8.8.2008

                                                              80.08.008

سلام دوستان عزیزم 

دیروز تاریخ هشتم ماه هشت دوهزار و هشت بود . یعنی هشتمین روز از هشتمین ماه میلادی که ماه اگوست است در سال میلادی دوهزار و هشت.

خوب تا اینجای قضیه که همه چی عادی و معمولیه یه روز خیلی معمولی  مثل تمام روزای خوب خدا . اما توجه نکردید چی شد  . این خارجی ها از اونجائی که همیشه دربدر به دنبال مسائل شادی زا هستند تقارن سه تا هشت رو هم یه موضوع برای جشن و شادمانی تلقی میکنن  و اینو به فال نیک میگیرن . البته سالهای قبل هم برای مثلا" هفت هفت دوهزار و هفت هم همینجور بود و به صورت یه روز بخصوص بهش نگاه میکردن . اما امسال این روز با شب تعطیلی یعنی  شنیه شب مقارن شده بود . و وضع کمی فرق میکرد  تمام سالنها  پر از جمعیت بود و همه جا شلوغ و پر سرو صدا . از ااونجائی که ماها هم معمولا" کم از خارجیها نمیزاریم میتونم بگم تقریبا" همه بروبچه های مهاجر و پناهنده و نمیدونم خارجی جمع شده بودند توی سطح شهر . یکی از دوستان خوش ذوق هم تاریخ عروسیش رو این روز تعیین کرده بود و ماهم در این عروسی شرکت داشتیم . دیشب بعد از اینکه از محل جشن میخواستیم به خونه بیائیم شاهد تجمع جونها و نیمه جونها بودیم که هر کدوم به شکلهای مختلف این روز رو گرامی داشته بودن و صد البته بچه های خارجی هم (البته منظورم از خارجی در اینجا خودماها هستیم چون فعلا" خارجیها توی خونه خودشون داخلی هستن پس اونکه خارجیه ماهستیم)  با اوضاع ناجور و بهم ریخته خیلی بیشتر از بقیه این روز رو گرامی داشتند ..........

در همسایگی ما در شهر استکهلم پایتخت کشور سوئد هم جشن مفصلی برقرار بود و این بخاطر این بود که کد تلفن کشور سوئد هشت است .

این موضوع رو نوشتم تا به خودمون یاد آوری کنم که همیشه وقت برای غصه خوردن هست . ما جهان سومیها که صد البته خود منهم یکی از اونها هستم  همیشه بدنبال مسائل غمگین کننده و آزاردهنده هستیم نمونه اش خود من پسر بزرگم برای تعطیلات به ایتالیا و اسپانیا رفته . اون در آفتاب داغ و درخشان ساحل اسپانیا داره  حمام آفتاب میگیره تا یخ زدگی نه ماهه را در سرمای فنلاند جبران کنه  و با رفقاش صفا میکنه من بیچاره که اسمم مادره روزی صدمرتبه در خیالم اونو توی آب غرق میکنم و  و   و   همش به مسائل  نگران کننده فکر میکنم به جای اینکه به چیزای خوب و مثبت فکر کنم دارم همش منفی بافی میکنم تازه من که سعی کردم از این خارجیها یه کمی فقط  یه کمی بی خیالی یاد بگیرم وضعم اینه وای به حال شماها دیگه .

خوب غرضم از گفتن و نوشتن این موضوعات این بود که یه شعاری هم بدم که

بیائید ماهم به چیزای  خوب فکر کنیم  اگه توجه کنیم دور بر ما پر از دوست داشتنی هاست و  بیائید به نقاط مثبت بیندیشیم . در یک کلمه دوستان نیمه پر لیوان را ببینید

البته این نصیحت اول به خودم و دوم به شما است چون همه ما در هر سنی و در هر حالی و در هر جای دنیا که باشیم احتیاج به خود سازی داریم .

کمی شادی بد نیست .

