آیا افغانها خواستار خشونت و جنگ هستند؟؟؟؟؟؟؟

سلام دوستان عزیزم

موضوعی که باعث شد در این مورد مطلب بنویسم . مصاحبه چند روز پیش من با  برنامه ما و شنوندگان که از رادیو صدای آلمان و بخش دری این رادیو پخش میشود هست.گوینده محترم این بخش از برنامه که خود از شاعران و نویسندگان و ژورنالیستهای مطرح افغان در خارج از کشور است . خانم نادیه فضل عزیز از من خواستند تا در رابطه با سفرم به افغانستان با آنها مصاحبه کنم . طبیعتا" پذیرفتم و از این مصاحبه لذت بردم

یکی از سوالات ایشان این بود که : آیا شما همانطور که گفته میشود مردمان افغانستان را خشن و جنگجو و خواستار جنگ دیدید یا خیر ؟ برداشت شما چه بود؟

 جواب من در آنجا کوتاه بود چون وقت کافی نداشتم اما حالا میخوام که به طور بسیط و ساده برای شما از دیده هایم نقل کنم.

 قبل از سفر و زمانی که در تدارک مسافرت بودم به ظاهر خونسرد و بدون استرس  به نظر می آمدم. اما از شما چه پنهان مدتها قبل از سفر خواب به چشمم نمی آمد و نمیدانستم با چه مناظری برخورد خواهم کرد . در خواب و بیداری فضائی را میدیدم پر از خون و کشت و کشتار . آدمهائی در نهایت ،توحش و خونخوار و جنگجو . باور کنید این را به واقعیت میگویم من که سالها بااین مردم عجین بودم بازهم در ته قلبم احساس ترس میکردم . پوششی که رسانه های خبری از  خلق و خوی افغانها میدادند سخت ترس آور بود و وحشتناک .  هر چند که طی سالها زندگی با همسرم ایشان را دیده بودم که حتی تحمل فضای بیمارستان را نداشتند و از دیدن یک زخم ساده بد حال میشدند اما بازهم خوب دیگر انسان است و هزارن فکر و خیال ،اما به هر حال با سلام و صلوات به این سفر رفتم

اولین برخوردم در میدان هوائی یا فرودگاه کابل با پلیسی مهربان و خوشرو صورت گرفت خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که به آسانی از سد اولیه ورود به کشور گذشتم . به شهر رفتم . روزها و روزها و روزها گذشت و من شاهد مردمانی صبور و مهربان ، پر طاقت و از خود گذشته بودم که در هیچ جائی از چهره و رفتار آنها خشونت و بی رحمی را نمی دیدی . دعایشان برقراری صلح و ثبات بود . در پایان سفره هایشان ، در هنگام دعاهایشان ، زمان شادی و غمشان بوضوح می دیدی که چیزی جز امنیت و صلح نمی خواهند .

آنها از جنگ خسته بودند . آنها از کشتار بیزار بودند. به راحتی میدیدی و می فهمیدی که دیگر نمیخواهند کشته شوند و شاهد کشته شدن باشند . بی اغراق بگویم خانواده و فامیلی را ندیدم که حداقل چند زن بیوه و عده ائی طفل یتیم نداشته باشد و تمام اینها ثمره سالها جنگ و آوارگی و بدبختی بود که به چشم دیده می شد .

از خشونت گفتم و مثالی برای شما میاورم .

در تصادفی که مثلا" در یک خیابان شلوغ و پر ازدحام روی میداد شما دعوای فیزیکی و یا بقول معروف دست به یقه شدن را نمی دیدی . با آمدن ریش سفیدی و چند پند و نصیحت سخت ترین مسائل بدون درگیری خاتمه پیدا میکرد . آیا این مردم جنگ طلب هستند  ؟  آیا اینها آرامش نمی خواهند ؟  نه نه هرگز اینطور خیال نکنید .

جنگ طلبی با دفاع کردن بسیار تفاوت دارد . چهره ائی که غربیها از افغانستان ساخته اند چهره ائی است که خودشان برای این مردم ساخته و پرداخته اند اما من در طی مدت اقامتم هرگز خشونت را ندیدم . شاید اگر کسی قصد گرفتن هویت و شهامت و تمامیت ارضی این کشور را داشته باشد ناگزیر از جنگیدن و دفاع باشند اما بخودی خود هرگز افغانها را جنگ افروز ندیدم .

از این موضوع که بگذریم . برمیگردیم به خاطرات کابل

یکی از خاطرات شیرین من که به سنتهایر دلپذیر و دوست داشتنی افغانها برمیگردد مسئله آمدن مسافر است . وقتی که ما به خانه رفتیم و مستقر شدیم روزانه تعداد زیادی از فامیل و دوستان و آشنایان خانواده همسرم برای دادن چشم روشنی بخانه ما میامدند . آنها با شادی و نشاط همراه خود هدایائی می آوردند که به فراخور وسعشان به مادر همسرم تقدیم میکردند . بعضی ها دسته ائی از نانهای گرم و خوشمزه از تنور در آمده می آوردند که وقتی از مادر جانم پرسیدم دلیل آوردن نان چیست ؟. گفتند وقتی مسافر بسلامت به خانه برمیگردد برایش نان را بعنوان برکت و تحفه میآورند تا صاحب خانه نانها را خیرات به سلامت آمدن مسافرش کند . خیلی زیبا و جالب بود من این رسم را خیلی دوست داشتم . عد ه ائی پول میاوردند و میگفتند خودتان این پول را خیرات کنید صدقه سر مسافرانتان که به وطن باز آمده اند. دختر عمه همسرم از راهی دور اما با دلی مهربان و شاد به دیدارمان آمد تحفه اش ظرفی ماست و نان محلی بود . اصرار داشت که من حتما" از نان و ماستش بچشم و چقدر برای من دوست داشتنی بود که با دست تکه ائی نان را میبریدم و در ماست فرو میکردم و میخوردم . باور کنید هرگز لقمه ائی با این لذت در هیچ کجا نخورده ام .

