کـــوچ در هرانک

سلام دوستان خوبم

برادر نازنینم جناب آقای علی رشوند مدیریت وبلاگ فرهنگی  هرانک  که با تمام جوانیشان بسیار پر محتوی و پر بار قلم میزنند . اینبار به اینجانب این افتخار را دادند که در مصاحبه ائی با ایشان حضور داشته باشم و به سوالاتشان جواب دهم . چنین کردم و امیدوارم جوابهای مرا که صاف و صادق بود  بخوانید و این جوابها در خور و شان خوانندگان فهیم این وبلاگ خوب و مفید باشد.  این هم آدرس این وبلاگ و البته در قسمت لینک دوستان هم میتوانید ادرس وبلاگ  این جوان نازنین و با استعداد را دریابید . باز هم از اظهار لطف بیدریغ ایشان سپاسگزارم

http://www.rashvand52.blogfa.com/

 

دیروز سالگرد استقلال کشور فنلاند بود و بهمین مناسبت تعطیلی عمومی بود . برای کاری صبح زود از خانه بیرون آمدم البته این کار هم در راستای همان اخلاق بنده بود که هرگز نتوانستم در مقابل در خواست کمک کسی نه بگویم بود به قول همسر محترم من سرم درد میکند برای این طور کارها و گاهی هم کمی از نوع آرتیست بازیش . یکی از وطنداران همسرم که فقط آشنائی مختصری در شمال فنلاند و در سمیناری با هم پیدا کرده بودیم قرار بود به شهر ما بیاید که کاری شخصی را انجام بدهد و از من کمک خواسته بود . . شب با آقای همسر بحث مفید و مختصری در این باره داشتیم و ایشان صراحتا؛ فرمودند که چون فردا روز تعطیل است و بنده میخواهم بیشتر از معمول بخوابم بهتر است شما خودتان این کار نیک و خیر را  که به عهده گرفته اید انجام بدهید . منهم با توجه به سوابقم که همیشه در این طور موارد کوتاه میایم و پرچم تسلیم را فرود می آورم قبول کردم .  باید صبح خیلی زود میرفتم و اورا از جائی به جائی میرساندم و کلیدی هم تسلیمش میکردم . القصه سرتان را به درد نیاورم . صبحگاه آخرین ماه سال آنهم روز تعطیلی و برفی هم میدانید که خوابیدن در یک تختخواب گرم و نرم چه عالمی دارد اما   اما    از آنجا که من خیلی مقید به قول و قرار هایم هستم صبح خیلی زود همچون جن بو داده از خواب پریدم و بیرون رفتم بعد از حدود نیمساعت کلنجار رفتن با یخ و برف ماشین و جارو پارو کردن آن راه افتادم به طرف مقصد و هدف .   معمولا؛ در اینجا و در این فصل سال ما فقط بین سه یا چهار ساعت روشنائی داریم و مسلما؛ این روشنائی از ساعت حدود ده صبح تا دو یا نهایت سه بعد از ظهر است و طبیعتا؛ ساعت شش صبح چون نیمه شبان تاریک و کمی هم وهم انگیز بود . به طرف شهر راندم و دیدم همه جا  پرچم سفید و آبی کشور فنلاند برافراشته شده و شمعهائی برنگ آبی میسوزند . این کارها وظیفه شهرداری است و همیشه بخوبی اینگونه مراسم را رعایت میکنند . شهر در خواب بود و آرامشی در همه جا مستولی . پرنده پر نمیزد و حتی یک اتومبیل هم در شهر دیده نمیشد به طرف ایستگاه قطار رفتم .  ماشین پلیسی از دور  پیدا شد و من را نگه داشت مدارک ماشین را بازدید کرد و گفت : البته میتونی جواب ندی اما دوست دارم بدانم در چنین روز تعطیلی و در این ساعت صبح کجا میروی ؟ با خنده گفتم به کمک کسی میروم که نمیشناسمش فقط بر حسب انسانیت از من تقاضای کمک کرده و من میروم تا او را که در این شهر غریب است به مقصدش برسانم .  پلیس نگاهی به من کرد و گفت : حیف که من صلاحیتش را ندارم اگر نه به تو جایزه ائی میدادم به خاطر حس انساندوستیتت   و بعد با احترام در رابست و با دست علامت داد که بروم و من رفتم . خدا را شکر کردم که صلاحیت نداشت چون اگر داشت مطمئنا؛ من لیاقت این جایزه را نداشتم...........