راستی دوستان عزیز

میدونم اینروزها در ایران هوا خیلی گرم و طاقت فرساست . در افغانستان و پاکستان هم اینجور که من خبر دارم همینطوره . اما ما در اینجا امسال اصلا" تابستان نداشتیم . هوا سرد و بارونی و بود و یه ریز بارون میباره ابرو دلگیری هوا مثل زمستونه . ما هر سال دوماه هوای خوب داشتیم و خودمون رو آماده میکردیم برای زمستان طولانی اما چون امسال هوا سرد بود فکر کنم باید تا سال دیگه دوازده ما زمستون رو تحمل کنیم

در باران شدید دیروز آقای همسر پشت ینجره رفت . آهی کشید  سری تکون داد و زمزمه وار گفت چی میشد اگر تمام نعمتها عادلانه تقسیم میشد  توی مملکت من ( صد البته منظورش افغانستان عزیز بود )  حیوونها از بی آّبی و درختان از خشکی میمیرن  اما اینجا  با اینهمه سرسبزی اصلا"  احتیاج به این بارون در این فصل نداره راستی چه میشد اگه  همه چیز عادلانه تقسیم میشد  و چه کسی تعیین میکنه که هر قوم و قبیله ائی چقدر لیاقت دارن ؟

نتیجه اخلاقی این ماجرا اینه که آقای همسر با وجود اینکه دقیقا" بیست و شش ساله که به وطنش نرفته اما هنوز هم دلش برای خاکش درست مثل روز اول مهاجرت می تپه و اینکه گاهی وقتها آدما طاقتشون طاق میشه و دیگه نمیتونن خوش بین باشن   .

دوستان ببخشید این پستم یه کمی قمر در عقرب شد اما خوب همیشه که نمیشه یه جور بود و یه جور نوشت گاهی هم لازمه که............

 

 

/ 31 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا بردستانی

شهلای خوبم سلام خوبی ؟ حتما همین جوره پس خدارا شکر موفق و سبز باشی

نينا شفيعي

سلام شهلای عزیزم خوب چه میشه کرد همیشه همه چیز نا عا دلانه بوده شاید حکمتی است خوب من تشکر از لطف ات من به این جور ادمها میگویم آینه. خوب ما توی شهر هرت زندگی میکنیم باید گریه کنی تا اصیل باشی. قربونت برم عزیزم[گل]

سیدمحمدرضاهاشمی زا ده

سلام عزیز صمیمی بزرگوار شهلا خانم ............... همصدا با شور وحال وسوز وگداز دوبیتی های فایز دشتی محفل انسی بپا ساخته ایم....با زندگی وشعر فایز دشتی ....منتظر مقدم سبز وبهاری شما هستیم مرا تن زورق است ونا خدا دل در این کشور بود فرمانروا دل برد فایز به منزل یا کند غرق نمیدانم برد ما را کجا دل..........فایز دشتی

سیدمحمدرضاهاشمی زا ده

سلام عزیز همدل گرانمایه خانم ایزدی .................................... چقدر خوشحال شدم که در این عصر بی تکیه گاه.گاه گاهی با ترانه ی عشق ومحبتت....فضای خلوت شعری ما را با حضورت مزین مینمایی وبا امدنت از غربت تنهایی رهایم میسازی...وکلبه شعر ما با بهار شکفتنت معطر میکنی..قلم وقدمت همیشه سبز مرا تن زورق است وناخدا دل در این کشور بود فرمانروا دل برد فایز به منزل یا کند غرق نمیدانم برد ما را کجا دل..................فایز دشتی

سجاد

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست] سلا مامان گلم فدا کاری ات را می ستایم و از صمیم قلب و در یک جمله میگویم : خسته نباشی مادر عزیزم [گل][گل][گل][گل][دست][دست][دست][دست][هورا][هورا][هورا][هورا][هورا]

نينا شفيعي

من روز را دوست دارم .شب را نه ! من روشنائی را دوست دارم . تاریکی را نه ! من شادی را دوست دارم . غم را نه ! من گرما را دوست دارم . سرمارا نه ! من سفیدی را دوست دارم . سیاهی را نه ! من زندگی را دوست دار م . مرگ را نه ! من عشق را دوست دارم عقل را نه !

بینا

سلام ایزدی عزیز! یادت خدا کند که اگر یاد ما کنی...................... زنده و سلامت باشی!

علی رمضانی

من از آنانی که انترنت را ساخته اند، ممنونم. یکی هم به این خاطر که آدم های خوب را در یافتن آدمهای خوب و آدمهای بد را در یافتن آدمهای بد-البته- کمک می کند. من وبلاگ تان را خواندم. و آن را زیبا یافتم. ساده و زیبا. من چند روز پیش از ایران آمدم. خیلی اندوهگین شدم وقتی شهرهای ایران را دیدم: تهی از شادیف با لباس های مشکی. انگار همه زنها آنجا سوگوارند.

رضا بردستانی

سلام خواهر خوبم چه خبر از هوایی که تو در ان تنفس می کنی؟