ادامه سفرنامه........

 

براتون گفتم که بالاخره  با تمام مشکلات از دبی پرواز کردیم . هواپیمای قدیمی و درب و داغونی که سوار شدیم توسط ایرلاینی خصوصی خریداری شده بود و احتمالا" چون دیگه داشت از رده خارج میشد بقیمت مناسب به این شرکت انداخته بودنش. خلاصه غذا افتضاح ، سرویس بد و اضطراب هم که مزید علت این سفر بود . ناخودآگاه آدم احساس نا امن بودن میکرد . در هواپیما به سه زبان انگلیسی ، فارسی دری و پشتو به همه خوش آمد گفتن .اما راستش رو بخواین من اینقدر ترسیده بودم که هیچ لذتی از این که فارسی میشنیدم نبردم ( این حرف رو در راستای قولی که به خودم دادم نوشتم قول دادم همه چی رو راستا حسینی و بدون مبالغه و صادقانه بگم اگرنه عمرا" حرفی از ترس و بیم می زدم)

خلاصه حدود دو ساعت در راه بودیم همسر مهربانهم غرق در تفکر مدام سرک میکشید بیرون رو نگاه میکرد . هرگز در طی بیست و شش هفت سال زندگی این قدر اورا بی قرار ندیده بودم . یه لحظه بهم گفت " خانم لطفا" پائین رو نگاه کن و از دیدن خلیج فارس لذت ببر .  لذتی بهم دست داد احساس غرور ، احساس عشق و احساسی غیر قابل تعریف.از حوالی بندر عباس هم رد شدیم از اینکه در گوشه ائی از آسمان وطنم  عبور میکنم  هم خوشحال شدم و هم غمزده .اما ترجیح دادم که به حال و روز همسرم توجه بیشتری  بکنم که بیشتر از من استحقاق دلسوزی رو داشت . اینقدر هر دو غرق افکار  خودمان بودیم که دقیقا" نفهمیدیم که کی به ما گفتن که کمربندهارو ببندیم و اماده فرود باشیم. حدود نیمساعت در حال فراز و فرود بودیم . تمام منطقه پوشیده از کوه بود . کوههائی با ارتفاع خیلی بلند و نشانی از سرسبزی و آبادانی در هیچ نقطه ائی نبود . کاملا" میشد احساس کرد که در یک منطقه کوهستانی هستیم . من در پروازهای متعددی که داشتم هرگز ترس رو به اونصورت تجربه نکرده بودم اما این بار با وجود این کوهها و تکانهای هواپیما برای فرود آمدن که البته ناگزیر هم بود  ترسیده بودم و دست همسرم را محکم گرفته بودم.بالاخره با سلام و صلوات دقیقا" روی آسمان کابل قرار گرفتیم . به همسرم گفتم چه فکر میکنی  . ؟ اشک در چشمانش جمع شد و گفت قابل توصیف نیست سی سال پیش جوانی بودم پر شور که این آسمان و این وطن را ترک کردم اما حالا مردی هستم دنیا دیده و با تجربه .

توصیف مناظر کابل از بالا تقریبا" کاریست مشکل و باید بگم این شهر مخروبه و شلوغ  هیچ تشابهی با یک پایتخت نداشت . توده عظیمی از گرد و غبار شهر را پوشانده بود و هیچ اثری از طراوت و شادابی طبیعی را پیدا نمیکردی و البته بعدها من علت اینهمه گرفتگی را در کابل یافتم.

در فرودگاه کابل البته وضع فرق میکرد . فرودگاهی نوساز با همه جور امکانات و کارمندانی خوش برخورد و اکثرا" جوان . با خوشروئی به ما خوشامد گفتند و مهر ورود را به پاسپورتهای ما زدند . در فرودگاه کابل بشدت مسائل امنیتی رعایت میشد و به هیچ استقبال کننده ائی اجازه دخول به محوطه فرودگاه داده نمیشد و پس از طی مسافتی مستقبلین را میدیدی که با دسته های گل به دیدار عزیزانشان آمده بودند. من خوشحال بودم که رعایت تدابیر شدید امنیتی به حدی هست که احساس کنی هیچ خطری متوجه این منطقه نیست .

