انتظار خورشید

63366851ya8.jpg

دوستان خوبم  سلام

. ماجرای این دستخط زیبا از این قرار است که زمانی که من تصمیم به مهاجرت گرفتم دو هفته قبل از امدنم به منزل مادرم رفتم تا آخرین روزهای سفر نامعلومم را با آنها باشم شبی به منزل تنها برادرم که مثل ستونی در قلبم همیشه استوار است رفتم . ایشان مشغول خوشنویسی بودند. گفتم ؛ چیزی بنویس برای من تا رفیق و همسفر روزهای تنهائیم باشد . ایشان دست به قلم برد و برایم این خط را نوشت و همان لحظه به من داد . سفر کردم و در تمام لحظه هایم این نوشته را با خود دارم و با نگاه کردن به آن هم عشق را می بینم  ، هم صبر و هم نور و روشنائی را . این ها را برای این نوشتم تا شما هم بدانید که گاهی بیت شعری ، جمله کوتاهی و یا دست نوشته ائی ساده می تواند  یک انگیزه باشد برای ادامه دادن و درست ادامه دادن .   در سالهای بعد اشعار دیگری را برایم نوشت و فرستاد . هر کدام از آنها حاوی یکدنیا حرف است که در بیت شعری خلاصه شده است . راستی او از کجا می داند خواهرش دلتنگ و پریشان است او از کجا میدانست روزهای  سختی برایم در پیش است و از کجا میدانست نازدانه خواهرش باید سنگ زیرین آسیا بشود . شاید روح مرا میشناخت و شاید میدانست گاهی چقدر شکننده و کم همت میشوم .   حرفهایم همه از سر دلتنگی است میدانید زندگی در مملکتی که ساعت ده صبحش چون ده شب تاریک و ظلمانی است ، زندگی در جائی که همه چیز راکد است و سر و کارت فقط و فقط با سرماست گاهی انسانها را بی طاقت می کند . راستی اگر این دنیای مجازی و شما دوستان ناشناس اما آشنا تر از هر آشنائی نبودید که انسان با شما درد دل کند چه میشد؛؟ خوشحالم که همه شما رادارم دوستان بیشماری که کدامش برایم دنیائی از عشق را دارند . جهانمهر هروی عزیز که برادرانه و استادانه راهنمایم است  . استاد خوبم حضرت ظریفی که بیش از هر کسی می داند چه می گویم چون ساکن همین کشور و در مجاورت شهرم زندگی می کند نازنین دختر افغان مژگانم که خیلی دوستش دارم نینای نازنینم که به وجودش افتخار می کنم و دیگران و دیگران که هر کدامشان برایم کار هزاران دوست را میکنند و از جوانترها فاطمه و سجادم ، صنوی نازنینم و باز هم دیگرانی که دوستشان دارم .  به خدا همه شما عزیزید اگر تک به تک نامتان را نبردم دلگیر نشوید میدانم که میدانید چقدر به همه شما محبت دارم و دوستتان دارم    از همه شما ممنونم  حالا میخواهم شعری را برایتان بنویسم که در اولین زمستان سرد و تاریک فنلاند و با دست شکسته ائی که به گردنم آویزان بود نوشتم ( کشور فنلاند مهمان نوازی را تکیل کرد و در اولین روزهای ورودم من برف ندیده را بر روی یخها لغزاند تا به قول ایرانی ها آب چشمم را بگیرد )

سکوت کن  ،  صدایت را ببر

اینجا همه ساکتند      سگ پیرزن همسایه در خواب است

و     خود پیر زن از شنیدن صدایت بی تاب است

وقتی که آمدی با خود گفتی        عجب آرامشی واقعا؛ که ناب است

اما سکوت بی اندازه ُ جانفرساست

و دیدی      که     چه آسان خانه ات بر آب است 

و حالا عکسی از پائیز که خیلی دوستش دارم  این عکس با این رنگهای قرمز شادش کمی به انسان نشاط میده بهمین خاطر اینجا گذاشتمش تا شما هم لذت ببرید

abogelcb3.png

تا طلوع خورشید راهی نمانده است

تا دمیدن آفتاب مجالی نیست

 

