روزگـــاری. . . . . . .

روزگاری قلب من در مشت تو 

چون قناری بود در چنگال باز

میتوانستی بمیرانی مرا

با نگاهی ، خنده ائی با رمز و راز

 

 

روزگاری چشم من در پای تو

چون چمنزاری پر از آ لاله بود

میخرامیدی چو کبک بی رقیب

خون به دل قلب منم چون لاله بود

 

 

روزگارانی مرا چون ابر و باد

داشتی هر جا که تو میخواستی

میشدم مهتاب در وقت غروب

گر که تو یک ماه نو میخواستی

 

 

من تو را فریاد بودم در نفس

میکشیدم با تو هر آه و دمی

می شکفتم چون عروس نوبهار

گاه خنده از تو آنهم یک کمی

 

 

پر پر ناز نگاهت پر ز شوق

بال پرواز نفس بودی مرا

چون غزال سرکش دشت و دمن

با حضورت یک قفس بودی مرا

 

 

میکشیدی با غرورت تو مرا

تا بیابان پر از وهم و فریب

میستودم هر دروغ و حیله ائی

عاشقی بودم حسود و بی رقییب

 

 

روزگارانی دلم دریاصفت

موج میزد ساحل غلطان تو

صید میکرد راحت و بی دغدغه

در و مروارید ازانبان تو

 

 

یک زمان آرام بودم چون سکوت

تشنه فریاد و غوغاهای تو

می نشستم چون نسیمی بی صدا

بوسه ائی بر حسرت لبهای تو

 

 

عاشقانه ، قصه مهر و وفا

زمزمه گر بودم و خنیاگرت

همچو شهرزادی نجیب و سربراه

در هزارو یکشبی اندر برت

 

 

تو مرا نشناختی هرگزکه من

بازی و بازیچه دستت شدم

میروم ساغر شکسته بی نصیب

می نخورده ساقی مستت شدم

 

 

خاطرم آزرده و بشکسته دل

میروم با کوله باری از جفا

تا نگوئی پس چه شد شهلای من

ترک دنیا میکنم  ای بیوفا

 

دوستان خوبم08.gif

 

این شعر را در سپتامبر۲۰۰۵ در شهر دوسلدورف آلمان نوشتم . امروز در ضمن جستجو

 در یکی از فایلهایم آنرا یافتم و تصمیم گرفتم آن را در این پست برای شما عزیزان بگذارم

. از همه دوستان صاحبنظرم میخواهم که نظرات خود را برایم بگذارند و مطمئنم که راهنمائی

خواهند کرد . 

یکدنیا ممنون از مهربانیتان

با تشکر و سپاس بی حد برای اظهارلطف و مرحمت دوستان و نظرات نیک و مهربانانه

 اشان . از

راهنمائی های استادان بزرگوارم که راهنمائی های لازم را کرده اند بی نهایت ممنونم .. با

 

توجه به بضاعت اندکم سعی در تغییر این قافیه های ناموزن کرده ام که امیدوارم مورد توجه

 قرار بگیرد.

استاد گرامیم   جناب جهانمهر هروی مثل همیشه به این خواهر کوچکشان

 التفات داشته و چند بیتی در استقبال از این ابیات سروده اند که با توجه به

 

زیبائی و ظرافت کارشان و با اجازه از این استاد گرامی این چند بیت را در اینجا

اضافه میکنم  . بسیار ممنون و متشکرم

بنده سروده بودم :

میشدم مهتاب در وقت غروب


گر که تو یک ماه نو میخواستی

     

و ایشان سروده اند  :

ماه نو میگشتم و قوس قزح


گر مرا فصل درو میخواستی


در حریمت من غزل میخواندم


با من ار گفت و شنو میخواستی


سبز میگشتم به صحرای دلت


تا که تو گندم و جو میخواستی


میشدم سرلوحه لفظ و سخن


گر مرا معنی نو میخواستی

/ 51 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانه پدر

شهلا جان چه شعرهای بااحساس و زيبايی گفتی ، از اشعار خودت باز هم برايمان بنويس

زيوری ويژه

سلام خواهرخوبم به اميد سلامتی شما هرازگاهی به کلبه شماسرميزنم اماشما..... گلايه ندارم امادلم ميگويد فقط درسايه ای درختان بهشت باشيد

پسرت ز ايران

سلام مادر جان به به چه شعر قشنگی واقعا لذت بردم خيلی وقت بود که سعادت نصيبم نشده بود و نيامدم پيشت حالا که امده ام کافی نت دارم وبلاگ زيبايتان را می خوانم کلمه کلمه اش برای من درسی است بزرگ دوستت دارم مادر عزيزم

حسين

سلام خانم ایزدی.بسیار زیبا سروده بودید.انشالله سروده های بعدیتان را مشتری باشیم.باز خواهم آمد.بدرود

آتشپرچه

بعد از سالهای طولانی شعريکه بدلم چون اشعار (نادر نادرپور )چنگ زد همانا اين سروده ايی شماست....بمانی به زلالی آب همواره!

مارال

سلام خیلی عالی بود شعرتون خیلی خیلی زیبا امیدوارم موفق باشید. تا بعـــــــــــــــد... خدانگهدار

نسيم آشوری

سلام هموطن عزيز . ممنون از لطف شما آره من از ايران آمدم فعلان در يونان هستم. باز هم تشکر ميکنم.

کریمی

سلام ویبلاک خوب دارید موفق باشید [گل]