از رسیدن و دیدار بستگان همسرم چیزی نمیگم چون نمیتونم به شما بگم که چه شور و غوغائی بود فقط به شما بگم که همه چیز زیبا و قشنگ بود ما غرق در بوسه ها و محبتهای بی پایان اونها شدیم و من احساس کردم در بین خانواده خودم هستم . مادر همسرم را قبلا" دیده بودم اما چهره های نا آشنای دیگری را دیدم که همه ارتباط خونی نزدیک با همسرم داشتند . خدایا  آنهاعمه و عموی فرزندانم بودند، چه پیوند نزدیک ومشترکی.چقدر دور و چقدر نزدیک!!!!!!!

بمحض خروج از فرودگاه چندین پست بازرسی را رد کردیم که به شکلی ساخته شده بودنذ که احتمال هرگونه عملیات انتحاری را محدود میکردندو ما کم کم به طرف شهرحرکت کردیم . همه جای خیابانها پر از چاله چوله بود و شکافهای عمیق در بعضی قسمتها حاکی از سالها جنگ و انفجار بود .. ترافیک شدید و وحشتناک بود . گرمای هوا برای ما که از منطقه قطب و سردسیر آمده بودیم غیر قابل تحمل بود . خدا خیر به مغازه های آبمیوه فروشی بده که قدم به قدم پذیرای ما با آب معدنی خنک و آبمیوه تازه بودن . اگر از من بپرسند که ماهرترین رانندگان دنیا در کجا هستند بی شک خواهم گفت کابل . رانندگان کابلی چنان با مهارت و استادی راه خود را بدون در نظر گرفتن حق و حقوق دیگران پیدا میکردند که برای کسی که از اروپا به آنجا میرود شوکه آور است . بهر حال در همان حالت هم لحظات اولیه ورودم را با دوربین کوچک عکاسیم جاودانه میکردم .

 در ابتدای ورود با شهری زیبا و قدیمی برخورد کردم که احساس محبت و نزدیکی را با ایران برایم تداعی می کرد آشکارا متوجه شدکم که کابل زیبا هنوز چهره زخمی و جنگ زده خود را ترمیم نکرده است . آٍثار درد و رنج را از سی سال جنگ و نابودی بوضوح میشد دید و من با تمام وجودم این رنج را احساس میکردم .. برای من این سوال پیش آمد که واقعا" در این سالهای گذشته رئیس جمهور محترم افغانستان به چهد کاری مشغول بوده که با آنهمه کمکهای میلیونی موسسات خارجی به این کشور هنوز راه عبور و مرور مردم مثل دل و جگر زلیخا تکه تکه و سوراخ سوراخ است .

بعد از طی مسیری طولانی به مرکزشهر نزدیک شدیم . آثار مدنیت و شهرنشینی ظاهر شده بود و من میدیدم چندان هم که در تصوراتم بود کابل شهر کوچک و کم جمعیتی نیست بلکه شهری بزرگ و وسیع و بسیار شلوغ بود . جائی که چون سایر کشورهای آسیائی نبض یک زندگی پر ماجرا بخوبی در آنجا میتپد. سوپر مارکت و بقالیهای کوچک و بزرگ بازارهای روز پر از میوه و تره بارکه روی چرخهای دستی خوراکیهارا حمل میکردند و هزارن هزار موضوع دیدنی دیگه کاملا" مرا از خود بیخود کرده بود که فراموش کرده بودم به بچه هایم زنگ بزنم و رسیدنمان ار به آنها خبر بدهم.

ادامه دارد...................

 

دکه ها آبمیوه فروشی که در اولین برخورد در اون حرارت و گرما دلت میخواست از ماشین پیاده بشی و نوش جون کنی

 

 یکی از خیابانها کابل

 بازارهای فروش میوه و تره بار

 

یکی از میادین شهر

یکی از مراکز خرید . کابل سیتی سنتر

 

/ 17 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ق

امیدوارم سفرکابل خوش گذشته باشد منتظر قسمت های بعدی می مانیم. موفق باشید.

محمد ظاهر نظری

شهلا خانم ایزدی! با سلام، من وبلاگ های زیادی را مطالعه می کنم و عادت ندارم نظر بدهم، اما می خواهم احساسم را از خواندن این قسمت سفرنامه تان بیان کنم، موقع دیدار آشنایان همسرتان، لحظه ورود به کابل را که خواندم اشک ریختم، با آنکه اهل این سرزمین ام اما خانواده های من و همسرم در ایران هنوز مهاجرند، این لحظات مرا به یاد بستگانم انداخت که اینک از هم دیگر دور افتاده ایم. بی صبرانه منتظر بقیه سفرنامه تان هستم.