 باید صبر کنیم خورشید به خانه امان بیاید و   انگاه 

 

بی واهمه  در آینه بنگریم

آینـــه پیوند

 روشنی است  با نور     آینه همخوابگی مقد س 

 

باران و ابر است 

                                                 و آینه من هستم    آینه تو هستی

  بی هیچ حجاب و پرده ائی

 

دعا کن خورشیدم بتابد

 

تا هدیه کنم نور را به دلهای تاریک و دستهای خسته

 

دعاکن

 

تا طلوع خورشید زندگی کنم.....................

 

 

 

 

 

 

/ 74 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هادی نوری

سلام. اين آدم به فروش نمی رسد، حتی شما دوست عزیز.

محمدحسین آسایش

سلام شهلای عزيز از لطف شما به خاطرات و وبلاگم متشکرم .وبلاگ شما را بسيار پربار ديدم . وقتی برای قدم زدن به جنگل اطراف خانه تان می رويد جای مارانسز خالی کند . در اين تهران دودگرفته و ماشين زده و بی ترحم با آن زمستان غمبارش بدجوری دلمان گرفته است . راستی جالب است برايم بدانم که چه شد از فنلاند سر در آورديد .بهرحال وبلاگ شما را لينک می کنم تا بعد از اين من نيز خواننده مطالب شما باشم . راستی يک سئوال شما آيا افغانی هستيد يا به عنوان يک همزبان به آنها علاقمنديد .متشکرم .البته شايد چون مطالب قبلی شما را نخواندم این سئوال ها برایم پیش آمده است .

غلط غلوط

خانم اجازه ؟ لطفا از کودکانه های دیروزتان و از افکار کودکانه امروزتان و کودکانتان برای ما بنویسید و ما و خوانندگان را مکیف و مشعوف گردانید

پسرت از ایران

سلام مادر جان حالتان چطور است؟ از اينکه دير به دير از شما خبر ميگيرم شرمنده ام خودتان می دانيد که اينجا يا بايد کار کنيم يا بايد از گرسنگی بميريم..... الان هم امدم تا در درجه اول حالی از شما مادر عزيزم بپرسم و در ثانی شمارا از بروز شدن وبلاگ شهر عشق با خبر کنم چشمهای ما منتظر قدوم پر مهر شماست دير نکنيد

قانع زاده

سلام مجدد ! هرچند با شما دراردو امسال با نونهالان افغانی افتخار آشنایی دارم ولی با خواندن این گفتگو در وبلاک هرانک تکمیل شد. راستی کتاب رمان خالد حسینی پیش شما است خیلی عالی شد هروقت فرصتی پیش بیاید تا کتاب مذکور را چند وقتی امانت بگیرم اگر لطف بفرمایید. موفق باشی.

علی رشوند

سلام خانم ايزدی عزيز متشکر از مصاحبه خوبتان آشنايی با خواهر انديشمندی چون شما بسی سعادت است برايمن ارادتمند رشوند کوچ در هرانک

آرش

مطالب و فن نويسندگيت جالبه موفق باشي

فاطمه

سلام مادر خوبم خوبي ؟ دوستتدارم منتظر دست نوشته های زيبای تان ميباشم

زهرا مير باقری

ممنونم از اين همه بذل توجه و حسن نظر شهلا جان . خيلی از آشنايی با شما خوشوقتم .

شبهاي الموت

سلام شبهاي ۲۰ ساعتتون بخير منتظر مطالب جديدتون هستم ضمنا پسشنهاد ميكنم مطالبتون را كوتاه تر بنويسيد و يا قسمت قسمت در وبلاگ بگذاريد چون معمولا خواندن مطالب زياد از طريق منيتور خسته كننده است