کو همنفسی

49.gif49.gif49.gif49.gif

کو هم نفسی که بوی درد آید از او

صدپاره دلی که آه سرد آید از او

می سوزم و لب نمی گشایم که مباد

آهی کشم و دلی به درد آید از او

                        49.gif49.gif49.gif49.gif  

یکی بود یکی نبود   یه دل پر دردی بود که هم غم بره را میخورد و هم غم گرگ

یکی بود یکی نبود  یه چشم پر آبی بود همیشه جاری بود یا برای غم دیگران یا از شادی همنوعان

یکی بود یکی نبود یه پای خسته بود  که می دوید تا برسه دست افتاده ائی رو بگیره

یکی بود یکی نبود  یه دست بسته ائی  بود  که قوی نبود  اما تا جون داشت تلاش میکرد تا بسازه و خرابیهارو درست کنه

اما با تمام این یکی بود یکی نبودا   یکی بود یکی نبود   صاحب این دل پردرد و این چشم پر آب   این پای خسته و دسته بسته   همیشه توی جمع ولی  ،  تنها بود 50.gif50.gif50.gif

  دوستان عزیز رباعی بالا را که نوشته ام متاسفانه شاعرش را نمی شناسم اما آنقدر به دلم نشسته و با آن زندگی کرده ام  که بد ندیدم برای شما بنویسمش و شما هم بخونیدش شاید از دل گرم و بی همنفس شما گفته باشد و به دل شما هم بنشیند .

  سالها پیش برادر عزیزم که استاد بی نظیری در خوشنویسی هستند این ابیات را با خط خوش نوشته بودند ومزین به یک قاب چوبی  ساده و زیبا  به من هدیه کرده بودند  این قاب سالها زینت بخش دیوار اتاقم بود  . با آمدن به غربت و کوچ اجباری موفق نشدم که همراه خودم داشته باشمش  ولی  همیشه به طور خودکار این شعر از حافظه ام عبور میکرد و از یاد آوریش لذت میبردم  . حالا هم تقدیمش می کنم به شما همه همنفسان و همدلان خوبم               49.gif49.gif49.gif49.gif

/ 48 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهزاد بهادری

سلام خانم ايزدی با یه شعر تازه به روزم که تقدیم شده به همه ما حالا چه علی خواجه ــ چه دار حلاجی ، کنم!!! باغچه ، کابوس هولوکاست را چشیده منتظر نظرات شما هستم با درود و بدرووود

عزیز علیزاده

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را // در مذهب عاشقی روا نیست که ما: // عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

عزیز علیزاده

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما: عالم به تو بینیم و نبینیم تو را سلام دوست! مطلب شمارا خواندم خیلی زیبا نوشته اید. با محبت

عزیز علیزاده

ای دوست، به دوستی قرینیم تو را // هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما: // عالم به تو بینیم و نبینیم تو را

جهانمهر هروی

این است قرار من و این هــم سر ساعت در قـــید زمانم شب و روزم به اطاعت دیروز مـــرا وعـــده نمــــودی که بیایی یکروز گذشت وعـده خلافی چه خجالت یک هفته و یکمـــــــاه بـــرایم ننوشتــی عــــمرم چه عبث میگذرد و به کهــالت از بس که مــــــرا ثانیه ها خرد نمودند یک چشم زدن نیست مرا وقت حلاوت عشق تو مرا شهره این شهــــــر نموده هر کس کند ازکرده ام اینگونه حکایت ... زیبنده هــر بی سر و پایی دل اونیست آری بیگناهــی تو، من ام بار مــلامت فریاد شدم در گلوی شــــــعر جــــدایی باری ننوشتی سخن خوب و شفــــاعت عمرم همه بیهوده گذشت و نچشـــــیدم یکروزز تو بوسۀ گرمی به سخـــاوت دنیا گذران است همه ساعت پی ساعت با رفتن این وقت نمودم هــمه عـــادت شهلای عزیز غرل نو ام را به تو تقدیم میکنم. که در سر زمین قلبم مسافر معصومی.

آقا اجازه

سلام گفته بودم اين خديجه سلطان شما را به آشپزخانه خودش دعوت کند چی شد ؟

افشين ارزو

سلام به مادر عزيزم منو ببخش که خيلی دير با شما تماس گرفتم چون من در افغانستان هستم و در اين جا دسترسی به انترنت کم است نت کافی ها است امامن نميتوانم که بيشتر ان جا بمونم خيلی معذرت ميخواهم منم با چند جمله اپم اميد سری بزنی شما رو به خداوند ميسپارم خدا نگهدار تون

دختر افغانستان

سلام شهلای گلم آخرین بار که وب من آمدی قصد رفتن داشتم . حالا مانده ام استوار تر از قبل . دوست دارم لحظاتی از کلکین من نفس بکشی و با هوای خیال من سر کنی منتظرت میمانم همیشه سبز باشی و جاری