سروش

انعکاسی خیلی زیبا ازهمه چیز یک لحظه مرا در آغوش وطنم بردی منتظر ادامه سفر نامه هستم راستی خیلی لطفه کردی قدم رنجه کردی سر بلند باشی

زریر

سلام خواهرم خیلی خیلی خوش آمدی و صفا آوردی تصاویر قشنگ و سفر نامه ی دلچسپ تان را دیدم و خواندم ،باور کنید خودم را در وقت خوانش آن همسفر راه تان میپنداشتم خدا روزی را میسر سازد تا دیگر همه در آغوش میهن دوستداشتنی بر گردیم برایتان صحت و سلامتی میطلبم موفق باشید[گل]

نیلوفر

‫سلام شهلا خانم؛ از شما تشکر می کنم که به وبلاگم سر زده وقت گذاشتید و زحمت خواندن آنرا قبول کردید. این قسمت سفرنانه تانرا هم خواندم برایم جالب بود آدم را به هیجان فرو می برد. اینکه شما دنبال ناشر افغان هستید، تنها رهنمائی ای که من می توانم بکنم شما به نشانی: ttp://www.shahmbookco.com/mainpages/?q=contact بروید. شاد و پیروز باشید! زنده باد انسانیت و الفت! [گل]

نیلوفر

‫ببخشید که در نشانی پایین حرف h در اول و حرف s در آخر، هنگام کپی کردن نیآمده اند. شما به این نشانی بروید: http://www.shahmbookco.com/mainpages/?q=contacts

محمد یعقوبی

سلام نوشته هاتون خیلی زیبا بودن . من خیلی لذت بردم . برام شیرین بود نوشته هاتون . براتون آرزوی موفقیت دارم . پیشاپیش روز زن رو بهتون تبریک میگم . موفق و پیروز باشید . در پناه حق . چهره اش چقدر خسته است و نورانی، و صدایش چه پر محبت است و گرم. همو که دامنش پر از ستاره است و دست هایش مملو از عشق. از او گفتن و نوشتن چه سخت است. او که بر بلندای مهربانی و ایثار جای گرفته و بهشت خدا با تمام برکات و ثمراتش در زیر پای اوست. همو که سکوتش سرشار از ترانه لالایی است و شانه هایش مطمئن ترین جا برای ماندن و آرمیدن. او که در غبار سفر عمر، صبورانه می شکند تا زیستن بماند و عشق تجلی یابد

غریبه

سلام به همه تقدیم باد !!! خانم شهلا خاطراتت را خواندم خیلی زیبا نویشته بودید . هنر نویشتن شما قابل تقدیراست , راستی گفته بودی جاده های کابل مثل دل ذلیخا تکه و پاره بود , مگر دل ذلیخا تکه پاره بود ؟ -) تو خبر داشتی ؟ =) ,,,, شوخی کردم

ASHORI

Salam hamvatan aziz ! khili waqt bod k az blog shoma didan nakarda bodam ta emroz , wa khili khosh hala k yyak bari degar didam wa khandam ! wa tashakkor ! waqe an waqti blog shomma ra mebinem yadi VATAN mekonim ! khoda negahdar ! RASTI EN WEB SITE JADID afghanhast agar maiel bodid bebined . http://afgaaniyhdistys.ning.com/

حمید صدیقی

خانم شهلا سلام: من دانشجوی دانشکده هنر های زیبا در دانگاه کابل هستم امروز به طور اتفاقی به وبلاگ شماآشنا شدم راستش به زبان جور نمی آید که چطور تعریف نوشته های زیبا شما را بکنم واقعاً آنقدر مطالب زیبا باکلمات رسا و خوش آیند که هر خواننده یی را به طرف خود میکشاند من به عنوان یک افغان صمیمانه از شما تشکر میکنم که خاطرات جریان سفر تان به افغانستان را خیلی زیبا و واقع بینانه نوشته کرده بودید . و گذشته از آن طوری نوشته کرده بودید که حالا من یکی از جمله علاقه مندان خاص وبلاگ تان شدیم به امید اینکه مطالب زیبای دیگر ی را نیز در وبلاگ جهت آگاهی خواننده های وبلاگ تان بگذارید با احترام بسیار حمید صدیقی از افغانستان