 دیروز فنلاندیها نودمین سالروز  استقلال خود را جشن گرفتند و با افتخار و عزت به این ازادی و استقلال که اینک به معنی واقعی کلمه در این سرزمین وجود دارد افتخار کردند.  آنها بعد از سالها که مستعمره شوروی و سوئد بودند توانستند حاکمیت خود را بر سرزمین فینها  یا فینلند ثابت کنند و حالا از آن روزهای سخت نبرد و جنگ با افتخار یاد می کنند و آین روز را گرامی میدارند . پرچم یا بیرق فنلاند به طور سمبولیک به رنگ آبی و سفید طراحی شده که ناخود آگاه انسان را به یاد آرامش و صلح میاندازد . دوستی میگفت با دیدن پرچم فنلاند انسان به  یاد دو داشته مهم این کشور میافتد یعنی  آب فراوان و برف .     بهر حال این استقلال  نوش جانشان باد و خدا کند روزی برسد که همه ما معنی آزادی و استقلال واقعی را در تمام یاخته های بدنمان و تک تک سلولهایمان احساس کنیم و چنان کشوری برای خود بسازیم که هرگز حسرت نام استقلال ، آزادی و دموکراسی را نداشته باشد

parchamvw9.jpg

/ 48 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطش کوچ

سلا بر عزيزی که در غربت عزيز تر است شهلا جان فکر ميکنم يک ارتبا ط عاطفی عميقی بين من وشما ايجاد شده است ..واقعا دوستتان دارم واز صميم قلب براتون همه خوبيها را ارزو ميکنم مصاحبه تان را خواندم ..به دلم نشست ..از دل بر امده بود لاجرم......

زهرا

سلام. از اونجا که همسر شما هم افغان هستند من لازم دونستم برای اطلاعتون فقط ( چون نمی تونيد شرکت کنيد) بهتون بگم که ما آخر اين ماه يک برنامه بت عنوان ادبيات و سينمای افغانستان داريم. دلم می خواستيد شما هم شرکت می کريدی ولی اگر کسی در ايران هست که علاقه منده می تونيد ازش بخوايد که شرکت کنه . ممنونم

خانه پدر

با سلام از اينکه با شما آشنا شدم خوشحالم . به ملت بزرگ افغانستان که برادران ما هستند و در بسياری از جهات اشتراک فرهنگی و تاريخی داريم بسيار بسيار احترام قائل هستم ولی اين نکته را هم اضافه کنم که اگر همه تحصيل کرده ها و روشنفکران افغانی که در سراسر دنيا پراکنده هستند به کشور خودشان خدمت ميکردند توده هموطنانشان انقدر صدمه نميديدند .من به شخصه برای همراهان کم سواد بن لادن که در بدترين شرايط رهبر خودشان را تنها نگذاشتند جدای از موشکافی در عقايد آنها ، خيلی علاقه و احترام قائل هستم.موفق باشيد

mehdi

salam aziz baad az vaghfe ei bargashtam movafagh bashi ta baad

خانه پدر

شهلا جان اظهار محبت شما به من رسيد. برای اينکه يادگارتان را در خانه دلمان داشته باشيم يادداشت شما را کپی کردم و در خانه پدر آوردم . از اينکه برای گذاشتن کامنت دچار دردسر شديد عذر ميخواهم .

ستاره

سلام دوست گلم باپست جدید به روز هستم منتظرم وب زیبا ومفیدی دارید تا دیداربعد حق یارت[بدرود]

پيام

سلام همسايه عزيز! سايت همسايه با يک شعر جشم انتظار قدمهای شما است.

mehdi

salam shahlaye aziz mamnoon az hozoore garmet zende bashi ta baad

منير سپاس

سلام شهلاجان ایزدی!در قدم نخست از حضور سبز تان در این زمستان سرد در اشیان خیال سپاسگزارم جشن ازادی فنلاند را برای تان تبریک می گویم خانه تان زیباست و نامش زیباتر ،چون زندگی خود کوچ است و سفر. با محبت منیر سپاس

فاطمه

سلام مادر جان! خوبی؟ دوستتدارم مادر جان فقط خواستم احوالت را بگيرم