح من و قلب من و جان منی

وطنم آب من و خاک من و کان منی

وطنم تو سربلند و استوار  با غرور و افتخار

در کویر تف زده چشمه جوشان منی

وطنم اینجا غریبم ، یک شهید بی زمینم

تو شبای بی ستاره  وطنم تو ماه تابان منی

در هجوم بی کسی و در سکوت بی ترانه

وطنم هلهله شاد و شلوغ شب پغمان منی

گر تمام لعل و گوهر بر سر و رویم ببارد

ارزشی بر من ندارد چونکه تو لعل بدخشان منی

وطنم زنده و دلخوش به تمنای دیدار توام

من چو یعقوب زمانه تو چنان یوسف کنعان منی

نه بهار و نه زمستان نه خزان و نه گلستان

هرگز از خاطر فراموشم نگردی  دلگشا و دلفروز باغ و گلستان منی

خاک تو آباد و آزاد باشد و پاینده باشی

افتخار آسیا تو خاک افــــــغان منی .

این شعر سروده شده برای عزیز افغانی که سالها دور از وطن به سر برده و زبان حال او است برای کشور عزیزش که من برسم دوستی و محبت و پیوندی که بین ما است این شعر را به او تقدیم کردم  آقای مهندُس (اینجینر) بشیر احمد ربیعی  که د رطی سالها دور از وطن اما بنام و یاد وطن زندگی کرده است  و همچنین تحفه ائی است به تمام دوستان افغانی که افتخار دوستی اشان را در طی مدتی طولانی دارم.

/ 4 نظر / 11 بازدید
ميهن

با سلام خدمت دوست گرامی دوست خوبم در هر کجا يه دنيا که زندگی می کنی و هرچی که اسمت است مهم اين است که به ميهنمان هشق بورزيم در باره نکته ای که به من گفته بوديد من آن را اصلاح کردم . با عرض پوزش من شما را در ليست دوستانم اضافه کردم اميد وارم که مرا عفو کنی به اميد ميهنی زيبا يا عليی مدد

يه دوست

سلام من از اين حسی که دارين ودرک بالای تون از مهاجرت واقعا تشکر می کنم وارزو دارم هميشه خوب وخوش باشين خدا يار ونگهدارتان باشد

فرشید

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی هرچه میخواهد دل تنگت بگوی شعر میگویی و گر نثر فصیح کهنه میگویی وگر حرف بدیع جمله راز قلب پر درد تواست حالتی از گرم و از سرد تواست ما زترتیب حقایق رسته ایم دل به خواهش های دیگر بسته ایم تا دل تنگ ات ترا یاری دهد گفتگو با هر که دلداری دهد هیچ آدابی مجو با خود بگو دل ترا با هر چه را میشد بگو