گشت و گذاری در دیار گویا ترین لبهای خاموش

برمن ببخشائید که زبان شما را بدرستی بلد نیستم تا برایتان لالائی بخوانم .

بر من ببخشائید که نمیتوانم با شما حرف بزنم و شمارا از این آرامش دلگیر برهانم.

بر من ببخشائید که وقتی از این دنیا بیزار و از زندگی در مانده میشوم به سراغتان می آیم . اما از دست من برای شما کاری بر نمی آید . من حتی نمیتوانم کاری برای خودم انجام دهم ، من در کار خودم هم وامانده ام من از سر ناچاری و بی رفیقی به شما پناه می آورم تا با شما حرف بزنم هر چند که  همچون همشهریان زنده اتان حتی کلمه ائی از حرفهای مرا نفهمید و حتی ذره ائی از احساس مرا درک نکنید.

من فقط میتوانم بر مزار شما قدم بزنم و به دنیای شما فکر کنم که چقدر با دنیای پر هیاهوی ما فاصله دارد.

امروز بعد از ساعتها فکر کردن به این که حالا کجا بروم که کمی آرامش پیدا کنم در یک غروب سرد و دلگیر به سرزمین شما قدم گذاشتم خاموش بود و غمگین، همه جا غرق در گلهای رنگارنگ و سبزه . این گلها بر خلاف صاحبانشان زنده بودند جاندار ، زیبا و مطمئن

با خودم فکر کردم راستی شما همانطور که د رزندگی زمینیتان راحت بودید و ایمن  در دنیای بعد از مرگ هم در جائی آرمیده اید که ساکت و زیباست . اما در سرزمین من که آدمها در دنیای شلوغ و نا آرام  با انواع بدبختی ها دست به گریبان هستند بعد از مرگ هم این سکون وزیبائی را نخواهند داشت . گورستانهای ماهم پر از سرو صدا وجنجال است و بازار مکاره ائی برای انواع دردسرهای روزمره زندگی .

هرگز طی مدت زندگی در اروپا به زندگی و شادی اروپائیان غبطه نخورده ام . هرگز نخواسته ام به جای آنها باشم اما باید اعتراف کنم که هر بار که به خانه های شما در گورستان قدم میگذارم به خوابگاه بعد از مرگتان حسادت میکنم .

بر من ببخشائید که امروز ساعتها در قلمرو متعلق به شما قدم زده ام و به شما فکر کرده ام ، به خانه تک تک شما سر زده ام شاید آرامشتان را به هم ریخته ام  اما اما من مثل یک مهمان ناخوانده وفضول در برابر  هر سنگ مزاری ایستاده و با خواندن نام و سن وسال آن شخص سعی کرده ام قیافه ائی را تصور کنم.

مثلا؛ مارکو بیست ساله جوانی بلند و بور با چشمانی برنگ دریا

یوهانا  یازده ساله دختری تپل مپل با موهای صاف و قهوه ائی روشن

توماس مرد مسنی که با پنجاه سال سن هنوز توانا و نیرومند است با سبیلهای بور و چشمان گود رفته آبی

به آرامگاه دختر بچه ائی پنج ساله رسیدم دلم میخواست میتوانستم مادرانه برایش قصه بگویم و یا لالائی بخوانم ، دلم میخواست که با صدای بلند نامش را فریاد بزنم  اما این کار را با صدای آران و نجواگونه انجام دادم و صدا زدم سارا   سارا عزیزم با من حرف بزن

اما افسوس که او مرا نمی شناخت و زبان من برایش بیگانه بود 

در این سرای خاموشان که پرنده هم پر نمی زد صدائی توجهم را جلبکرد کمی دورتر از من خانم بسیار جوانی با آبپاش بر روی گلهای آرامگاهی آب می ریخت و با دلسوزی خاک گلها را جابجا میکرد . کنجکاو شدم بعد از رفتنش متعجبانه دریافتم آرامگاه پدری است که سیزده سال پیش در سن هشتاد و دو سالگی از دنیا رفته است .

در آن لحظه باور کردم که در غرب هم هنوز آدمهائی وجود دارند که عشق را می شناستد و به آن اهمیت می دهند .

اشکهای دلتنگیم را پاک کردم و غمهایم را در پشت در گورسنتان جا گذاشتم و با خودم زمزمه کردم زنده باد عشق حتی اگر به یک مرده باشد و زنده باد وفاداری حتی اگر در دنیای بیرحم کشتار عاطفه ها در امروز باشد.

این یاد داشت را در یکی از روزهای دلتنگیم ، پس از برگشتن از همان گورستان روبروی کلیسای نزدیک به خانه ام که محل امن گریه های من است نوشته ام  تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

/ 2 نظر / 24 بازدید
پرستوی مهاجر

سلام شهلا جون خوبی خوشی؟؟ اول عيد ت مبارک وسال خوش وپر باری را برايت ارزو می کنم دوم اينکه وبلاگت خيلی قشنگه وخلی دل انگيز می نويسی من عاشق ادبيات هستم سوم اينکه من از وبلاگ زهرا جان با وبلاگ شما اشنا شدم منو به جمع علاقه مندان وبلاگت بپذير چهارم اينکه من ايرانی نيستم پنجم: سعی کن عکس هم يگذاری ششم اگه به من سر بزنی ازت ممنون ميشم هفتم ............

عبدالخالق

سلام دوست عزيز ممنونم از اين که به ما سر زدی و همچنين از اف های قشنگت وبلاگ شما هم خيلی نازه اميد وارم که از اين هم ناز تر بشه و اين چنذ تا گل هم تقديم به شما موفق باشی به اميد ديدار ...