دلتنگی برای شیراز

در آرزوی بودنت مهربان یارم

سالهای دراز گذشت

در خیال داشتنت غمخوارم   پیمانه عمرم پر شد

اینک منم و رنجی نهفته در چشمان بی رنگم

و احساسی به واقعیت سکوت

هرگز به هرگز فکر نکرده ام

میخواهم روزی که شاید همین امروز باشد    برگردی

احساسم دروغ نمی گوید

صاف و ساده است  مثل کف دست

وقتی می گوید می آیی   حتما؛ بر می گردی

با همان صبوری همیشگی ات    ای جاودانه بی همتا

 دوستان گلم هوای سرد زمستان اینجا هم به بهار تبدیل میشه اما یواش یواش  ،  امروز به دیدار دوستی رفتم که داشتنش برای من مثل یک غنیمت میمونه . آخه میدونید دوست زیاده ولی دوستی که بدونی  میتونه کج بشینه و راست بگه زیاد پیدا نمیشه در این کنج غربت که احساس می کنی یواش یواش داری تبدیل به یک سنگواره یا فسیل می شی داشتن یه همزبان خیلی ارزش داره . البته منظورم از همزبان همدل است چون شاعر می گه همدلی از همزبانی بهتر است و واقعا؛ هم همینطوره .  بهر حال رفتم قهوه ائی و سیگاری و پشت بندش ساعتی فراغبال از تمام قیل و قال دنیا به زبان شیرین فارسی حرف زدیم و کاملا که احساس کردم نیازهای روانیم تموم شده بلند شدم و دوان دوان خودم را به سر کارم رسوندم . راستی بد نیست اگه گاهی ففط گاهی آدما از جلد خودشون بیرون بیان و نقابشون را بردارند و بشینن با یک همدلی اونی باشن که واقعا هستند نه اونی که دوست دارن نشون بدن هستند.

اینروزا یاد بها رشیراز بد جوری کلافه ام کرده بوی عطر بهار نارنج که شاخه های تر و تازه اون از دیوار خانه همسایه به خانه ات سرک بکشه و با تمام وجود عطر اونو حس کنی و یا باغ ارم  که توی بهار واقعا؛ دیدن و حس کردن داره  همیشه توی دوتا فصل من زیاد به باغ ارم می رفتم یکی اوایل بها ربود و یکی اواسط پائیز . به خدا دیدن داشت  اگر عاشق نبودی عاشق میشدی و دلت میخواست زار زار گریه کنی اگر شاعر نبودی شاعر میشدی و دلت میخواست بغل بغل شعر و ترانه و دو بیتی بگی و در بند اینم نباشی که کجای بیتت ناقصه  . طبیعیه که با اون بهار و هوای خوب شاعری مثل حافظ پاشو  از شیراز بیرون نذاره . عجب خاک دامنگیری داره شیراز و واقعا؛ وقتی بری دلت نمیخواد ازش برگردی  . اما خوب دست تقدیر یه بار دیگه از آستین بیرون اومد و منو به یه جائی پرت کرد که محتاج اهل دلی و همصحبتی بی غل و غش باشم  . روزا گرفتار و شبها هم شب زنده دار و در بند گرفتاری های روز بودن مجالی برای اندیشیدن به خود را به آدم نمیده  شهر پاک و پاکیزه با ایرانی های پاستوریزه شده و ترو تمیز که اگه منعشون نکنی دوست ندارن حتی به زبان شیرین فارسی حرف بزنن دنیارو برام بی ارزش تر از اون میکنه که بخوام بهش فکر کنم و بهمین خاطر سعی میکنم با نوشتن و خوندن وقت بیشتری بگذرانم و گاهی هم درددلی با شما دوستانی که کمابیش اهل قلمید .

نمیدونم در کجای جهان هستید اما اینو میدونم که بین شما آدمای یکرنگی پیدا میشه که نمونه و الگو هستن پس به عشق همونا مینویسم به امید اینکه شما هم یکی از اونها باشید.

/ 7 نظر / 24 بازدید
خيبر

سلام دوست عزيز! نوشته ات زيبا بود و با احساس لذت بردم هميشه نويسا باش و با خيال آزادتر و بلندتر بنويس و هيچ چهار چوبی برای انديشه ات نساز بهار باشی

وحید

سلام سال نو را به شما تبريک ميگويم دنیا گذرگاهی است میان آنچه که اندیشیده ایم و آنچه کرده ایم دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست همین لعن تاریخ است بر انسانی که خواست اما نشد

دکتر رحمانی

سلام دوست محترم و مهربان خوشحالم که با شما آشنا ميشم و باز يک بار ديگر به تعداد دوستانم افزوده شد. وبلاگ شما و بخصوص نوشته شما خيلی عالی بود . تمامش را خواندم و اميد دارم که مرا نيز از جمله دوستان کج بشين و راست بگوی خود قبول کنيد . انشا الله خدا نگهدار شما و منتظر جواب هستم تا لينک شما را به افزايم در جمع ديگه دوستان ناز و خوبم

خيبر

سلام دوست نهربان!!! ممنون از نظر خوبتان اما حرفی را ميخواهم با شما مشترک بسازم اين که چند روزی بيش نميشود که مينويسم و کوشش ميکنم که با احساس تر بنويسم و حرف ديگر اين که شما گفتيد که (شعر نو قالب معين ندارد بايد با احساس بيشتر سروده شود) فکر نمی کنيد که شعر گونه ام را در چهار چوب احساس انداخته ايد؟ با محبت

خيبر

مهربان

خيبر

سلام مهربان!!! بسيار ممنون از شما باران نظرهايت عطش قلبم را مينوشد و نهايت زندگی بخش است به اميد اين که قطره های زياده از بحر شما نصيبم باشد فکر ميکنم که نبايد هيچ اثری و يا انديشه ای در چهار چوبی قرار بگيرد ميدانم که احساس ميافريند اما نبايد احساس چهار چوب باشد و هميشه ميخواهم در هر آيينه ای تصوير ازادی بپاشم چشم را راه ام