اما ما در مقابل این مهمانان با محبت چه باید میکردیم . مطابق رسم و رسوم مادر همسرم هدایائی برایشان خریداری کرده بود که اکثرا" برای خانمها روسریهای مرسوم و پوشیدنی آن منطقه بود و بهمراه قالبی صابون و یا قوطی کرم  که به آنها تقدیم میشد . مهمانان وقتی که سرشار از لذت دیدار و هم صحبتی با ما قصد برگشت داشتند به اشاره مادرجانم  دخترک نازی  در سینی بزرگی هدیه هارا برایشان میاورد و به آنها میداد . مهمانا ن خوشحال و راضی میرفتند و چند روز بعد دوباره برای دعوت کردن ما به خانه اشان بر میگشتند . من ساعتها می نشستم و با آنها صحبت میکردم . از زنان و دختران راجع به زندگی خصوصیشان ، نحوه آشنائی و ازدواجشان و مشکلات زندگی داخلیشان سوال میکردم و با جوابهای آنها آرام آرام طرح کتاب بعدیم را در ذهن می پروراندم .

محبت میکردم و محبت میدیدم و این عشق و مهر تا روزی که با چشم نمناک از خانه به قصد فرودگاه بیرون آمدم ادامه داشت .

به چند مراسم  حنابندان و عروسی رفتم و با سرخوشی و فارغ از قیل و قال زندگی ماشینی اروپا  برای اولین بار دستانم را با حنا رنگ آمیزی کردم . نمیدانید چه حالی دارد چون آنها ساده و بی پیرایه زیستن .

راستی یک خاطره کوچولوی دیگر هم بگم و تمامش کنم . زنهائی در کوچه و خیابان میگشتند که کار فروش النگوهای رنگین و زیبا را به عهده داشتند آنها عموما" به در خانه ها میامدند و دختران و زنان مشتریان پرو پاقرص آنها بودند  . این فروشندگان چیزی شبیه کولیهای خودمان که در زبان افغانی به آنها کوچی میگویند بودند. روزی دونفر از این فروشندگان به پشت خانه ما آمدند . آقای همسر صدایشان کرد و اهالی خانه همگی به دور آنها جمع شدند از دختران ششماهه تا زنان هفتاد ساله را النگو پوشاند و جالب اینجاست که آمدن این فروشندگان به خانه با شور و حالی وصف ناشدنی همراه بود . حتی دختران همسایه از راه پشت بام به خانه ما آمدند و النگو خریداری کردند. منهم دستانم را پر از این النگوها کردم و البته از شما چه پنهان چند روز بعد همه آنها راشکستم چون شبها با تکان دادن دستهایم از جرینگ جرینگ این النگوها از خواب بیدار میشدم . زنان فروشنده چون متخصصینی ماهر اول دستهایت را وارسی میکردند تا اندازه النگوها را مشخص کنند و بعد با مهارت این النگوها را که شکننده و بسیار نازک بودند به دستهای ما میکردند . خلاصه عالمی داشت این النگو خریدنها . عکسهایش را برایتان میگذارم .

النگوها را چوری و النگو فروشها را چوری والا می گفتند

خاطرات این سفر  همچنان ادامه دارد..........

 

 

/ 64 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته سید

سلام شهلای عزیزم . خوب شد دست از گله برداشتی . اهاهااهاه افغانها گلایه را نیمی از جنگ میدانند . خاطرات را خواندم . یاد روز شیرین کابل بخیر ،ما هم در منطقه بنام شیوه کی در زمان طالبان مهله میرفتم. انجا توت ، میوه دیگر را نوش جان میگردم . خیلی کیف میکردیم . پغمان ها حتی در وقت جنگها هم میوه های شیرین اش به خصوص سیب پغمان ما را به طرف خود میکشاند . انزمان طاق ظفر همه پیکر در هم ریخته بود . صرف برای اسکلیت اش پذیرایی ایستاده بود . شنیده ی گفته اند خداوند در دنیا و آخرت همسایه بد نصیب کسی نکند . امروز هم پاکستان از سرما دست بردار نیست . و در گذاشته آسیب بیشتر به سرزمین افغانستان میرسد . حالا مستقما با مردم بیچاره و مظلوم افغان . انتحاری ... روز بروز بیشتر شده میرود . باشه به هر صورت عزیزم ! خرسند میشوم اگر از خودت در مورد پذیرایی مسافران از جانت مردم ایران بشنوم . برایم جالب خواهد بود گر بدانم با محبت فرشته سید

حضرت ظریفی

سلام خواهر شهلای عزیز! این لینک متن تر جمه همان بخشی از وبلاک شما هست که سرودم را بدان لطف فرموده ایذ بزبان فنلاندی امد باز شود وبخوانش گرفته بتوانید. http://translate.google.fi/translate?hl=fi&sl=fa&u=http://shahla-ezadi.persianblog.ir/post/107&prev=http://blogsearch.google.fi/blogsearch%3Fhl%3Dfi%26ie%3DUTF-8%26q%3Dlink:zarifi.blogfa.com%26lr%3D%26sa%3DN اگر برای شما باز شد زیباست خبرم کنید تا متون دیگر نیز ازین طریق به زبان فنلاندی بدست آید عرض ارادت. ظریفی تامپره[گل]

روشنک

شهلا خانم آیا شما افغانی هستید؟

دختر اریایی

سلام مطالب جالبی داری خانم اگه میشه منم لینک کن به نام هم وطن اریای [گل]